همایندی ویژگی های شخصیت؛
از؛ محمد رسولی عنبر
در علم روان شناسی شخصیت ثابت شده است که اگر کسی دارای ویژگی و صفت رفتاری و یا روانی خاصی باشد باید انتظار ویژگی های مشابه و موازی با آن ویژگی که برای ما آشکار شده است را در او داشته باشیم. برای مثال اگر شما با فردی سر و کار دارید که تنگ نظر است باید در نظر داشته باشید که چنین فردی دارای صفات و ویژگی هایی موازی با تنگ نظری مانند مطلق نگری یا تفکر سیاه و سفید و نیز دارای زیر مجموعه ای از مشکلات روانی و رفتاری ناشی از تنگ نظری است؛ مانند خست، بخل یا بازداری، عدم گذشت، زود خشمی و پُرتوقعی و ناتوانی در همدلی و درک پایین. مثلاً مشاهده می کنید که وی قادر به در نظر گرفتن دیدگاههای دیگران نیست. و با اصرار و لجاجت در مورد مسائل مختلف بر درست بودن دیدگاه خودش تأکید دارد یا مثلاً به خاطر تنگ نظری اش توقع بالایی از دیگران دارد و زود خشم است. یعنی چون نمی تواند به احتمالات متنوع در مورد نیت افراد فکر کند رفتار های دیگران را با تنگ نظری و تفکر تک بعدی در مقابل دیدگاه خود در نظر می گیرد و به این خاطر تحمل پایینی در برابر خطاها و اشتباهات کوچک دیگران دارد. یا مشاهده می کنیم که قدرت کنار آمدن با افراد و شرایط گوناگون را ندارد. در نظر گرفتن این مسئله در انتخاب دوست و همسر آینده بسیار مهم است و می تواند ما را از گیر افتادن در شرایط بد و ناگوار نجات دهد. یا کسی که بدقول و فراموش کار است نیز دارای صفات و ویژگی هایی مشابه و موازی با بدقولی مانند دروغگویی و بی اعتنایی به حقوق دیگران، بی انصافی و رعایت نکردن امانت و راز دار نبودن است.
و تو ای انسان می توانی جسم
را رها کرده و به فراسوی زمان بروی
و با هستی یگانه شوی؛ فقط باید
دست از حرص و آز برداری؛؛؛؛
و من رستگار شدم
جنجالی بود در وجودم ...
کیست که روز و شب را برایم معنا دار کند ؟
از میان ریشه و آب ...
ریشه را برگزیدم من ...
و من رستگار شدم ...
چه زیباست معنای روز و شب را دانستن ...
آدمی نمی داند که بطور ناخودآگاهانه گرفتار و بندۀ جوشش فکری در خویشتن می شود ، فکر آنگونه آدمی را در هر بازتاب و فعل و انفعال خود درخود استحاله می کند که انسان ها به ندرت متوجه این شگرد در خویش و خودباختگی خود به جوشش فکری خویش می شوند . فکر لحظه به لحظه با جوشش و بازتاب خود آدمی را در خود پیچیده و گرفتار می سازد بدون آنکه انسان بتواند اعمال فکر را در ضمیر خود مشاهده نموده و افعال خوب و بد آن را در خویشتن تحت نظارت و کنترل خود در آورد . معهذا فکر را می توان با تمام اعمال و شگرد و دسیسه هایش در ضمیر خود دیده و از اسارت خود جلوگیری کرد .
من نویسنده نیستم . چیزی که مرا از سرزمین حیرت و شگفتی رها نمی کند غرق شدن در اقیانوس درونی ست و هر روز دراین سرزمین ناشناخته است که با ورود به آن سرزمین نکته ای از ضعف ها و وخامت «خود» که تنها مانع حضور ماست برایم مسجل می شود و آن نکته را با شتاب می نویسم.
انسان ذاتاً موجودی متناقض و دوگانه نیست بلکه این تناقض از ره آوردهای ذهن و یا بهتراست بگوییم همان ذهن شرطی است و تا زمانی که آدمی در محاصره ی این جبر متناقض باشد هرگز نمی تواند «وحدت و یگانگی» را درک کند و اگر از یگانگی و وحدت گفتگو می کند این لقلقه ی زبان اوست . با تخریب ذهن و رهایی کامل از این هویت پوشالی، ما می توانیم بی رنگی و یگانگی انسان را در خویشتن کشف کنیم . اگر از نظرگاه فلسفی بگوییم انسان موجودی متناقض و دوگانه است پس رمز وحدت و یگانگی انسان چیست ؟...
آدمی بطور ممتد و بی وقفه از سکوت درونی خویش فرار می کند و با تمسک به عوامل و پدیده ها و جنجال و غوغاهای بیرونی خودش را با یک فریب سرگرم می سازد، چون آدمی با ارتباط با سکوت خویش به روشنی می بیند که تعلقات و دل بستگی ها، اموری کاذب و هوایی هستند سعی می کند برای عدم درک روشن واقعیت با سکوت خویش و با واقعیت اصیل خویش بیگانه باشد « عملی که انسان با خودش بطور ناخودآگاهانه انجام می دهد سعی می کند قدرت ادراک واقعیت را از خودش دور کند، سعی می کند از ادراک واقعیت هر پدیده و موضوعی بر حذر باشد » وقتی انسان این وضعیت را در خویش می بیند « شاید عدم سازگاری ماهیت واقعی انسان با عوامل و دل بستگی های آدمی » خود را موجودی متناقض و دوگانه فرض می کند ولی او نمی داند که همین گریز از خویشتن عامل و مادر تناقض و تعارض و دوگانگی اوست . تنها زمانی که آدمی سکوت عمیق درونی خود را کشف نموده و بدون ترس و فرار از آن با آن بماند درمی یابد که موجودی متناقض نیست بلکه درونی کاملاً روشن و شفاف و آرام و مبرای از دوگانگی و تناقض دارد . گریز از سکوت درونی یعنی گریز از واقعیت خویشتن و بیگانگی با اصل و هویت و ذات واقعی خود ، و تا زمانی که آدمی با خویشتن خود بیگانه باشد، موجودی همچنان سرگردان و آشفته و گرفتار تناقض خواهد بود .
آدمی زمانی می تواند در آرامش باشد که به اصل خویش رجعت نماید و گریز از خویشتن عامل رنج و اندوه و نگرانی و اضطراب اوست . عامل گرفتاری و در حصار تناقض ماندن اوست . عامل ستیز و جدال های بی وقفه و بیرحمانۀ او با خویشتن و با دیگران است . عامل شرارت و فساد اوست و عامل عدم تعالی اوست . ممکن است فلسفه هایی در جهان آدمی را بیگانه با فرهنگ خویش ، بیگانه با باورهای اجتماعی خویش ، بیگانه با جامعه خویش تلقی کنند امّا مشکل اساسی و اصلی آدمی بیگانگی او با خویشتن خویش است .
اگر چه اغلب و اکثریت مردم از محدودۀ فکری خویش فراتر نمی روند ولی سؤال اینجاست آیا مغز انسان توانایی هایی هم غیر از این توانایی معمول و شناخته شده که همان قدرت تفکر و اندیشیدن است دارد یاخیر؟ می گوییم؛ آری. مغز انسان توانایی های خارق العادۀ دیگری نیز دارد که آن توانایی شگرف را زمانی آدمی در خویشتن می تواند درک کند و بفهمد و تجربه کند که از فکر معمول و شناخته شده فراتر برود . سفر به ماورای فکر برای انسان امکان پذیراست آن هم زمانی که انسان با آگاهی و وقوف کامل به خویشتن حصار فکر را در خود در هم شکسته و از اسارت فکر، خود را رها نماید به فضای دیگری وارد می شود که فضای معمولی نیست. فضایی بکر و ناشناخته است . دنیایی پاک و مبرای از تمام انحراف و آلودگی هاست.
انسان تا در اسارت ذهن شرطی خود باشد « تلنبار عادت ها در ضمیر» هرگز با اصل و ماهیت واقعی خود ارتباط برقرار نخواهد کرد و همچنان دربند رنج و مرارت و اندوه ، و ستیز و جدال های مخرب باقی خواهد ماند. تخریب انسان ماحصل و نتیجه ی ذهن شرطی اوست. مرکزی کور و پیچیده در وجود آدمی که چون خفاشی سرگردان در تاریکی به دور خود می چرخد و از روشنی وحشت و هراس دارد و از آن گریزان و فراری است . این ماهیت انسان شرطی ست « انسان بیگانه با خویشتن خویش » که نسبت به وجود و تحمیل این پدیدۀ کاذب در خود آگاهی ندارد و چون اسب عصاری اسیر و دربند و گوش به فرمان این مرکز دروغین و غیر واقعی در خویشتن است .
انسان به عشقی سر سپرده که ساختۀ پندار اوست . عشقی که چون سکه ای دو رو، آن رویش نفرت است و خشونت. عشقی که با نگاهی شکل می گیرد و با اخمی متلاشی می شود . عشقی که رود رود خون را جاری و مرگ را تجویز می کند .
عشق را زمانی انسان می تواند تجربه کند و با بال بی کران آن تا لایتناهی را به پرواز درآید که از مداخلۀ فضولانۀ فکر در آن جلوگیری نماید. آدمی غافل است که حریمی به نام عشق برای خودش می سازد و این از دسیسه های فکر اوست که انسان را در چنگال خود در محاصره دارد. آنچه را فکر می آفریند؛ عشق نیست بلکه یک تمایل است که آدمی را در خود اسیر و گرفتار می سازد.
انسان نمی داند؛ با تمام تعصب و سخت گیری ها و با تمام افراط و تفریط ها و با تمام مسکنت و بدبختی هایش، قصری خیالی را برای خود ساخته و تمام عمرش را قربانی بقا و تقویت و تزیین این قصر می سازد و بعد می میرد.
غم یا شادی؛ کدام از؛ محمد رسولی عنبر
غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد ساقیا باده بده شادی آن کاین غم از اوست. سعدی
بیشتر ما به دنبال شادی و گریزان از غم هستیم. ولی وقتی که خوب ژرف می شویم می فهمیم که بزرگترین معناها در زندگی در قلمروی غم های ما وجود دارند. اگر نگاهی به فیلم های سینمایی بیاندازیم آگاه می شویم که فیلم های شاد هیچ گاه به اندازۀ فیلم های پر حادثه نمی توانند رسانای معنا به ما باشند. به قول حافظ ؛
تا شدم حلقه به گوش در میخانۀ عشق / هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم. منظورم به دنبال غم ها در زندگی بودن نیست بلکه کنار آمدن با تمام چیزهایی است که در زندگی، ما را غمگین می کند. امروزه روان شناسان هوش را توانایی فرد در سازگاری با تغییرات محیطش می دانند. فردی که در برابر تغییرات محیطی نرمش بیشتری از خود نشان می دهد کمتر دچار افسردگی خواهد شد. کسی که می داند واکنش درخوری در برابر غم های گوناگون از خود نشان دهد چنین فردی از نظر روانی سالم تر از دیگران است.
جبران خلیل جبران نابغۀ شعر و ادبیات و هنر در قرن بیستم و از نوادگان حضرت ابراهیم جملات زیبایی دربارۀ غم های انسان دارد،
او می گوید؛ای دوست غمگین من، اگر می توانستی ببینی که بخت بد که شکست تو در زندگیت بوده، همان نیرویی است که قلبت را روشن می کند و روحت را از مغاک تمسخر بیرون می آورد و تا عرش احترام بالا می برد، آنگاه رضا به داده می دادی و آن را میراثی می دانستی که تعلیمت می دهد و آگاهت می کند.
حافظ شیرازی می گوید؛ ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند/ چون تو را نوح است کشتی بان ز طوفان غم مخور. پس می بینیم که همۀ غم ها آزمونی بزرگ برای سنجش گنجایش دل آدمی است. به نظر من اندازۀ غم های هر کس اندازۀ شخصیت او را مشخص می کند. کسی که با کوچکترین مشکلات زندگی روزمره اش که از آنها گریزی نیست غمگین می شود کسی است که مشکلات را نه فرصتی برای رشد خود بلکه تهدیدی برای به هم زدن آرامش خود در نظر می گیرد.کارل یونگ، روان شناس مشهور می گوید؛ «حتی یک زندگی سعادتمند نیز نمی تواند بدون کمی تاریکی باشد. واژۀ خوشبختی معنای خود را از دست می داد اگر با اندوه تعدیل نمی شد. بهتر است چیزها را همانطور که از راه می رسند با شکیبایی و متانت بپذیریم».
فایدۀ دیگر غم ها در زندگی، افزایش دادن توان ما برای همدلی کردن با دیگران است، انسان های سطحی بی درد هیچ گاه نمی توانند با دیگران احساس همدلی کنند. انسان هایی که با غم ها آشناترند توانایی بیشتری برای همدلی با دیگران دارند. همدلی از دیدگاه روان شناسانی چون مارتین هافمن ریشۀ تمام اخلاقیات و از مهارتهای مهم هوش هیجانی است. و عاملی بسیار مهم در کامیابی های شغلی و مالی در جامعه است. همدلی شاه کلید ورود به دلهای مردمان و درک نیازهای آنان و عامل اصلی علاقۀ اجتماعی است. همدلی استعدادی است که تمام فرستادگان خداوند برای هدایت انسان آن را در اندازۀ بسیار زیاد دارا بودند و گرنه ما نمی توانستیم در قرن بیست و یک به این اندازه پیروان بیشمار ادیان مختلف را مشاهده کنیم.
در دنیای عشق هم عُشّاقی توانسته اند عشق های باشکوه بیافرینند که دل آنها از غم معشوق آکنده شده است.
خلیل جبران می گوید؛ روح غمگین هنگامی که با روحی شبیه خود متحد می شود، تسکین می یابد ... دل هایی که به واسطه غم به هم گره می خورند، در شوکت شادمانی از هم جدا نخواهند شد . عشقی که با اشک تطهیر شده است ، پاک و زیبا ، جاودانه می ماند.
نمی شود همیشه همه از شما راضی باشند. بالاخره یک روزی، یک جایی، یک نفری پیدا می شود که همینطور بی دلیل، عشقش می کشد که حتی نوع حرف زدن شما هم روی مخش باشد و راهی ندارد که بتوانید راضی اش کنید. نوع نارضایتی اش منطقی نیست که شما بخواهید منطقی حلش کنید. پس همان بهتر که برخلاف همیشه بنشینید و صورت مساله را پاک کنید و دائم به دنبال تایید این و آن نباشید.
این یک بار را به جای اینکه طرفین ماجرا «شما» و «نظر دیگران» باشید، «خودتان» باشید و «نظر خودتان». آن وقت وجدانتان را قاضی کنید و پیش بروید. شاید وسواس «مهم بودن نظر دیگران» از سرتان افتاد. فکر هم نکنید این حرف ها برای ارتباط با آدم های غریبه یا آنهایی است که فقط در محیط های کاری و ... باهاشان سر و کار دارید، در قسمت های قبل گفتیم که این عادت اشتباه حتی در ارتباط با نزدیکترین آدم ها از مادر گرفته تا همسر، دردسر درست می کند.
تعجب نکنید اگر شنیدید دلیل یک طلاق، نه خشونت و خیانت، که زیادی مهربان بودن و انتظار محبت دیدن زیادی بوده! مراقب باشید و اگر موضوع بحث هستید، درمان را شروع کنید.
برای جواب دادن وقت بخرید
عادت بله گفتن ناخواسته را متوقف کنید. هر وقت با درخواست دیگران روبرو شدید، به جای اینکه فورا به آنها جواب بله بدهید، اول سعی کنید جواب دادنتان را به تاخیر بیندازید و فرصت فکر کردن به خودتان بدهید تا بتوانیدانتخاب هایتان را بشناسید و حتی به نتایج هر کدام هم بیندیشید.
حالا می توانید خیلی قاطع «بله» بگویید یا در کمال خونسردی چون برنامه تان با درخواستش هماهنگ نمی شود، «نه» بگویید. حتی می توانید به جای بله یا نه گفتن، یک پیشنهاد دیگر مطرح کنید. مهمترین مساله این است که برای جواب دادن فرصت فکر کردن داشته باشید.
اگر درخواست تلفنی باشد، با این جمله که «ممکن است چند لحظه گوشی را نگه دارید». این حرکت به ظاهر ساده، «چرخه آری و نه گویی» خود به خود را به وقفه می اندازد. این حق مسلم شماست که قبل از جواب دادن، درباره جوابتان فکر کنید، ضمن اینکه هنگام بیان حرف های تان، قاطعیت داشته باشید. نباید لحنتان حالت ناچاری داشته باشد.
فقط شنونده نباشید، چیزی بخواهید
دوستتان از شما می خواهد که برای یک مهمانی، از روز قبل به کمکش بروید. شما هم دوست دارید که به او کمک کنید ولی نمی توانید تمام روز از کارتان بزنید وبه کمک او بروید. جواب نه و آری به دردتان نمی خورد. در جواب می توانید پیشنهاد خودتان را مطرح کنید. خیلی روراست به دوستتان می گویید که من خیلی دوست دارم به تو کمک کنم، اما واقعا گرفتار هستم. ولی می توانم یکی دو ساعتی را پیش تو بیایم.
اگر این دو ساعت به دردش نمی خورد، می تواند از یک نفر دیگر کمک بخواهد چون شما با توجه به گرفتاری های تان دو ساعت را برای رفتن به پیش او خالی کرده اید. پس دیگر وظیفه ای ندارید، ضمن اینکه روش پیشنهاد متقابل صرفا نوعی اطلاع دادن است که می گویید این کاری است که می توانید برای دوستتان بکنید و اگر این برایش مفید نیست، خودش جواب «نه» را می گیرد.
خودتان را دائم چک کنید
مهرطلب ها خصوصیات ویژه ای دارند که دو شماره پیش به آنها اشاره کردیم. باید این خصوصیات را بشناسند و بازنویسی شان کنند. آنها فکر می کنند همیشه باید انتظارات و خواسته های دیگران را برآورده کنند.
ویرایش این تفکر می شود اینکه شما به خودتان بقبولانید که: «همیشه مجبور نیستید به خواسته ها و انتظارات دیگران جواب مثبت بدهید.» می توانید به انتخاب خودتان به هر کسی که مایلید کمک کنید. یعنی اندیشه های نادرست یک مهرطلب را با اندیشه های درست جایگزین کنید و پیش خودتان قضاوت کنید که در کدام حالت آرامش بیشتری خواهید داشت.
حکم نکنید، امیدوار باشید
هیچ چیز به طور مطلق وجود ندارد. برای خودتان باید و نباید پشت سر هم ردیف نکنید. هیچ بایدی وجود ندارد که دیگران شما را به خاطر این همه کاری که برایشان انجام می دهید دوست داشته باشند، ضمن اینکه گاهی ظاهرا کارتان خوب است ولی در اصل به ضرر فرد مقابلتان باشد. پس چه بایدی وجود دارد که او شما را دوست داشته باشد؟ بدانیدکه همیشه این اتفاق نخواهد افتاد که چون شما برای راضی کردن اطرافیانتان تلاش می کنید، آنها هم همیشه باید شما را تایید و تصدیق کنند. وجدانتان را قاضی کنید و سعی کنید به جای این تفکر که «دیگران باید قدر مرا بدانندو از من به خاطر کاری که برایشان انجام می دهم تشکر کنند» به خودتان ثابت کنید که طرز فکر درست این است که «امیدوارم دیگران مرا به خاطر کارهایی که برایشان می کنم دوست بدارند.» در واقع شما یک کاری را به میل خودتان انجام می دهید و فقط امیدوارید بقیه قدر کارتان را بدانند، نه اینکه صرفا یک عملی را برای قدردانی شدن انجام بدهید.
برون سپاری را یاد بگیرید
حالا تقریبا به جایی رسیده اید که بدانید عزت نفس و ارزش شما به کاری که برای دیگران می کنید بستگی ندارد. می توانید از استرس خودتان کم کنید وبا واگذاری انجام کارها به سایرین فرصت بیشتری به خودتان بدهید. در واقع هدف این است که میان کارهایی که برای دیگران می کنید وکارهایی که دیگران برای شما می کنند، تعادل ایجاد کنید.
تا امروز نبودن این تعادل باعث شده که مسوولیت زیادی بر دوش شما باشدت و استرس ناشی از این مسوولیت سلامت جسمانی و روانی شما را به خطر انداخته است. شما باید بتوانید بپذیرید حداقل ده درصد از کارهایی که دیگران می توانند برای شما انجام دهند را به آنها بسپارید. به این شکل دیگر نه به شما فشاری خواهد آمد، نه به طرف مقابلتان.
از خودتان مراقبت کنید
مهرطلب ها بیشتر از اینکه به خواسته ها و نیازهای خودشان توجه کنند، خواسته ها و نیازهای دیگران برایشان در اولویت است. حتی گاهی اوقات یادشان نمی آید آخرین بار، برای خوشحالی خودشان چه کار کرده اند. حتی اگر باز هم قرار باشد در زمره مهرطلب ها قرار بگیرند، لازم است اول به نیازهای جسمانی و روانی خودشان برسند تا اینطوری به شادی و خوشحالی دست پیدا کنند تا بتوانند به اشخاصی که در زندگی شان مطرحند رسیدگی کنند. خودتان را مجبورکنید همانقدر که شادی دیگران برایتان اهمیت دارد، حداقل هم عرض آن، شادی خودتان هم برایتان پراهمیت باشد. گاهی در تنهایی مطلق!
دنبال منتقد بگردید
بگردید کسی را پیدا کنید که فکر می کنید در زندگی تان شما را تایید نمی کند. مثلا کسی که قبلا از شما انتقاد کرده یا حرفی علیه تان زده. اصلی ترین چیزی که در انتخاب این شخص مهم است، این است که فکر می کنید او شما را دوست ندارد. ببینید تفکرتان نسبت به او چگونه است؟ شما از خودتان در مقابل این فرد احساس رضایت ندارید و این کاهش عزت نفس ناشی از معیارهای غیرقابل قبول و کمال طلبانه ای است که در گذشته برای ارزیابی رفتارشان داشته اید. این فکرهای نادرست را دور بریزید و دائم با این جمله که امروز احساس خوبی دارم چون ...، امروز خودم را تایید می کنم چون ... امروز به خودم افتخار می کنم چون ...؛ همینطور ادامه بدهید.
خودتان را بدون خوب بودن ببینید
مهرطلب باید بپذیرد می تواند در مواقعی خوب و مهربان نباشد. در واقع خود شخص هم می داند که تا به حال به خاطر اینکه فکر می کرده همیشه باید خوب و مهربان باشد، چه بهای سنگینی پرداخته. اول باید بدانید خودتان شخصیت تان را چطور توصیف می کنید؟ بعد همین توصیف شخصیت را از دوستانتان هم بخواهید.
ببینید که چقدر بین شما و نظر دوستانتان تفاوت وجود دارد. هر چه ایده آل خودتان با رفتارتان نزدیکتر باشد، عزت نفستان بیشتر می شود. لازمه راه رسیدن به عزت نفس هم این است که وانمود کنید شما همان خود آرمانی خودتان هستید. در واقع شما باید به این نتیجه برسید که اگر کلمه خوب را از روی خودتان و در نظر دیگران حذف می کنید، آنها شما را چگونه می بینند.
گاهی از کادر خارج شوید
اگر کسانی نزدیک به شما هستند که در گذشته با آنها اختلاف داشته اید یا از رودررو شدن با آنها هراس دارید، بهتر است خودتان شرایط را طوری هماهنگ کنید که با او روبرو نشوید. به غیر از این هم فرض کنید در جلسه ای قرار گرفته اید که حضورتان شما را آزار می دهد یا اینکه آنطور که شما می خواهید پیش نمی رود.
بهتر است حتی شده برای چند دقیقه آنجا را ترک کنید. خیلی مودبانه بگویید که «به کمی وقت نیاز دارم تا راجع به این موضوع فکر کنم. تا فردا (یا تا چند ساعت دیگر) برمی گردم تا صحبتمان را تمام کنیم.» اگر هم بحث بالا گرفته است، رک و راست بگویید: «بحثمان دارد به خشونت کشیده می شود و من حاضر به ادامه بحث نیستم. بهتر است این جلسه یک زمان دیگر برگزار شود تا من هم خونسردی ام را پیدا کنم.» همان کنار گذاشتن رودربایستی خودمان است.
راه حل بدهید
دوستانتان خیلی دوست دارند که مسائلشان را با شما در میان بگذارند، چون به هر حال شما یک زمانی در مقام راضی کردن آنها بوده اید. علت اصلی دلیل است که انتظار دارند شما حلال همه مشکلاتشان باشید. این توقع را هم خودتان به وجود آورده اید اما حالا وقتش است که از آن مقام راضی کننده بیرون بیایید و انتظارات متفاوت تر و سالم ترشان را به انجام برسانید. البته شاید هنوز واقعا بخواهید به کسانی که خیلی دوستشان دارید کمک کنید اما شما نمی توانید همه مسائل را برطرف کنید.
وقتی یک نفر مساله اش را پیش شما می آورد با او همدردی کنید اما یادآور شوید که این مساله یک موضوع مربوط به خود اوست و از دست شما اگر هم کاری بربیاید، درستش این است که خود او مشکلش را حل کند. همین همدردی کردن شما هم در واقع نوعی کمک است اما اگر واقعا کمک کردن در معنایی دیگر از توانتان خارج است، آن را قبول نکنید. به او اطمینان دهید که خودش می تواند از پس آن بربیاید.
جواب «نه» را داخل ساندویچ بپیچید
با یک عذرخواهی کوچک و بیان دلیل به طرفتان «نه» بگویید. مثلا به یک مهمانی دعوت شده اید ولی به هر دلیلی نمی توانید در آن شرکت کنید. سعی کنید از تکنیک ساندویچ استفاده کنید. یعنی شما یک ساندویچ درست می کنید و کلمه «نه» را در آن قرار می دهید. خیلی مختصر، به صورت رودررو یا تلفنی به کسی که دعوتتان کرده می گویید که: «می خواستم درباره دعوتت صحبت کنم. من از تو خیلی ممنونم اما این بار واقعا نمی توانم به مهمانی بیایم.ميگنا دات آي آر.از اینکه فکر من بودی بسیار متشکرم. امیدوارم همیشه من را در نظر بگیری.» این می شود یک عذرخواهی کوتاه و خلاصه که هیچ اشکالی ندارد اما اگر بیش از اندازه توضیح بدهید، ممکن است به دردسر بیفتدید. البته حواستان جمع باشد که در همین لحظات هم لحنتان صمیمانه و در عین حال جدی باشد.
مواظب باشید! شخصیت به ظاهر مهربان شما ممکن است یکدفعه منفجر شود
جوش شیرین بزنید
آدم ییهو افسردگی می گیرد. درست در لحظه آخر و گاهی بعد از مدت ها تلاش همه چیز به باد می رود. آن آدم که ماسک خندان مهربان زده بود، حالا منفجر شده، چرا؟ چون بلد نبوده به موقع فشاری که از این همه فداکاری بی مورد نصیبش شده را بیشتر از این تحمل کند. هیچ وقت به این فکر نکرده زودپز هم سوپاپ اطمینان دارد. همین هم هست که با وجودی که همه تنش می سوزد در ظاهر سوت می زند و سالم می ماند.
عصبانی شدن را تمرین کنید
بعضی مواقع لازم است در یک شرایط امن و حساب شده خشمگین شوید. در این موارد به مدیریت خشم نیاز دارید. یعنی باید به محض آنکه احساس کردید خونتان می خواهد به جوش بیاید، کار مدیریت خشم را شروع کنید. تقریبا تا به امروز چون شما برای جلوگیری از خشم، روش راضی کردن اطرافیانتان را به کار می برده اید، تجربه ای برای مهار کردن خشم خودتان ودیگران ندارید. شما باید یاد بگیرید چطور بدون اینکه آسیبی به کسی برسد، ناراحتی و عصبانیت خودتان را تخلیه کنید؛ مثلا فکر کنید ببینید آخرین باری که شما گر گرفتید، جوش آوردید، مایوس شدید یا به ستوه آمده اید، چه زمانی و برای چه بوده است. روی همان مثال فکر کنید وببینید در همان مورد خشمتان به چه مرحله ای رسید که باید فکری به حال آن می کردید. نقطه خطر یک موقعیت از آنجایی شروع می شود که شما احساس ناراحتی شدید می کنید یا نگران می شوید که خشم از کنترل شما خارج شود. نقطه خطر خشم خود را به دست بیاورید که در چه سطحی از خشم ممکن است کنترلتان را از دست بدهید.
عصبانی نماندن را تمرین کنید
گاهی اوقات، همانقدر که در بعضی مواقع لازم است خشمگین شوید، باید بدانید که چطور از خشمتان کم کنید. در واقع اصل خشم خوب است اما به وقت و به اندازه بودنش مساله است.
برای این هدف، اولین چیزی که باید بتوانید از عهده اش بربیایید، برخورد با افکاری است که شرایط را بدتر می کند. برای خودتان تکرار کنید که: «این بدترین اتفاقی نیست که تاکنون روی داده. .مشکلی است که می توانم از پس آن بربیایم.» یا اگر در شرایطی رفتار دیگران بر وفق مراد شما نیست یک چیزی در مایه های این بگویید که: «کاش دیگران از من انتقاد نمی کردند اما می توانم از حرف هایشان به سود خود استفاده کنم.» یک چیزی مثل اینکه به خودتان حس خوشبینی را القا کنید. برچسب منفی زدن هم یکی از مواردی است که شدت خشم شما را بالا می برد. دائم پیش خودتان تکرار نکنید که اویک مردنی بیچاره است. ته تهش او کسی است که شما را ناراحت کرده است، فقط همین.
منبع؛ همشهری جوان
برگزار کننده همایش ها و
کارگاههای روان شناسی
تلفن تماس ۰۹۱۹۶۳۱۹۲۵۴
کاش می توانستیم به آن نیروهای خاموشی که در اعماق روان ما به سر می برند و با دست افشانی به ما مژدۀ دستیابی به بهشت خواسته هایمان را می دهند دست یابیم تا بفهمیم هیچ مانع بیرونی نمی تواند ما را از رسیدن به آرزوهایمان باز دارد و هیچ کجراهه ای نمی تواند ما را به هدف برساند.
محمد رسولی عنبر
آدم بزرگ، کیست؟ از؛ محمد رسولی عنبر
سال نو مبارک
جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است / هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق (حافظ)
وقتی به آدم بزرگ فکر می کنیم واقعاً یاد چه کسانی می افتیم ؟ بزرگ بودن یعنی چه؟ چند لحظه فکر کنیم و ببینیم جواب این سوال باید چه باشد؟ فکر نمی کنم بزرگ بودن یعنی کسی بودن یا چیزی بودن و یا حتی چیزی داشتن . آیا ما برای بزرگ بودن باید تبدیل به چیزی غیر از آن چیزی که واقعاً هستیم، شویم؟ باز هم نه. می خواهم آن چیزی که در پیشخوان ذهنم حاضر است، را به زبان بیاورم . به نظر من، ما برای بزرگ بودن باید از آن چیزی که واقعاً هستیم آگاه شویم .
ما چه چیزی هستیم ؟... فیزیکدان های کوانتوم در آخرین تحلیل برای یافتن ذرات بنیادین تشکیل دهندۀ پروتوپلاسم انسان (نقطۀ شروع ما) به هیچ رسیدند. در واقع ما هیچ هستیم ؛ یک فضای خالی بی حد و مرز. همۀ آن چیزی که فکر می کنیم هستیم چیزهایی است که خودمان، دیگران و جامعه به ما قبولانده اند. اکثر آدمها از هیچ بودن می ترسند. در بین اعداد، صفر هیچ است و ما هیچ را با آن نشان می دهیم. اما این طرز فکر ماست. مگر می شود وقتی صفر، همۀ اعداد را به ارزش می رساند، خود بی ارزش باشد؟ ارزش او در هیچ بودن اوست، حسابدارها ارزش هیچ بودن او را به خوبی می دانند و از آن استفاده های منحصر به فردی دارند، و بیشتر از هر عددی از آن استفاده می کنند. هیچ مانند صفر در ریاضی، قابل تقسیم نیست و اگر چیزی را در آن ضرب کنیم حاصل ، هیچ خواهد بود. با این حال بدون صفر غیر قابل تقسیم، ریاضیات ناممکن خواهد بود. نیمی از اطلاعات همۀ کامپیوترها وابسته به همین صفر است. همه می خواهند به ما تحمیل کنند که هیچ بودن زیان دارد، خودت را چیزی معرفی کن. امــا مگر آنها که خود را چیزی پنداشته اند ، پشیزی هم ارزش داشته اند.
وین دایر می گوید؛ پیش از آنکه به این دنیای مادی قدم بگذاریم، جوهرۀ ما هیچ بوده است. چیزی نداشتیم، صاحب هیچ چیز نبودیم، هیچ کاری برای انجام دادن نداشتیم، چیزی برای جنگیدن نداشتیم، چیزی نداشتیم که نگران آن باشیم و هیچ چیز دست و پاگیری نداشتیم: نه قانون ، نه وظیفه ، نه پول ، نه والدین، نه گرسنگی ، نه ترس...مطلقاً هیچ چیز. بنابراین موثرترین راه برای شناختن و تجربه کردن جایی که از آن آمده ایم (عالم وصل یا یگانگی)، این است که وابستگی نداشتن، چیزی نداشتن و هیچ فکری در سر نداشتن را تجربه کنیم تا بتوانیم با "هیچ" اتصال مجدد برقرار کنیم. برای این کار می توانیم گاهی به جای انجام دادن و اندوختن، فقط "باشیم". تصور مفهوم هیچ بودن واقعاً دشوار است، به دنیایی آمده ایم که چیزی جایگزین هیچ شده است، مکانی که در آن "شکل"، جای بی شکلی را گرفته است. در دنیای ما چیزی نداشتن و کاری انجام ندادن عموماً به عنوان نشانه های شکست تعبیر می شود. در حالی که جوهرۀ واقعی ما با "هیچ" در راحت ترین حالت خود قرار دارد.
امروز دنیای ما به این علّت در آرامش نیست که پر از آدمهای هیچ گریز است . آنها که می خواهند برای کسی شدن بجنگند، انگار که این تکلیف شاق به آنها تحمیل شده، که به هر قیمتی باید چیزی بشوند تا جامعه آنها را ارزشمند بینگارد. انگار ارزش ما به عنوان یک انسان بستگی به این دارد که دیگران دربارۀ ما چگونه فکر می کنند. البته انسان می تواند تلاش کند و به همه چیز از ثروت گرفته تا جایگاه اجتماعی شایسته برسد، و در عین حال خودش را با آن چیزها یکی نداند.(خود را گم نکند). ولی ارزش خود را با بود و نبود این دستاوردها گره زدن و خود را با آنها شناختن و شناساندن، و بدون آنها خود را بی ارزش خواندن، یعنی خود باختگی و نشناختن هدف زندگی. امروز دنیای ما، آدم بزرگنما، زیاد و آدم بزرگ خیلی کم دارد ، آدمهایی که در روان شناسی به آنها افراد خودشکوفا، انسان های بارور، انسانهای پخته ، انسان های تحقق یافته و متعالی، واصلین، انسان های بالیده و...میگویند. آدمهایی که احساسهای خواهروار و برادروار (برادر بزرگتر یا خواهر بزرگتر) نسبت به کل بشریت دارند. آدمهایی که علاقۀ اجتماعی دارند. آنهایی که من گسترش یافته دارند. آنهایی که کمربند وجودی شان کرۀ زمین را دور میزند؛ دیگران برای آنها یعنی خود آنها ولی در لباس مبدل. ای کاش می شد سیاست مدارهای دنیا از این دسته از آدمها باشند.
مشکل دنیای ما این است که سیاست مدارهای دنیا که فکر می کنند بزرگ هستند، سواد عاطفی لازم برای درک حقوق بشر را ندارند. همان هایی که بر اساس تفکر کمبودی فکر می کنند که می گوید؛ به اندازۀ کافی در این دنیا برای تو و دار و دسته هایت منابع وجود ندارد. پس برای تصاحب همین مقدار کم، در این دنیا جنگ راه بینداز، آدم ها را بکش ، امنیت را از دیگران بگیر و احساس نا امنی به وجود بیاور تا سلاحهای خودت را بفروشی و فرمانروایی کنی. این آدمها همیشه ادای یک شخص مسلط و متمدن را در می آورند ولی هیچگاه بر تکانه های زیاده خواهانۀ خود و حزب و هوادارانشان، آگاهی و تسلطی ندارند و در اوج قدرت، ناهشیارانه مرید مریدهای خود هستند، و در پی راضی کردن دل آنها. این است که دنیای امروز را با جنگل اشتباه گرفته اند و از قوانین بین المللی تفسیرهای حیله گرانۀ روباه نقشه کش را دارند. آنها زندگی را یک میدان اسب دوانی می بینند که به هر قیمت باید از دیگران جلو بزنند، چون شرایط ارزشمندی آنها در خانواده و محیط زندگی شان، نفر اول شدن و قوی ترین شدن، بوده است.
در دنیایی که هر روز در حال کشف این موضوع است که منابع بی پایانی برای جایگزینی انرژی های تجدیدناپذیر کنونی مثل نفت وجود دارد، پس دعوا چرا؟ در دل هر ذره دنیایی از انرژی هست ، دل هر ذره را که بشکافی / آفتابیش در میان بینی ، یا شاید بهتر باید بگویم که هر ذره ای به اندازۀ یک خورشید انرژی دارد ، که امروز با شکافت هستۀ اتم به همین باور رسیدیم ، پس دیگر این تفکر کمبود چه جایگاهی می تواند داشته باشد.
مشکل این دنیا این است که غیر منطقی ها یا همان شخصیت های نامتوازن بر این دنیا حکومت می کنند. طبق نظر روان درمانگرها، در افراد دارای آسیب روانی، انرژی روانی بین سه بخش اصلی شخصیت (نهاد، من ، فرامن) به صورت نابرابر توزیع میشود. به چه علت؟ یک من ضعیف که توزیع انرژی را، درست مدیریت نمی کند. همان هایی که هنوز نتوانسته اند اسب سرکش وجود خودشان را رام کنند و جلوی تکانه های غیر منطقی و پرتوقع شخصیت خودشان را بگیرند، هر چند هم فکر کنند که سوار هستند اما در حال سواری دادن به آن اسب سرکش(نهاد) هستند، آنها از ساز و کار این قسمت غیر منطقی شخصیت چیزی نمی دانند، آنها تحت سلطۀ این دیو درون هستند و خیال می کنند بر همه جا مسلط هستند. آنها یک وجدان (فرامن) ضعیف دارند که انرژی روانی کمی به آن تعلق گرفته، چون بیشترین انرژی روانی را به همان دیو درون داده اند.
آنها حتی عاجز از دانستن این نکته هستند که با منع استفاده دیگران از انرژی های پاک و ارزان، و انحصاری کردن دانش هسته ای، زمین که خانۀ اصلی همه است ، روز به روز گرمتر میشود و در نهایت حیات خودشان هم به خطر می افتد . آنها در پی کشف قلمروهای بی پایان درون انسان نیستند. اما یکسره در حال دست اندازی به قلمروهای بیشتری در بیرون از مرزهایشان و دخالت در سایر نقاط دنیا هستند. آنها در پی گسترش آگاهی خود از مفهوم زندگی نیستند . آنها هوش معنوی و هیجانی کمی دارند و نیاز به سواد آموزی هیجانی دارند. آنها از انجام ظالمانه ترین و بی رحمانه ترین جنایات در حق انسانها دچار ندامت نمی شوند و این همان چیزی است که ویژگی اصلی افراد دارای اختلال شخصیت ضد اجتماعی است. پس جای تعجبی ندارد اگر می بینیم این افراد از مکانیزم های دفاعی ناپخته، همچون انکار و فرافکنی استفاده می کنند.
آنها از نشستن یک پروانه بر روی لباس شان، بوئیدن یک گل، یا نگاه کردن به منظرۀ غروب خورشید، یا تابلوی نقاشی لذت نمی برند، چون دوست داشتن چنین تجربه های حسی نیازمند داشتن قلبی مهربان نسبت به طبیعت و کائنات و مخلوقات خداست. میل به آفریدن ، هستی بخشی، و عشق به خود زندگی در وجود چنین افرادی رو به خاموشی گذاشته است. آنها شناختی از امکانات و استعدادهای بی پایان انسان برای خوب زندگی کردن ندارند، آنها استعداد غیر قابل وصف انسان را برای خوب بودن و ایجاد انرژی های مثبت نمی شناسند ، آنها درکی از زیباییهای اخلاقی ندارند، آنها فرصت های بی نظیری که برای آفریدن دنیایی زیبا در اختیارشان هست را نمی بینند. آنها درکی از معنای زندگی و هدف خلقت ندارند. هوشمندی از نظر آنها یعنی دستیابی به منافع بیشتر و از راههای ممکن تر و آسانتر. اما انسان امروز به لبۀ این صخرۀ تفکر رسیده که آسایش او در فراهم کردن آسایش دیگران است و ما همه سوار بر یک کشتی هستیم. یاد صحبت وین دایر فقید افتادم؛ تغییرات آب و هوایی به خاطر تغییر در آگاهی انسانهاست. بله ، جهان بیرون و درون با یکدیگر پیوند دارند ، فیزیک کوانتوم این را می گوید. آگاهی امروز بشریت را غبار جهالت گرفته است . چرا هنوز بسیاری دوست ندارند بفهمند.
به نظرم ما نیازمند آموزشهای فرهنگی جدیدی در سطح دنیا هستیم.. به نظرم ما باید آدمها را هر چه سریعتر از دام "تفکر بر اساس کمبود" نجات بدهیم و به این باور برسانیم که در این دنیا هستیم تا اراده کنیم و بخواهیم و برای هیچ کس کم نیست . به همه میرسد، هر آن چیزی که نیاز دارند و بیشتر از آن چیزی که نیاز دارند. نیروی تخیل انسان بخشی از همان سیستم خلقتی است که او را آفریده. پس انسان، قدرت خلق آن زندگی را که خواهان آن است دارد. نه تنها شهر تو خانۀ توست که جهان تو هم خانۀ توست. پس با همخانه هایت که خواهران و برادران خودت هستند، از در آشتی در آ.
کاش سیاستمدارهای دنیا هوش هیجانی بیشتری داشتند . نمی دانم چرا اما دوست دارم بدانم اوباما ، جان کری ، انگلا مرکل ، دیوید کامرون و ..... نسبت به بچه ها و حقوق آنها چه می دانند و حس می کنند . بچه هایی که فارغ از هر رنگ و نژاد و مذهب در دنیای کودکانه ای به سر می برند . آنها چه بچه ها و نوه های جان کری و اوباما باشند و چه نباشند باز هم بچه هستند. آیا این سران ، همان قدر که شب ها مراقب خواب ناز بچه ها و نوه های خودشان هستند نگران آرامش همۀ کودکان بی گناهی هم هستند که به خاطر سیاستهای حمایتی غلط آنها در کشورهای دیگر، با وحشت از بمباران و صداهای مهیب، شب را صبح می کنند و دیگر صبح اشتهای صبحانه خوردن ندارند؟! البته اگر زنده مانده باشند و صبحانه ای و پدر و مادری هم باشد! آیا این سران، شبها قبل از خوابشان جلوی چشمشان می آید؛ آواره های گرسنه که پشت مرزهای اروپا در سرما به سر می برند ؟ آیا جنازۀ آن کودکی را که در سواحل امن اروپا آرام گرفت دیدند؟ از اینجا رانده، از آنجا مانده... شاید بگویند عرصۀ سیاست جای عشق و عاطفه نیست، اما عشق، بزرگترین و ناشناخته ترین انرژی جهان است، و رهبران اندکی در زمانهای مختلف با این انرژی عظیم، دنیا را تغییر داده اند.
انسان امروز بیشتر از هر کمبودی از کمبود آدمهای بزرگ و سیاستمدارهای جوانمرد رنج می برد. آنهایی که عاشق هستی باشند و انسانها. آنهایی که شعور خواستن داشته باشند تا بتوانند عاشق و خواستار زندگی باشند، نه چون افراد مرده گرایی که عاشق قدرت هستند و اشیای بی جان و خون انسانها. تا با رهبری و نقش آفرینی این آدم های بزرگ، کشتی بشریت به ساحل امن و آرام خود برسد.
دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ/ ای هیچ زبهر هیچ بر هیچ مپیچ (مولانا)
ده عادت معلّمان موثر از ؛ محمد رسولی عنبر
1 - معلّمان موثر می دانند برای تسلّط بر کلاس، اوّل باید بر خودشان مسلّط باشند.
2- معلّمان موثر نگاهشان را به چهرۀ دانش آموزان به صورت عادلانه تقسیم می کنند.
3- معلّمان موثر درس را با زندگی روزمرّه دانش آموزان پیوند می دهند. برای مثال، آنها نه تنها شکل و مساحت و شعاع دایره بلکه کاربرد تاریخی و روزمرۀ دایره را در زندگی ، هنر و ورزش بیان می کنند.
4- معلّمان موثر در ابتدا انتظارات خود را از دانش آموزان برای آنها بیان می کنند و نظام پاداش و تنبیه روشن و عادلانه دارند. آنها رفتارهای مطلوب دانش آموز ناسازگار را هم تحسین و تأیید می کنند.
5- معلّمان موثر نه به آنچه دانش آموزان هستند بلکه به آنچه آنها می توانند باشند می اندیشند. آنها می دانند کودکان را باید به خاطر تلاششان تحسین کرد نه برای استعدادشان ، چون استعداد چیزی است که خارج از کنترل آنهاست ولی میزان سعی و تلاش یک فرد کاملاً تحت کنترل خودش است.
6- معلّمــــان موثر می دانند که با انســـان سر و کار دارند از این رو دانش آموزان می توانند در آینۀ نگاه آنها خود واقعی شان را بیابند.
7- ارتعاشات میدان انرژی اندیشه های معلمان موثر به حدی بالاست که دانش آموزان در کنار آنها به توازن و آرامش می رسند. آنها تفاوت بین درس دادن و عاشقانه درس دادن را می دانند.
8- معلّمان موثر می توانند به ورای رفتارهای سطحی و ظاهری دانش آموزان رفته و با وجود الهی آنها ارتباط برقرار کنند.
9- معلّمان موثر برای تفهیم یک مسئله ،دانش آموزان رادر یک سفر اکتشافی از طریق پرسش و پاسخ، قدم به قدم به راه حل مسئله هدایت می کنند.(یادگیری اکتشافی یا فعال). از دیدگاه روان شناسان اگر به جای تکیه بر توان آموزنده در یاد گرفتن موضوعی، آن موضوع را به او آموزش دهیم ، لذت اکتشاف را از او گرفته ایم.
10- هدف معلّمان موثر از پرسیدن، رسیدن به یک پاسخ درست (تفکر همگرا) نیست، بلکه هدف ایشان برانگیختن ذهن دانش آموزان (بارش مغزی) و رسیدن به راه حلهای تازه و خلاقانه است( تفکر واگرا) که به جای اندیشه پذیری، اندیشیدن را در آنها سبب می شود. آنها تفکر جمعی (هم افزایی) را ترغیب می کنند.
نویسنده؛ محمد رسولی عنبر
چاپ شده در هفته نامۀ نگاه وزارت آموزش و پرورش شماره 539
برگردان؛ قربانعلی خدایی و محمد رسولی، نشر رایین، همدان 1392

روان شناسی، موضوعات اجتماعی فرهنگی و غزل های عاشقانه.
نشر روز اندیش همدان 1394

چگونه جرات مند باشیم و ابراز وجود کنیم ؟
نویسنده/ مترجم: لین تیلور / سایت روان
ریشه و سرچشمه ی بسیاری از دشواری ها در زندگی روزمره، همچون کمرویی، خجالت و شرمگینی، احساس انزوا و اضطراب در نبود مهارت ابراز وجود، جرات مندی و قاطعیت ورزی است.
بسیاری از مواقع در شرایطی قرار می گیریم که تقاضایی از ما می شود که هیچ تمایلی به انجام آن نداریم اما باز هم در جواب به جای استفاده از واژه ی “نه” می گوییم “بله”. چرا که در ذهن خود حس جرات مند بودن را تقویت نکرده ایم. اگر شما نیز چنین مشکلی دارید ، این مقاله را بخوانید.
جراتمند بودن چیست؟
آیا تا کنون متوجه شده اید که در برابر تقاضاهای دیگران، به رغم این که تمایل به انجام آن ها نداریم، به جای گفتن «نه نمی توانم » ، «بله » می گویید؟ آیا نمی توانید نارضایتی خود را از یک دوست بیان کنید، حتی اگر فکر کنید آن کار موجه است؟ آیا قبول تمجید و تحسین را دشوار می یابید؟
اگر پاسخ شما به هر یک از سؤالات فوق «بله » باشد، احتمالا در زمینه ی جراتمندی مشکل دارید. جراتمندی دفاع از خود به شیوه ای است که به حقوق شخص دیگر تجاوز نشود. جراتمندی ابراز مستقیم، صادقانه و مناسب احساسات و عقاید شما است. ممکن است شما جراتمندی را در گذشته ناراحت کننده یافته اید; زیرا آن را با پرخاشگری اشتباه گرفته اید. پرخاشگری یک نوع شیوه ی دفاع از خود است که در آن به حقوق شخص دیگر تجاوز می شود. پرخاشگری به صمیمیت آسیب می زند و شان شما را در دید دیگران پایین می آورد. یکی از تعاریف دفاع از حقوق خود و اجازه ی بهره جویی از این حقوق را به کسی ندادن، جراتمند بودن است. جراتمندی هم چنین به معنی انتقال روشن آن چه در واقع می خواهید، احترام گذاردن به حقوق و احساسات خود و احترام گذاردن به حقوق و احساسات دیگران است. جراتمندی ابراز صادقانه و مناسب احساسات، عقاید و نیازهای شخصی است.
جراتمندی داستن موضع خودتحلیلی و سپس عمل است، آن گاه نتایج ارزشمند حاصل می آید.
وجه تمایز جراتمندی و پرخاشگری
پرخاشگر بودن به معنی حمایت از خود به شیوه ای است که در آن به حقوق دیگران تجاوز می شود. رفتار پرخاشگرانه نوعا تنبیه گرانه، خصمانه، سرزنش آمیز و تحکیم جویانه است. پرخاشگری می تواند تهدید، توهین و حتی تنبیه بدنی را شامل شود. پرخاشگری می تواند شامل ریشخند، عبارت طعنه آمیز، غیبت و… «لغزش زبانی » شود.
چه چیز باعث می شود مردم از جراتمند بودن اجتناب ورزند؟
اکثر مردم به دلیل ترس از ناراحتی دیگران و از دست دادن دوستی آن ها، از جراتمندی دست می شویند. با این وجود هر چند ممکن است شما با کنار گذاردن جراتمندی از ناخرسندی های فوری و بلافصل پرهیز کنید، ولی چنین کاری در درازمدت رابطه را به مخاطره می افکند و آن گاه احساس شما این خواهد بود که مرتب بهره هایی را از دست می دهید.
شما از چه میزان جراتمندی برخوردارید؟
سؤالات زیر را از خودتان بپرسید:
آیا شما احساسات و توجیحات خود را به روشنی به دیگران بیان می کنید؟
آیا شما در صورت نیاز، از دیگران درخواست کمک می کنید؟
آیا شما خشم و عصبانیت خود را به نحو مناسب ابراز می دارید؟
آیا وقتی گیج می شوید، سؤال می پرسید؟
آیا وقتی متفاوت از دیگران فکر و احساس می کنید، عقاید خود را داوطلبانه بیان می دارید؟
آیا وقتی نمی خواهید کاری انجام دهید، می توانید «نه » بگویید؟
آیا شما در مجموع به شیوه ی اعتمادآمیز، با قدرت و صلابت صحبت می کنید؟
آیا وقتی با مردم حرف می زنید به آن ها نگاه می کنید؟
چهار نوع جراتمندی
جراتمندی اساسی: این نوع جراتمندی، ابراز ساده و مستقیم باورها، احساسات، یا عقاید شما است. این نوع جراتمندی معمولا از طریق عبارات ساده ای; چون «من می خواهم » یا «من احساس می کنم » ابراز می شود.
جراتمندی قوی: این نوع جراتمندی، انتقال حساسیت ها به شخص دیگر است. بازشناسی موقعیت یا احساسات شخص دیگر که به دنبال آن اظهارنظری صورت می گیرد که در آن شما از حقوق خاص خود حمایت می کنید.
«من می دانم که شما واقعا سرتان شلوغ بوده است، ولی می خواهم احساس کنم که رابطه ها برای شما مهم است. می خواهم شما به من و ما زمانی را اختصاص دهید.»
جراتمندی فزاینده: این نوع جراتمندی زمانی به وقوع می پیوندد که شخص دیگری در واکنش به جراتمندی اساسی شما شکست می خورد و به تجاوز علیه حقوق شما ادامه می دهد. در نتیجه شما به تدریج جراتمندی را گسترش می دهید و به نحو فزاینده ای بر رای خود محکم تر تاکید می ورزید. در این گونه جراتمندی حتی ممکن است شما به پاره ای از اعمال اشاره کنید که در صورت ادامه ی رفتار طرف مقابل، از شما به عنوان نتیجه بروز کند، ولی اشاره به اعمال تنها پس از چند عبارت جراتمندانه ی اساسی و پایه ارایه می شود. برای مثال، اگر شما تا پنج بعدازظهر فردا کارتان را روی ماشین من تمام نکنید، من مجبور می شوم به فلان یا بهمان دفتر تجاری زنگ بزنم.»
جراتمندی از طریق گفتار با «من » آغاز شونده: این نوع جراتمندی خصوصا برای بیان احساسات منفی مفید است. این نوع جراتمندی یک اظهارنظر سه بخشی را شامل می شود.
وقتی شما چنین و چنان کردید… (رفتار را توصیف کنید.)
اثرات عبارت اند از… (این موضوع را که چگونه رفتار به نحو عینی و ملموس بر شما اثر می گذارد، توصیف کنید.)
من احساس می کنم که…عبارت اول شخص مفرد را به کار ببرید: «من احساس می کنم که » به جای «شما فلان یا ... هستید.»
تمرکز اصلی در اظهارنظرهای با «من » آغاز شونده، روی بخش «من احساس می کنم » ، «من می خواهم » می باشد. به هنگام ابراز خشم، تمایل غالبا به سرزنش شخص دیگر، از کوره در رفتن و اختیار هیجان را از کف دادن است. جراتمندی از طریق گفتار با «من » آغاز شونده می تواند به شما کمک کند به نحو سازنده برخشم خود متمرکز شوید و در ارتباط با احساسات خودتان موضع روشنی بگیرید.
یادگیری جراتمند بودن به شیوه ی مثبت
چگونه شروع کنیم؟
یک نظام اعتقادی و ارزشی را قبول کنید که به شما اجازه ابراز وجود بدهد. این گام دشوارترین گام است. بدین معنی که چنین نظامی است که به شما اجازه می دهد خشمگین شوید، «نه » بگویید، درخواست کمک کنید و خطا کردن را قبول کنید.
یادگیری مهارت های جراتمندی
این مهارت ها عبارتند از: جراتمندی اساسی، جراتمندی قوی، جراتمندی فزاینده از طریق گفتار با «من » آغاز شونده.
چهار نوع جراتمندی
از بهترین مهارت های ارتباطی خود استفاده کنید. تماس چشمی مستقیم برقرار کنید، وضع بدنی مناسب به خود بگیرید، حالات چهره خود را مناسب با پیام انتخاب کنید، سطح و آهنگ مناسب صدای خود را حفظ کنید، زمان مناسبی را برای جراتمندی انتخاب کنید.
فنون خاص جراتمندی
گفتار جراتمندانه: اجازه ندهید دیگران از شما بهره جویی کنند و بر رفتار مناسب و منصفانه داشتن اصرار بورزید. درباره ی آن چه می خواهید، آن چه فکر می کنید و آن چه احساس می کنید تا آن جا که ممکن است صریح و خاص باشید. مثلا: «نوبت من است » ، «لطفا صدای رادیو را کم کنید» ، «چون درخواست خود شما است دوست دارم شما را در یک لباس دیگر ببینم، این لباس مناسب شما نیست.»
مخالفت منفعلانه و فعالانه: وقتی با شخصی مخالف هستید به دلیل تمایلی که به حفظ رابطه ی «صلح آمیز» دارید از طریق لبخند زدن، تکان دادن سر یا توجه زیاد، تظاهر به موافقت نکنید، به جای آن، موضوع بحث را تغییر دهید، به شیوه ی دیگری عمل کنید. وقتی اعتماد به موضوع دارید، به صورت فعال مخالفت کنید.
پرسیدن چرا: وقتی شخصی دارای اقتدار بوده و از موضع بالاتر، از شما می خواهد کاری انجام دهید که به نظر منطقی یا لذت بخش نمی آید، بپرسید «چرا» باید آن را انجام دهید. شما یک فرد بزرگ سال هستید و نباید اقتدار را بدون پرسش بپذیرید. بر توضیحی که متقاعد کننده باشد اصرار بورزید. با خودتان صحبت کنید: وقتی عملی انجام داده اید که آن را ارزشمند تلقی می کنید، برای دیگران این فرصت را فراهم کنید تا از آن مطلع شوند. هم چنین اجازه دهید مردم بدانند درباره ی امور چه احساسی دارید. در مکالمه، متکلم وحده نباشید، اما وقتی موقعیت را مناسب یافتید در سخن گفتن درنگ نکنید.
تمرین:
به صرف خواندن یک جزوه نمی توانید جراتمند بودن را یاد بگیرید، اگر امکان آن فراهم است به گروه مهارت های جراتمندی یا گروه مهارت های ارتباطی بپیوندید. شما می توانید در ارتباطی که با دوستان و اعضای خانواده ی خود برقرار می کنید این مهارت ها را تمرین کنید، ولی ابتدا به آن ها بگویید که مشغول چه کاری هستید! روی کمک آن ها می توانید حساب باز کنید، در مورد چگونگی انجام مهارت ها، از این افراد بازخورد دریافت کنید. ارتباط صادقانه در درازمدت به روابط شما کمک می کند. در آغاز سعی نکنید رفتارتان را در مورد موقعیت های دشوار و فشارآور تغییر دهید. ابتدا در موقعیت هایی که کمترین احتمال خطر را دارد، تمرین کنید.
نویسنده/: پیتر بارون
خیلی ها هنوز هم هوش شناختی را تنها عامل موفقیت یا مهم ترین عامل برای رسیدن به اهداف بزرگ زندگی می دانند و باور دارند هر چه میزان IQ بیشتر باشد، فرد هم موفق تر خواهد بود. در صورتی که انسان های باهوشی هم هستند که نمی توانند در تمام موضوعات و مسائل زندگی موفق عمل کنند و همین موضوع نشان می دهد علاوه بر IQ عامل دیگری هم وجود دارد که در این زمینه تاثیرگذار است. براساس مطالعات و پژوهش هایی که در این خصوص انجام شده، می گویند آنچه باعث می شود فردی موفق تر از دیگران باشد و به هدف های بالاتری برسد، تنها به IQ محدود نمی شود و چیزی فراتر از آن است که می تواند زمینه موفقیت در زندگی را فراهم سازد.
بنابراین انسان هایی که می توانند به طور همزمان هم از هوش شناختی شان استفاده کنند و هم توانایی کنترل هیجاناتشان را دارند، بیش از دیگران می توانند به موفقیت برسند.
طی تحقیقاتی که همراه با کارشناسان نیروی انسانی انجام شده است به این نکته اشاره شده است که بسیاری از مدیران به رغم داشتن ضریب هوشی بالا متاسفانه هوش هیجانی پایینی دارند. از هوش هیجانی به عنوان توانایی شناسایی، ارزیابی و کنترل احساسات خود، دیگران، و گروه یاد شده است.
چهار جزء اصلی هوش هیجانی
شناخت احساسات خود توانایی تشخیص و درک احساسات شخصی، اولین کلید موفقیت است. با درک احساسات خود، می توانید آنها را به رسمیت شناخته و بدانید که چگونه قادر هستند افکار و رفتار شما را تحت تاثیر قرار دهند، نقاط ضعف و قوت خود را شناسایی کنید و اعتماد به نفس خود را افزایش دهید.
مدیریت احساسات خود کلید مدیریت موفق توانایی تغییر سریع در صورت پی بردن به رفتارهای نادرستی است که کمکی به تحقق اهداف یا برقراری ارتباطات نمی کنند. احساس خشم برای همگان قابل درک است. افرادی که هوش هیجانی بالایی دارند به خوبی می دانند برقراری ارتباط با کارکنان در حالت عصبانیت کمک زیادی به تحقق اهداف نمی کند، به همین دلیل آنان آگاهانه در این حالت تصمیم می گیرند تا با چنین افرادی صحبت نکنند تا اینکه آنان بتوانند در موقعیتی بهتر احساسات خود را بدون خشم ابراز کنند و در نهایت به نتایج مورد نظر خود دست یابند.
تفسیر دقیق احساسات دیگران قدم دیگر توانایی تفسیر ارتباطات کلامی و غیرکلامی دیگران و آگاهی از احساسات پنهان پشت هر ارتباط است.
مدیریت روابط خود و دیگران در صورت داشتن هوش هیجانی بالا شما قادر به درک و مدیریت احساسات شخصی خود و درک احساسات و افکار دیگران هستید و مهم تر از همه اینکه از هر آنچه خود انجام می دهید و به زبان می آورید، شناختی مناسب دارید. این نکته تاثیر منحصربه فردی بر اعمال، ارتباطات و احساسات اطرافیان شما خواهد داشت.
مطالعات انجام شده توسط دنیل گلمن، نویسنده چندین کتاب در حوزه هوش احساسی و اجتماعی تایید کرده است که ضریب هوشی افراد به اندازه ۱۰ الی ۲۰ درصد بر میزان موفقیت شغلی آنان تاثیر دارد. برخورداری از ضریب هوشی بالا تاثیر بسزایی بر توان رهبری شما دارد، اما هوش هیجانی تاثیر به مراتب بیشتری خواهد داشت.
در اینجا به چند روش جهت افزایش هوش هیجانی و برقراری روابط مستحکم تر و تجربه یک مدیریت موفق می پردازیم:
گوش کنید: افراد زمانی که به سخنانشان گوش می کنید، بیشتر پذیرای نظرات شما هستند. با گوش دادن به حرف های دیگران، به طور غیر مستقیم به عقاید آنان احترام می گذارید. هربار که این عمل را به خوبی انجام می دهید نه تنها نشان می دهید که برای افکار آنان ارزش قائل هستید، بلکه نکته ای جدید در تعامل با آنها فرا می گیرید.
احساس را بشناسید: نه تنها توانایی شناخت و درک احساسات خود، بلکه قدرت شناخت احساسات دیگران عاملی کلیدی در برخورداری از هوش هیجانی است.
رفتارها و اعمال غیر کلامی را درک کنید: اگرچه تشخیص احساس فرد از طریق حرکات بدنی وی امری دشوار است، اما گاهی می توانید احساسات آنان را از طریق پیام های غیرکلامی درک کنید.
خود را در موقعیت آنان قرار دهید: یکی از بهترین روش ها برای شناخت و درک احساسات دیگران این است که از خود بپرسید «اگر من در این موقعیت قرار می گرفتم، چه احساسی داشتم؟» در صورتی که قادر باشید خود را در موقعیت دیگران فرض کنید، می توانید به راحتی احساسات آنان را درک کنید.
به سرعت سازگار شوید و تغییر کنید: پس از شناخت احساسات خود و دریافت بازخورد از دیگران، باید در صورت ضرورت توانایی سازگاری و تغییر داشته باشید. بهترین نمونه زمانی است که در پی راهی برای حل مشکل دیگران هستید، اما خیلی سریع متوجه می شوید که آنان تمایلی به دریافت کمک شما ندارند. در واقع آنچه آنان واقعا می خواهند گوش دادن شما به سخنانشان است. رهبرانی که هوش هیجانی بالایی ندارند باید به این نکته توجه داشته باشند.
از نقاط ضعف خود باخبر باشید: در صورتی که از نقاط ضعف خود آگاه باشید به راحتی خواهید توانست از کمبودها باخبر شوید و در نتیجه قادر باشید از بازخوردهای اطرافیان سود ببرید.
آرام باشید: افرادی که دارای هوش هیجانی بالا هستند، در صورت بروز تناقضات و استرس قادرند آرامش خود را حفظ کنند، به طور مناسب اظهار نظر کنند، اعمال مقتضی انجام دهند تا اینکه استرس و تناقض ایجاد شده را حل کنند. در نهایت هدف آنان فقط حل کردن مشکل نیست، بلکه برقراری رابطه ای مستحکم تر است.
از بازخورد دیگران استفاده کنید: درخواست بازخورد نشانه ای از اعتماد و قدرت است. اینکه شما قادر باشید بر اساس بازخورد دریافت شده عمل کنید و در برقراری ارتباطات با دیگران سازگارتر باشید، نه تنها نشانه ای از درک مناسب شما از هوش هیجانی است، بلکه توانایی شما را در کنترل موثر روابط با دیگران نشان می دهد. به یاد داشته باشید که با تمرکز بر این هشت نکته قادر خواهید بود هوش هیجانی خود را افزایش دهید، روابطی قوی تر در سازمان برقرار کنید و اهداف فردی و سازمانی را تحقق بخشید.
فوبیا و ترس..؟!!!
نویسنده/مترجم: جسیکا تویلر/ فاطمه پوران
تقریبا همه افراد در زندگی خود یک یا دو ترس غیرمنطقی را تجربه کرده اند (مثلا ترس از دندان پزشکی). این ترس ها معمولا خفیف هستند.
تقریبا همه افراد در زندگی خود یک یا دو ترس غیرمنطقی را تجربه کرده اند (مثلا ترس از دندان پزشکی). این ترس ها معمولا خفیف هستند. اما زمانی که ترس آنقدر شدت می یابد که باعث اضطراب تهدید کننده و اختلال در زندگی روزمره می شود، فوبیا نامیده می شود. خبر خوب این است که فوبیاها می توانند مدیریت و درمان شوند.
فوبیا چیست؟
ترس باربارا از پرواز: باربارا به شدت از سفر با هواپیما می ترسد. متاسفانه به دلیل شغلش لازم است که سفرهای زیادی داشته باشد. او هفته ها قبل از سفر دلشوره شدیدی در شکم خود احساس می کند و اضطراب از او جدا نمی شود. در روز سفر احساس کسی را دارد که می خواهد از ارتفاعی سقوط کند. وقتی که در هواپیما می نشیند، قلبش به شدت می زند و حالت تهوع و گاه استفراغ پیدا می کند. هر بار هم بدتر و بدتر می شود.
ترس باربارا از پرواز آنقدر شدت گرفت که او در نهایت به رئیسش گفت فقط می تواند به سفرهای زمینی برود. رئیس او از این موضوع خیلی خوشحال نشد و باربارا مطمئن نبود که برای شغلش چه اتفاقی می افتد. او نگران بود که شغلش را از دست بدهد. اما به خودش می گفت بهتر از این است که دوباره سوار هواپیما بشود.
فوبیا ، ترس شدید از چیزی است که در واقعیت خطر کمی دارد. ترس ها و فوبیاهای رایج شامل ترس از فضای بسته، ارتفاع، رانندگی در اتوبان، حشرات بالدار، مار و گربه است. اگر شما هم یک فوبیا دارید احتمالا می دانید که ترستان غیرمنطقی است اما نمی توانید احساسات خود را کنترل کنید. فقط فکر کردن درباره موضوع ترسناک ممکن است شما را مضطرب کند. زمانی هم که به طور واقعی با آن مواجه می شوید وحشت همه وجودتان را فرا می گیرد. این تجربه آنقدر دشوار است که ممکن است شما را وادار به اجتناب از آن یا تغییر سبک و موقعیت های زندگی کند. برای مثال اگر فوبیای فضای بسته دارید ممکن است مجبور شوید پیشنهاد شغلی را رد کنید که برای رسیدن به دفتر کار نیازمند سوارشدن بر آسانسور است.
آگاه شدن از فوبیا نخستین گام برای غلبه بر آن است. مهم است که بدانید فوبیاها بسیار شایع و قابل درمان هستند.
ترس طبیعی در برابر فوبیا
تجربه ترس در موقعیت های خطرناک طبیعی و حتی مفید است. ترس یک واکنش سازگارانه انسانی است و با هدف حمایت کننده ی فعال سازی واکنش جنگ و گریز به راه می افتد. با هشدار به ذهن و بدن و آمادگی آنها برای فعالیت ، ما قادر خواهیم بود به سرعت واکنش نشان دهیم و از خود حفاظت کنیم. اما تهدید با فوبیا به شدت اغراق می شود. برای مثال ترس از مار طبیعی است اما وحشت کردن از اشیای شبیه به مار مثل ریسمان غیرطبیعی است.
تفاوت های بین ترس طبیعی و یک فوبیا
فوبیا ترس طبیعی
نرفتن به عروسی بهترین دوست در شهری دیگر به دلیل ترس از هواپیما احساس اضطراب در هواپیما خصوصا در زمان اوج و فرود
از دست دادن یک شغل خوب به این دلیل که دفتر آن در طبقه دهم قرار دارد. تجربه دلشوره وقتی که از تپه ای بلند پایین می آیید
اجتناب از بررسی و درمان های ضروری پزشکی به دلیل ترس از خون ناراحتی در زمانی که زخم یا خون می بینید
ترس های طبیعی در کودکان:
بسیاری از ترس های کودکی طبیعی هستند و در سنین خاصی ایجاد می شوند برای مثال بسیاری از کودکان ترس از تاریکی دارند. این به معنای داشتن فوبیا نیست. در بیشتر موارد همراه با رشد این ترس ها نیز از بین می رود. اگر ترس فرزند شما تداخلی در زندگی روزمره او ایجاد نمی کند یا در او آشفتگی زیادی به وجود نمی آورد، دلیلی برای نگرانی وجود ندارد. اما اگر ترس در فعالیت های اجتماعی ، عملکرد تحصیلی یا خواب کودکتان اختلال ایجاد کرده است بهتر است که با یک درمانگر مشورت کنند.
کدام یک از ترس های کودکان طبیعی است؟
2-5 سال: صداهای بلند، غریبه ها، جدایی از والدین، اشیاء بزرگ.
3-6 سال: چیزهای تصوری مثل غول، هیولا، تاریکی، لولو و صداهای ناشناس.
7-16 سال: ترس های واقعی تر مثل زخم و جراحی، بیماری، مدرسه، مرگ، موقعیت های طبیعی.
ترس ها و فوبیاهای رایج:
ترس از عنکبوت، مار، ارتفاع، فضای بسته، خون و جراحی، صحبت در جمع، سوارشدن به هواپیما، میکروب، بیماری یا مرگ، فوبیای اجتماعی، ترس از فضای بسته.
علائم و نشانه های فوبیا:
- جسمانی: مشکل در تنفس، افزایش ضربان قلب، احساس تنگی و درد در قفسه سینه، لرزش، احساس دیوانگی، پیچش در شکم، عرق کردن.
- هیجانی: احساس وحشت یا اضطراب فلج کننده، احساس نیاز شدید به فرار، احساس غیرواقعی بودن، ترس از دست دادن کنترل یا دیوانگی، احساس مرگ قریب الوقوع، آگاهی از اینکه واکنش شدید است اما فرد قادر به کنترل آن نیست.
راهکارهای درمانی:
طبیعی است که بخواهید از موقعیت هایی اجتناب کنید که از آنها می ترسید. اما زمانی که این ترس به فوبیا تبدیل می شود، مواجه شدن با آن یک کلید است. اجتناب با وجود اینکه در کوتاه مدت به شما احساس بهتری می دهد، مانع از این می شود که یاد بگیرید فوبیای شما آنقدر هم که فکر می کنید تهدید کننده نیست. شما هرگز این شانس را پیدا نمی کنید که یاد بگیرید چگونه با ترس های خود مقابله کنید و تجربه ی کنترل موقعیت را به دست آورید. در نتیجه فوبیا در طول زمان در ذهن شما خطرناک تر و شدید تر می شود.
1) مواجهه: روبرو شدن تدریجی و مکرر با ترس ها
موثرترین روش برای غلبه بر فوبیا ، مواجه شدن با موضوع ترس به یک روش امن و کنترل شده است. در مسیر تجربه ی مواجهه با ترس، متوجه خواهید شد که اتفاق بدتری نخواهد افتاد. با هر بار مواجهه بیشتر احساس اطمینان و کنترل خواهید داشت و فوبیا کم کم قدرتش را از دست خواهد داد. مواجهه موفقیت آمیز با ترس ها نیازمند برنامه ریزی ، تمرین و صبوری است. نکات زیر به شما کمک خواهد کرد مواجهه موفقیت آمیزی داشته باشید.
* از پلکان ترس بالا بروید: اگر تلاش شما برای مواجهه در گذشته ناموفق بوده است، ممکن است با گامی شروع کرده باشید که بسیار ترسناک و تهدید کننده بوده است. این مهم است که مواجهه را با موقعیتی شروع کنید که می توانید آن را هدایت کنید.
یک نمونه از پلکان ترس: مواجهه با ترس از سگ
قدم 1: نگاه به تصویر یک سگ
قدم 2: تماشا کردن فیلمی از یک سگ
قدم 3: نگاه به یک سگ از پنجره
قدم 4: ایستادن در گوشه ای از خیابان و نگاه به سگ
قدم 5: ایستادن در 10 قدمی یک سگ بسته شده
قدم 6: ایستادن در 5 قدمی یک سگ بسته شده
قدم 7: ایستادن در کنار سگ بسته شده
قدم8: لمس یک سگ کوچک که در دست فرد دیگر است
قدم 9: لمس یک سگ بزرگتر که بسته شده است
قدم 10: لمس سگ بزرگتری که باز است.
* یک لیست بسازید: لیستی از موقعیت های تهدید کننده تهیه کنید. اگر شما از سفر با هواپیما می ترسید، لیست شما شامل این موارد خواهد شد:
خرید بلیت، بستن چمدان، سوار شدن به ماشین به سمت فرودگاه، نگاه کردن به تابلوی پروازها، گرفتن کارت پرواز، شنیدن صدای اطلاعات که شماره پرواز شما را اعلام می کند.
* پلکان ترس خود را ایجاد کنید: موارد لیست خود را از کمترین تا بیشترین میزان ترسناک بودن مرتب کنید. قدم اول باید خیلی کم در شما اضطراب ایجاد کند اما آنقدر وحشتناک نباشد که نتوانید آن را تجربه کنید.
* در طول پلکان خود حرکت کنید: با قدم اول شروع کنید (مثلا نگاه به تصویر سگ) و زمانی به پله ی بعدی بروید که انجام پله ی اول دیگر برایتان اضطراب آور نباشد. هرچه بیشتر پله ای را تجربه کنید، کمتر در شما اضطراب ایجاد خواهد کرد. اگر موقعیت به خودی خود کوتاه است (مثلا عبور از یک پل) آن را بارها و بارها انجام دهید تا زمانی که اضطراب شما کاهش پیدا کند. بعد از اینکه یک قدم را در موقعیت های مختلف و به دفعات انجام دادید و اضطراب زیادی را احساس نکردید، می توانید به قدم بعدی بروید. اگر احساس می کنید یکی از پله ها خیلی برایتان دشوار است ان را به پله های کوچک تر تقسیم کنید.
* تمرین کنید: تمرین منظم بسیار مهم است . هرچه بیشتر تمرین کنید، فرایند بهبودی زودتر طی خواهد شد. به یاد داشته باشید شما از مواجهه با ترستان احساس ناراحتی و اضطراب خواهید داشت اما این احساس موقتی است. اگر آن را تجربه کنید، اضطراب همیشگی تان از بین خواهد رفت.
2) تکنیک های تن آرامی را بیاموزید:
زمانی که اضطراب دارید یا از چیزی می ترسید، طیفی از نشانه های جسمانی ناراحت کننده مثل مشکل در تنفس و افزایش ضربان قلب را تجربه می کنید. اما با یادگرفتن و تمرین تکنیک های تن آرامی می توانید توانایی بیشتری در تحمل موقعیت های ترساننده پیدا کنید و خودتان را به سرعت آرام سازید. بهتر است در ابتدا هر روز در دو زمان 5 دقیقه ای این تمرینات را انجام دهید و وقتی در انجام آن تبحر پیدا کردید، هنگام مواجهه با پله های پلگان ترس، برای تحمل اضطراب و ناراحتی از این تمرینات استفاده کنید.
یک نمونه از تمرین تنفس عمیق:
زمانی که دچار اضطراب می شوید به طور طبیعی گرایش دارید نفس های کوتاه و سریع (نفس نفس زدن) داشته باشید. این نفس ها تا حد زیادی احساس جسمانی اضطراب را افزایش می دهد. اما با تنفس عمیق از دیافراگم خواهید توانست این حساسیت های جسمانی را کاهش دهید. مسلما شما نمی توانید زمانی که آرام و عمیق نفس بکشید، غمگین یا مضطرب باشید.
- به پشت و در جایی راحت دراز بکشید. یک دست را روی قفسه سینه و دست دیگر را روی شکم قرار دهید.
- به آرامی از بینی نفس بکشید و 4 شماره بشمارید. دست روی شکم باید بالا بیاید. دست روی قفسه سینه نباید زیاد حرکت کند.
- نفس خود را برای 7 شماره نگه دارید.
- نفس را از دهان و تا 8 شماره بیرون بدهید. دست روی شکم باید حرکت کند و دست دیگر حرکت نمی کند.
- دوباره نفس بگیرید و این چرخه را تا زمانی ادامه دهید که احساس آرامش کنید. سعی کنید که این تمرین را در دو نوبت 5 دقیقه ای انجام دهید. پس از چند روز ، تمرین تنفس عمیق را همزمان با تجربه ی پلکان ترس انجام دهید.
3) افکار منفی خود را به چالش بکشید.
یاد گرفتن چالش با افکار غیر سودمند ، یک گام مهم در غلبه بر فوبیا است. زمانی که دچار فوبیا هستید، گرایش به دید بربینانه نسبت به همه چیز دارید. در عین حال، توانایی تان برای مقابله با موقعیت ترسناک را کمتر از چیزی که واقعا هست، تخمین می زنید.
افکار اضطراب آوری که فوبیاها را به را می اندازند، معمولا منفی و غیرواقعی هستند. آزمایش کردن این افکار کمک کننده است. ابتدا افکار منفی را بنویسید که در موقع مواجه شدن با فوبیای خود دارید. این افکار در اکثر مواقع در طبقه های زیر قرار می گیرند:
- آینده نگری منفی: برای مثال فکر می کنید " این پل خواهد شکست"
- تعمیم افراطی: " اگر یک گربه از کنار من رد شود ، سنکوب خواهم کرد". " همه گربه ها وحشی هستند".
- فاجعه سازی: " هواپیما سقوط خواهد کرد" یا " بغل دستی من خندید. ممکن است سرماخورده باشد. من هم به شدت مریض خواهم شد.
پس از شناسایی افکار منفی انها را ارزیابی کنید. مثلا:
* فکر منفی: " آسانسور خراب خواهد شد و سقوط خواهد کرد."
آیا شواهد و مدارکی وجود دارد که این فکر را رد کند؟
- " من بسیاری از افراد را دیده ام که از آسانسور استفاده می کنند و هرگز سقوط نکردند."
"هرگز به یاد نمی آورم که کسی در اثر سقوط از آسانسور مرده باشد."
" هوای کافی و تعویه در آسانسور وجود دارد"
اگر چنین موقعیتی رخ بدهد آیا راه حلی وجود دارد؟
- " من فکر کنم می توانم دکمه هشدار را فشار دهم یا با تلفن همراهم برای کمک به کسی زنگ بزنم"
آیا شما یک خطای تفکر دارید؟
- " بله من در مورد آینده بدبینانه فکر می کنم، در حالی که شواهدی برای سقوط آسانسور ندارم."
اگر دوست شما این ترس را داشت به او چه می گفتید؟
" احتمالا می گفتم احتمال اینکه این اتفاق بیفتد بسیار کمتر از آن است که شنیده است."
سبک های فرزندپروری
خانم دایانا بامریند، روشهای ارتباطی والدین و فرزندان را به چهار قسمت کلی تقسیم کرده است:
۱ - والدین مقتدر ۲- والدین مستبد
۳ - والدین سهل گیر ۴- والدین مسامحه گر یا بی اعتنا
که در زیر ویژگی های هر یک از آنها را مورد بحث قرار می دهیم.
والدین مقتدر : والدین مقتدر انعطاف پذیر و مطالبه کننده هستند. آنها بر روی فرزندانشان کنترل اعمال می کنند اما در عین حال پذیرنده و پاسخ دهنده نیز هستند. به طور پیوسته قوانین خانواده را اجرا می کنند. آنها همچنین دلیل و منطق این قوانین و محدودیت ها را توضیح می دهند. نسبت به نیازها و دیدگاههای کودکانشان پذیرنده هستند و مواقعی که آنها در حال توصیه به فرزندان هستند احترام فرزندانشان را نیز رعایت می کنند .
مقررات واضحی برای رفتارهای کودکان وضع می کنند. قاطع هستند ولی سخت گیر و تحمیل کننده نیستند. روشهای انضباطی شان حمایتی است تا اینکه تنبیهی باشد. آنها می خواهند کودکانشان ابراز وجود کنند. همچنین این کودکان از لحاظ اجتماعی مسئولیت پذیر و خودنظم ده و اهل مشارکت می باشند (بامریند،;۱۹۹۱)
والدینی که از سبک اقتدار منطقی استفاده می کنند به فرزندان خود می آموزند که درگیری و اختلاف نظر با در نظر گرفتن نقطه نظر فرد دیگر و در چارچوب گفتگو، به طور موثر حل خواهد شد. آنها متناسب با سن فرزندانشان به آنها مسئولیت می دهند و برای رسیدن فرزندان به حداکثر سطح رشدی لازم برای دستیابی به یک فردیت مطمئن و مستقل، ساختار لازم را فراهم می آورند.
والدین مستبد: این والدین قوانین را به طور انعطاف ناپذیری تحمیل می کنند. از نظر تربیتی خشن و تنبیه گرند. با رفتار بد مقابله می کنند و کودک بدرفتار را تنبیه می کنند. ابراز محبت و صمیمیت آنها نسبت به کودکان در سطح پایین است. آنها امیال کودکان را در نظرنمی گیرند و عقایدشان را جویا نمی شوند. کودکان دارای چنین والدین ثبات روحی و فکری ندارند و خویشتن را بدبخت می پندارند. آنها زود ناراحت می شوند و در برابر فشارهای روانی آسیب پذیرند.
والدین مستبد از نظر درخواست کنندگی و دستوردادن در سطح بالایی هستند اما پاسخ دهنده نیستند. آنها قدرت مدار و واضع قانون هستند و انتظار دارند دستوراتشان بدون توضیح دادن اطاعت شود. همچنین آنها محیط های ساختار یافته با قواعد واضح فراهم نمی کنند.
والدین سهل گیر : این والدین نسبت به آموزش رفتارهای اجتماعی سهل انگار هستند. عدم نظم و ترتیب و قانون کلی در این نوع خانواده حاکم است و پایبندی اعضا به قوانین و آداب و رسوم اجتماعی بسیار کم است. هر کس هر کاری که بخواهد می تواند انجام دهد. فرزندان در چنین خانواده هایی دارای استقلال فکری و عملی هستند و به سبب هرج و مرج، نوعی تزلزل روحی در این گونه خانواده ها به چشم می خورد.
این تزلزل باعث بی بند و باری کودکان شده و سبب می شود آنان نسبت به زندگی احساس مسئولیت نکنند. همچنین از ویژگی های فرزندان رشدیافته در چنین خانواده هایی می توان گفت آنها در مقابل بزگسالان مقاوم و لجوجند. آنها دارای اتکای به نفس پایینی هستند، زود خشمگین و زود خوشحال می شوند، تکانشی و پرخاشگرند و در مقابله با فشارهای روانی دچار مشکل می شوند .
والدین مسامحه گر یا بی اعتنا ( بی کفایت یا طرد کننده):والدینی که کنترل پایین و پذیرش پایین را ترکیب می کنند، نسبتا در پرورش کودکانشان غیرمداخله گر هستند. به نظر می رسد آنها از فرزندانشان مواظبت نمی کنند و ممکن است آنها را طرد کنند. به عبارت دیگر آنها به گونه ای غرق در مشکلات خود شده اند که نمی توانند نیروی کافی برای برقراری و اجرای قوانین اجتماعی انجام دهند .
والدین بی توجه ،هم کم توقع و هم طردکننده هستند. فرزندان آنها یعنی کودکانی که محبت یا پذیرش ناچیزی از جانب والدین خود تجربه کرده اند و همزمان انضباط کم یا نظارت ناهماهنگ والدین در مورد آنها اعمال شده است، در سالهای بعدی مشکلات سازگاری نشان می دهند; به ویژه زمانی که تنبیه بدنی روی آنها اعمال شده باشد. وقتی کودکان تنبیه بدنی تجربه می کنند، می آموزند که استفاده از خشونت روش مناسبی برای حل درگیری و اختلافات است. در نتیجه تمایل پیدا می کنند از چنین روشی برای حل درگیری و اختلافات استفاده کنند. از همین رو کودکانی که تنبیه جدی شده اند در خطر ابتلا به مشکلات رفتاری قرار دارند و به آزار و اذیت دیگران می پردازند .
شناخت خود شیفتگی
ریشه واژه خودشیفتگی و خودکامی، به اسطوره یونانی که ”تارسیوس“ بود، برمیگردد. ”تارسیوس“ مرد جوان خوشسیمائی بود که بسیار مجذوب خودش شد؛ بهنحوی که کنار آب مینشست و ارتباطی با کسی نداشت، سرانجام عاشق عکس خود در آب شد و پنداشت که بهشتی است.
بنابراین
کوشید که او را بگیرد، ولی چون موفق نشد، مأیوس گردید و در پایان، از این
اندوه، جان سپرد! این در واقع، تعریف ویژگی فرد خودشیفته است. انسانی که
فقط به خویشتن میاندیشد. به قول یکی از روانشناسان صاحبنام: ”تمام نیروی
روانی او به خودش معطوف است“.
خودشیفتگی،
نوعی اختلال هیجانی بسیار اغراقآمیز است. مبتلایان به این اختلال، با
سایرین همدل نیستند! ولی نیاز دارند مرتب از سوی آنان مورد تمجید واقع
شوند. هر چند خودشیفتگان و خویشکامان، تصویری مبالغهآمیز از خویش دارند،
اما از پندارهٔ بسیار آسیبپذیری برخوردار بوده و بیشتر با هویت خویتن
ناآشنایند.
این اختلال، کمتر از سایر اختلالهای شخصیتی،
رخ مینماید و احتمال ابتلاء به آن به طور تقریبی، یک درصد است. برخی از
مطالعهها نشان میدهند که این اختلال، بیشتر در مردان جوان، روی میدهد.
آسیبپذیری در عزتنفس، شخص مبتلا به خودشیفتگی را نسبت به انتقاد یا شکست،
خیلی حساس میکند. گرچه امکان دارد این موضوع را آشکارا بروز ندهند، ولی
خردهگیری از ایشان، سبب دلآزاری، احساس حقارت، کمارزشی، تهی بودن و پوچی
در آنان میشود. اینان در برابر توهین، غضب یا هجوم متقابل و گستاخی نشان
میدهند بیشتر وقتها چنین تجربههائی به انزوای اجتماعی و یا تحقیر
میانجامد. رابطههای بینردی و عملکرد اینگونه شخصها بیشتر مواقع، با مشکل
روبهرو میگردد. درمان اختلال مذکور، از طریق رواندرمانی و گفتگو بین
روانپزشک و بیمار، امکانپذیر است.
شاید
همگی ما در دورانی از زندگی خویش با کسانی روبهرو بودهایم که خویشتن را
در بسیاری جهات برتر از سایرین میدانستند و پیوسته حین خودبزرگبینی و مهم
بودن داشتند و میگفتند: ”من تاکنون هرگز ناکام نبودهام!“، میتوانم با
قدرت بیانم، روی همه نفوذ داشته باشم!“، ”دست به هر چه میزنم، به طلا
تبدیل میشود!“، ”بهقدری جذاب هستم که همه، بیاختیار متوجه من میشوند!“ و
من، من، من..اینها جملهها و فرازهائی هستند که در زبان انسان خودشیفته
جاری میشود. خودشیفتگی، یکی از اختلالهای روانشناختی به حساب میآید. این
اختلال، ممکن است در دورهٔ خردسالی همهٔ افراد وجود داشته باشد. بیشک
انتظار میرود که با گذراندن دوران رشد و بالندگی، این اختلال، کم کم از
بین برود. همگی ما در روزگار کودکی خود و در چند هفتهٔ نخست زندگی، پیش از
آنکه مادر و یا پرستارمان را بشناسیم، دچار حالت خوشیفتگی میگردیم. در
سنین یک، دو و سه سالگی نیز باز همان حالتهای خودکامی در تمام کودکان
مشاهده میشود. کودک در این سنین، حس میکند که همه چیز منحر به او است و
تمامی جهان و هر چیزی که در اطراف است، باید در تملکش باشند. چنین حالتهای
خودکامی در کودک با افزایش سن و شناخت بیشتر او نسبت به جهان و نیز وقوف
بر این موضوع که دیگران بهطور لزوم مانند او نیستند و هر کسی آرزوها،
پندارها و دیدگاهها خود را دارد، تغییر میکند. اما چنانچه این دگرگونی و
تحول در کودک بهوجد نیاید، شخصیت و هویتش در دوران بزرگسالی همچنان
خودشیفته باقی میماند. دانشمند روانشناسی دربارهٔ علتها و عاملهای
خودشیفتگی چنین میگوید: ”ارزش نهادن بیش از اندازه و در کانون توجه واقع
شدن در طی دوران پرورش روزمره، عاملهائی هستندکه این بحران را پدید
میآورند، محدودیت رابطههای اجتماعی و محرومیت از فرصتهائی که آدمی قادر
باشد با همسالان خود همگامی داشته باشد، به پایداری این اختلال میانجامند.
در ضمن، ناامنی، بیم طرد و عدم تأیید از جانب اطرافیان، از سایر عاملهائی
هستند که سبب میگردند توجه شخص معطوف خود شود“. همچنین در مورد سایر
عاملهای تشدید خودشیفتگی میافزاید: ”توانائیهای تخصصی، برتری در
ویژگیها جسمی، موفقیتهای پیاپی و در نتیجه تشویق و ترغیبهای بیحد نیز،
انسان را به سمت خودپرستی میکشاند!“
در
این اختلال، تمام انرژی روانی فرد، فقط متوجه خود شما است. بهنحوی که
قادر نیست عشق و محبت خویشتن را دربارهٔ سایرین هم بهکار گیرد. اینان فقط
میتوانند با کسانی که همانند و همفکر ایشان هستند، ارتباط برقرار کنند.
چنانچه از ایشان خرده گرفته شود و یا در انجام امری با شکست روبهرو گردن،
به سرعت، واکنش نشان میدهند، از افراد، بهرهکشی میکند و در رابطهٔ
بینفردی، استثمارگر هستند؛ نسبت به ظاهرشان حساسند و از اطرافیان خود
انتظار تعریف و تمجید زیادتری دارند. برای این اختلال، یک علت مشخصشده
وجود دارد و آن، این است که فرد خودشیفته به احتمال زیاد در همدلی و رابطهٔ
عاطفی با مادر خویش، دچار مشکل بوده و یا کینه از سوی پدر و مادرش، به
خصوص مادر، در همان اوایل زندگی، معطوف شده است!“
وجود ناهمگونی و بههمریختگی در رابطهٔ این افراد، گذشته از رابطهٔ خانوادگی و زناشوئی، رابطهٔ بینفردی و شغلی را هم دربرمیگیرد. دکتر ”محمود ساعتچی“، روانشناس و عضو هیئت علمی دانشگاه ”علامه طباطبائی“ پیرامون مشکلهای این افراد در محیط کار و خانواده چنین میگوید: ”اگر ویژگیهای گوناگون فرد خودشیفته را نیک بنگریم. درمییابیم که آثار منفی شخص خودشیفته در محیط کار، بسیار متنوع و گسترده است. او هدف زندگ یخیوش را، ارضاء نیازهای خود میداند. به نیازهای دیگران توجهی ندارد؛ هر چند که در ظاهر، تظاهر میکند، اما اینگونه نیست. به همین علت در محیط کار، تمام همکارانش با گذشت زمان، سرانجام به جائی میرسند که او را دوستداشتنی نمییابند؛ از همگامی با او، دوری میگزینند و تلاش میورزند که کمتر با او برخورد داشته باشند؛ به سبب آنکه فرد خوشیتن کام در مرحلههای متفاوت رشد و بالندگی شخصیت از دیدگاه ”فروید“، در نخستین مرحلهٔ رشد شخصیت خود یعنی ”نهاد“، متوقف شده است. پس بر پایهٔ اصل کسب لذت و اجتناب از درد، عمل میکند. در صورتیکه چنین فردی، مدیر یک واحد باشد، به رشد و ارتقاء مهارتهای شناختی، هیجانی و حرکتی افراد تحتنظر خویش، اعتنائی ندارد و تمام تلاش خود را معطوف آن میسازد که از توان، استعداد و مهارتهای آنان در راه کسب اسمتیاز و شهرت برای خود سود جوید“.
استاد یاد شده میافزایند: ”وضع افراد مزبور در خانوادههایشان هم به همین سبک است. یعنی همسرشان به منزلهٔ وسیلهای تلقی میشود که نیازهای زیستی، اجتماعی و فرهنگی او را ارضاء کند و در نهایت، همسر برایش ارزش جدی ندارد. رابطهٔ خانوادگی این شخص بهطور معمول، مشوق بوده و درگیریهای لفطی، مشاجرهها و عدم تفاهم در خانوادهٔ آنان زیاد به چشم میآید. بهعبارت دیگر، آثار و پیامدهای زندگی این قبیل افراد در خانواده سبب ایجاد پریشانفکری، اعتمادبهنفس پائین و بسیاری دیگر از اندیشهها و نگرشهای منفی در بین اعضاء خانواده میگردد“.ممکن است این اختلال، بسیار مزمن و دیردرمان باشد و افزون بر اختلالهای دیگر، فرد را تهدید کند. افسردگی و اضطراب بیمارگونه، در بیشتر موقعها گرایش به مواد مخدر و .. را در پی خواهد داشت. برای کمک به این بیماران، انواع شیوههای درمانی روانشناسی همچون رواندرمانی فردی، گروهی و محیط درمانی بهکار بسته میشود. البته اگر فرد خودشیفته در برابر این راهکارها ایستادگی کند، هیچیک از این راهها برای او مفید واقع نمیشوند. این افراد حتی ممکن است در برابر پزشک معالج هم از خود مقاومت شدیدی نشان دهند از بین همه این شیوههای درمانی، گروهدرمانی بیشتر سودمند است.
در این روش، شماری از خودشیفتگان در نشستی با روانشناس، دیدار کرده و روانشناس با بررسی نارسائیهای مشترک آنان، برایشان برنامههای ویژهٔ درمانی در نظر میگیرد. این بیماران در ارتباط با برخورد مستقیم با هم، بهتر میتوانند به خود و سایرین یاری راسنند.
انسانهای خودشیفته، کسانی هستند که ارزشهای فردی و اجتماعی را تنها در برابر خواستهٔ خود میدانند و رفتارشان را صحیح و به حق میشمارند و پیوسته سایری را مقصر قلمداد مینمایند. خودشیفتگان هرگونه خوب بودن دیگران را نادیده گرفته و یا آن را شرطی میبینند.
شخصیتی که خویشتنکام است، دوروبر خود، عدهای از افراد تأییدکننده را گرد میآورد تا مدام او را تحسین کنند و در بازیهای روانی که ایجاد میکند، نقش مقابل را به گونهای مناسب ایفاء کند.
پس همانطور که گفته شد، شیوع عارضهٔ شخصیتی خودشیفته، ریشه در دوران کودکی هر کس دارد و عوارض اجتماعی آن بعد از رشد کودک میتواند به شرح زیر باشد:
▪ در رابطه با دیگران، فاقد هر نوع ارتباط مثبت و مستمر است.
▪ در ارتباطهای شخصی، هدف، بهرهبری از سایرین میباشد.
▪ انتظار دریافت هر نوع خدمات و لطف بدون ارائهٔ پاسخ متقابل را دارد.
▪ دارای عزتنفس کم و گسیختهشدنی است.
▪ پیوسته در جستوجوی جلب تحسین و ارزش نهادن برای تظاهر میباشد.
▪ خیالپردازی یا هدفهای غیرواقعی و در پی کمالگرائی رفتن، از صفتهای فرد خودشیفته است.
▪ زمانی که مورد انتقاد قرار میگیرد، بسیار عصبانی میشود واکنش خیلی تند و خصومتآمیزی از خویش نشان میدهد.
▪ همواره از دیگران، استفاده ابزاری میکند تا به هدفهای شخصی خود دست یابد.
▪ خویشتن را بسیار بااهمیت میداند.
▪ راجع به کامیابیهایش در رابطههای بینفردی، زندگی خصوصی و حرفهای، به شدت دچار توهمهای فراوان میشود.
▪ همیشه از سایرین، توقع برخوردهای خوب و دلپذیر دارد.
▪ پیوسته از مردم انتظار توجه و پشتیبانی دارد.
▪ خیلی حسود است.
تست روانشناسی انتخاب همسر مناسب
با انجام اين تست ميتوانيد به برونگرا يا درونگرا بودن خود و خواستگارتان پي ببريد. شما خودتان جزو كدام گروه هستيد؟ از آن برونگراهاي دوآتيشه كه اصلا و ابدا با تنهايي كنار نميآيند يا از آن درونگراهايي كه فقط در گوشه عزلت خودشان خوش هستند؟ يا شايد هم ميانهرو باشيد. اما بهطور معمول اكثر انسانها به سمت يكي از اين 2 قطب تمايل بيشتري دارند.
فرق آدمهای اهل درونگرایی و برونگرایی
تا بهحال فكر كردهايد كه ابعاد شخصيت تاثير مستقيمي روي انتخاب رشته تحصيلي، شغل، محل زندگي و كلا سبك زندگي شما ميگذارد؟ اگر دقت نكردهايد با دقت خطهاي بعد را بخوانيد. درونگراها از احساسات و هيجانهايشان فقط براي دوستهاي معدود خيلي صميمي حرف ميزنند ولي برونگراها كاملا در دنياي بيرون سير ميكنند؛ آنها دوست دارند كه سرخوش، اجتماعي، رقابتجو، سريع و واقعگرا باشند. افراد درونگرا بيشتر اوقات خود را به مطالعه و تنهايي سپري كرده و كمتر مايل به معاشرت با ديگران هستند و در مقابل، افراد برونگرا بيشتر داراي ديدگاه عيني و خارجي هستند و فعاليت عملي بيشتري دارند ولي ميزان تسلط آنها بر نفس خودشان نسبت به افراد درونگرا كمتر است. اين افراد مايلند كه بر محيط اطراف خود تاثير و به رقابت با ديگران بپردازند و در مجامع عمومي بيشتر ظاهر ميشوند.
اگر درونگرايي و برونگرايي در حد افراط در افراد ظاهر شود، ما را در برابر 2 شخصيت نابهنجار قرار ميدهد البته تعداد اين افراد بسيار كم است و اكثريت مردم ميان اين دو قطب جاي دارند. برونگرايان به سوي جهان عيني متمايل بوده و درونگرايان به سوي جهان ذهني و غيرعيني. شما با آگاهي يافتن از خصوصيات شخصي هر دو گروه ميتوانيد رابطه بهتري با آنها برقرار كنيد.
درونگراها
جمع گریزهای احساساتی
1. علاقهمند به احساسات و افكار خودشان هستند و نياز به داشتن قلمرو شخصي دارند. كمحرف، ساكت و متفكرند.
2. دوستان زيادي ندارند و در ارتباط برقرار كردن با افراد جديد مشكل دارند. علاقهمند به سكوت و تمركز بوده و از ديد و بازديدهاي غيرمنتظره و ناگهاني بيزار هستند.
3. كارايي اين افراد در تنهايي بيشتر است. بزرگترين وحشت آنها اين است كه در يك جمع شلوغ قرار گيرند. ترس از آنكه فرديت خود را از دست بدهند، دارند و از فعاليتهاي انفرادي انرژي ميگيرند.
4. در بين انبوه مردم بودن آنها را خسته ميكند. بيشتر از دست خودشان عصباني ميشوند تا ديگران. معمولا كمرو هستند و درك كردن آنها ممكن است. اهل ايده و عقايد نو هستند.
5. شخصیتشان در خلوت و در جمع متفاوت است. مشتاق و احساساتي هستند اما معمولا احساساتشان را بيان نميكنند. در جمع ناآشنا ساكت اما در جمع دوستان خود راحتند.
6. تمركزشان قوي است. براي تصميمگيري به زمان نياز دارند و قبل از حرف زدن فکر میکنند.
7. از در ميان گذاشتن اطلاعات شخصي خود با ديگران طفره ميروند.
برونگراها
پيشاهنگهاي روشنپوش
1- علاقهمند به وقايع پيرامون خود هستند.
2- عقيده خود را با عقايد ديگران مقايسه ميكنند.
3- روراست و معمولا پرحرف هستند.
4- اهل عمل و پيشقدمي در كارها هستند و خيلي اوقات نفر پيشاهنگ انجام يك كار ميشوند.
5- بهسهولت دوستان جديدي يافته يا با يك گروه خود را وفق ميدهند.
6- افكار خود را بيان ميكنند.
7- علاقهمند به افراد جديد و برقراري ارتباط با آنها هستند.
8- تنهايي براي آنها بسيار آزاردهنده است.
9- از تعامل و ارتباط برقرار كردن با ديگران انرژي ميگيرند.
10- خوشمشرب بوده اما زياد احساساتي نيستند.
11- ريسكپذيرند و سريع تصميم ميگيرند، اجتماعي هستند، درك آنها آسان است و معاشرتي هستند.
12- پس از آنكه حرف خود را ميزنند به گفته خود ميانديشند، علاقهمند به كار گروهي، موسيقي با صداي بلند بوده و فعاليتهاي هيجانانگيز را بيشتر دوست دارند.
13- رنگهاي روشن را بيشتر ميپسندند، بيشتر از اعمال ديگران خشمگين ميشوند تا خودشان، اطلاعات شخصي خود را به سادگي با ديگران قسمت ميكنند و معمولا فقط از روي تجارب زندگي خود درس ميگيرند و نه عبرت گرفتن از ديگران.
البته خصوصيات فوق هيچ ارتباطي با اعتمادبهنفس داشتن فرد برونگرا ندارد، يك برونگرا ممكن است اعتماد به نفس پاييني داشته باشد.
12 سؤالی که شخصیت شما را مشخص میکند
با انجام اين تست و نمرهگذاري آن بهراحتي متوجه ميشويد كه خودتان و همسرتان به كدام گروه تعلق داريد
1- دوست دارم هميشه آدمهاي زيادي دوروبرم باشند.
2- لبخند زدن به ديگران و بيرون رفتن با آنها و تفريح كردن با جمع را كار آساني ميدانم.
3- خودم را لزوما آدم اميدواري نميدانم.
4- واقعا از صحبت كردن با ديگران لذت ميبرم.
5- ترجيح ميدهم در جايي باشم كه فعاليت و شلوغي وجود داشته باشد.
6- معمولا ترجيح ميدهم كارها را به تنهايي انجام دهم.
7- اغلب احساس ميكنم كه پر از نيرو و انرژي هستم.
8- آدم بشاش و داراي روحيه بالايي هستم.
9- آدم خوشبيني نيستم.
10- زندگي من با سرعت طي ميشود.
11- شخص بسيار فعالي هستم.
12- ترجيح ميدهم راه خودم را بروم تا اينكه رهبر ديگران باشم.
هركدام از عبارتهاي زير را با دقت بخوانيد و به هر سؤال باتوجه به گزينههاي كاملا موافق/ موافق/ بيتفاوت/ مخالف/ كاملا مخالف پاسخ دهيد.
پاسخنامه: باتوجه به گزينهاي كه انتخاب كردهايد، نمره مربوط به گزينه خود را جلوي آن بنويسيد.
با ین تست همسر بهتری انتخاب می کنید
نمره دروني و بيروني بودن شما اينجاست
نمره از 12 تا 24: شما آدم درونگرايي هستيد، تنهايي را بيشتر دوست داريد و دوست داريد كارهايتان را بدون حضور ديگران انجام دهيد.
نمره از 24 تا 48: شما نه كاملا درونگرا هستيد و نه كاملا برونگرا. بعضي وقتها با جمع بودن را ترجيح ميدهيد و گاهي تنهايي، هرچه نمرهتان بالاتر باشد برونگراتر هستيد.
نمره از 48 تا 60: شما آدم برونگرايي هستيد. با جمع بودن را دوست داريد و لذت میبرید حتي كارهايي را كه ميشود تنهايي انجام داد با جمع انجام دهيد.
با انجام اين تست ميتوانيد به برونگرا يا درونگرا بودن خود و خواستگارتان پي ببريد. شما خودتان جزو كدام گروه هستيد؟
اما اينها چه فرقي دارد؟
خب حالا كه متوجه شديد داراي كداميك از ابعاد شخصيتي درونگرايي يا برونگرايي هستيد، بدانيد كه برونگرايي و درونگرايي در چند زمينه خيلي مهم زندگي كاربرد دارد:
1- انتخاب رشته تحصيلي: اگر از حالا شروع كردهايد به خواندن كنكور سال بعد، خوب است يكي از عوامل انتخابتان را بگذاريد همين نوع شخصيت. آدمهاي درونگرا به رشتههايي مثل ادبيات، بعضي از رشتههاي هنر و بعضي از رشتههاي آزمايشگاهي گرايش دارند. برعكس، آدمهاي برونگرا به رشتههايي مثل مهندسيهاي پردردسر، روانشناسي، علوم اجتماعي، انواع رشتههاي پزشكي، روزنامهنگاري و... ارتباط برقرار ميكنند.
2- انتخاب شغل: جور بودن شغل با تيپ شخصيتتان يكي از معيارهاي موفقيت در شغلتان است. آدمهاي برونگرا به شغلهايي كه بيشتر با مردم سروكار دارند، گرايش دارند؛ مثل فروشندگي، كار در بازار، كارهاي درماني و... برعكس درونگراها حتي اگر در رشتهاي برونگرايانه هم تحصيل كرده باشند سراغ شغلهاي درونگرايانه ميروند؛ مثلا فردي كه معماري خوانده بيشتر دوست دارد كشيدن نقشه در خلوت را تجربه كند.
3- ازدواج: در ازدواج شناخت ابعاد شخصيتي طرف مقابل بسيار معيار مهمي است. برونگراها با درونگراها خيلي نميسازند و برعكس. اين دیدگاه كه همسر آينده من بايد مكمل من باشد را كنار بگذاريد و دنبال مشابه خودتان بگرديد زيرا با يك فرد مشابه صحبتها و فعاليتهاي بيشتري را ميتوانيد انجام دهيد و لذت بيشتري در اوقات فراغت خود با هم ميبريد.
تناسب ذهنی همانند تناسب اندام است. با آموزش و تمرین می توانید خودباوری و نگرش ذهنی مثبت بسیار بالایی را در خود پرورش دهید.برای اینکه شخص کاملا مثبت اندیشی شوید هفت کلید وجود دارد
موفقیت : برایان تریسی حدود یک سال پیش کتاب جنجالی جدیدی به نام «قورباغه را ببوس!» عرضه کرد. این کتاب سال 2012 توسط برایان و دخترش کریستینا نوشته شده، درباره روش های کنار گذاشتن احساسات منفی و داشتن شخصیتی شاد و با انگیزه صحبت می کند.
همینطور رژیم ذهنی، تعیین کننده شخصیت، منش و تقریبا تمام اتفاقات زندگیتان است. اگر ذهن را با دیدگاه ها، اطلاعات، کتاب ها، گفت و گوها ، برنامه های شنیداری و اندیشه های مثبت تغذیه کنید، شخصیت مثبت تر و موثرتری را پرورش خواهید داد. تاثیرگذاری و استدلال شما بهبود می یابد و اعتماد به نفس و خودباوری بالاتری خواهید داشت.
افرادی که با کامپیوتر سروکار دارند، اصطلاح «ورودی بی ارزش، خروجی بی ارزش تولید می کند» را استفاده می کنند. عکس این موضوع نیز صدق می کند، «ورودی خوب، خروجی خوب ایجاد می کند».
وقتی صریح و شفاف تصمیم می گیرید که بر ذهن کاملا مسلط شوید، تفکرات و احساسات منفی و محدودکننده را دور بریزید و شخصی کاملا مثبت اندیش شوید، اینجاست که می توانید شخصیت خود را متحول کنید.
بهترین فرد ممکن باشید
تناسب ذهنی همانند تناسب اندام است. با آموزش و تمرین می توانید خودباوری و نگرش ذهنی مثبت بسیار بالایی را در خود پرورش دهید.برای اینکه شخص کاملا مثبت اندیشی شوید هفت کلید وجود دارد :
1) گفت و گوی درونی مثبت
با خودتان مثبت صحبت کنید و گفت و گوهای درونی خود را کنترل کنید. از عبارات تاکیدی مثبت، اول شخص و در زمان حال مانند «من خودم را دوست دارم»، «من می توانم!»، «من احساس فوق العاده خوبی دارم!» و «من مسوول هستم!» استفاده کنید.
ما معتقدیم که 95 درصد احساسات شما با گفت و گوهای درونی خودتان، در طول روز شکل می گیرد. واقعیت تلخ این است که اگر عمدا و آگاهانه با خودتان، مثبت و سازنده صحبت نکنید، ناخودآگاه به چیزهای ناراحت کننده که باعث نگرانی و عصبانیت می شود، فکر می کنید.
همانطور که قبلا گفته شد، ذهن شما مثل یک باغچه است، اگر در آن گل نکارید و از آن مراقبت نکنید، علف های هرز بدون هیچ تلاشی رشد می کنند.
2) تجسم مثبت
شاید قدرتمندترین توانایی شما، توانایی «تجسم» و دیدن اهدافتان است، به طوری که انگار همین الان به تحقق رسیده اند.
تصویری هیجان انگیز و واضح از اهداف و زندگی ایده آل تان بسازید و بارها و بارها آن را در ذهن مرور کنید. تمام پیشرفت های شما در زندگی، با بهبود بخشیدن به تصویرهای ذهنی شروع می شوند.هر چه خود را در درونتان ببینید، در دنیای خارج همان خواهید بود.
3) افراد مثبت اندیش
انتخاب درست کسانی که با آنها زندگی می کنید، کار می کنید و تعامل دارید، بیشتر از هر عامل دیگری بر احساسات و موفقیت شما تاثیر می گذارد. همین امروز تصمیم بگیرید که با افراد برنده، مثبت، شاد، خوشبین و کسانی که در زندگی اهداف بزرگی دارند معاشرت کنید.
به هر قیمتی از افراد منفی دوری کنید. این افراد، سرچشمه اصلی بیشتر ناراحتی های زندگی هستند. مصمم شوید که از هم اکنون، دیگر افراد منفی و اضطراب آور را به زندگی تان راه ندهید.
4) خوراک ذهنی مثبت
سلامتی شما دقیقا به همان مقداری است که مواد غذایی سالم بخورید و به خودتان برسید. همینطور سلامت ذهنی و روانی شما به همان اندازه ای است که ذهن خود را به جای «شیرینی های ذهنی» با «پروتئین های ذهنی» تغذیه کنید.
کتاب ها، مجلات و مقالات آموزنده، الهام بخش و انگیزه دهنده بخوانید. ذهن را با اطلاعات و ایده هایی که موجب تعالی و شادمانی می شوند و شما را نسبت به خود و آرزوهایتان مطمئن می سازند، تغذیه کنید.
هنگام رانندگی به مطالب شنیداری سازنده و مثبت گوش دهید. پیوسته به ذهن پیام های مثبت وارد کنید که باعث می شوند بهتر بیندیشید و بهتر عمل کنید و در رشته کاری خود تواناتر و کارآمدتر باشید.
فیلم ها و برنامه های تلویزیونی آموزشی و مثبت تماشا کنید و در دوره های آنلاین شرکت کنید و مطالبی بخوانید که به دانشتان بیفزاید و به شما حس بهتری نسبت به خود و زندگی بدهد.
5) آموزش و پیشرفت درست
تقریبا در جامعه ما همه با منابع محدودو گاهی هم بدون سرمایه، دست به کار می شوند. تقریبا تمام درآمد افراد، ابتدا با فروش خدمات شخصی حاصل می شود. تمام افرادی که امروزه در اوج هستند، زمانی در پایین ترین جایگاه بوده اند و بارها و بارها شکست خورده اند و به جایگاه های پایین تر نزول کرده اند.
معجزه آموزش و پیشرفت شخصی درازمدت این است که شما را از فرش به عرش، از فقر به ثروت و ا زشکست به موفقیت و استقلال مالی می رساند. همانطورکه جیم ران می گوید: «تحصیلات رسمی کمک می کند امرار معاش کنید، ولی آموزش های شخصی شما را ثروتمند می کند.»
وقتی خود را به یادگیری، رشد، بهتر شدن در افکار و فعالیت ها متعهد می کنید، کاملا بر زندگی خود مسلط می شوید و سرعت رسیدن به اوج را به طور قابل ملاحظه ای افزایش می دهید.
6) عادت های سلامتی مفید
از سلامت جسمانی خود حداکثر مراقبت را بکنید. همین امروز تصمیم بگیرید که تا سن 80، 90 یا حتی 100 سالگی زندگی کنید و حتی در آن سن هم شاد و پرتحرک باشید.
غذاهای خوب، سالم و مغذی بخورید. کم و متعادل بخورید. یک رژیم غذایی عالی، تاثیری مثبت و فوری بر احساسات و تفکرات شما خواهد داشت.
تصمیم بگیرید به طور منظم ورزش کنید. حداقل 200 دقیقه در هفته را به پیاده روی، دو، شنا، دوچرخه سواری یا کار با دستگاه های ورزشی بپردازید. وقتی با برنامه و منهظم ورزش می کنید، احساس شادمانی و سلامتی بیشتری دارید و نسبت به فردی که تمام بعدازظهر را روی کاناپه می نشیند و تلویزیون تماشا می کند، خستگی و فشار روانی کمتری خواهید داشت.
به اندازه کافی، استراحت کنید. لازم است به طور منظم و به ویژه در زمان هایی که زیر فشار روانی و سختی هستید، باتری های انرژی خود را شارژ کنید. وینس لومباردی می گوید: «خستگی، همه ما را ترسو می کند.»
یکی از عوامل زمینه ساز احساسات منفی، عادت های مضر سلامتی؛ خستگی، نرمش نکردن و کار و تلاش بی رویه است. در زندگی به دنبال تعادل باشید.
7) انتظارات مثبت
داشتن انتظارات مثبت یکی از تکنیک های بسیار قوی است که با به کارگیری آن می توانید شخصی مثبت اندیش شوید و زندگی مثبت تر و بهتری را تضمین کنید.
انتظارات شما، پیشگویی های شما از آینده خودتان است. یعنی آنچه شما با اطمینان منتظرش هستید، به احتمال زیاد به دست خواهد آمد.
از آنجا که خودتان انتظارات را انتخاب می کنید، همیشه بهترین ها را بخواهید و انتظار موفقیت داشته باشید. هنگام ملاقات با افراد جدید، انتظار محبوبیت داشته باشید. انتظار دستیابی به اهداف عالی و خلق زندگی شگفت انگیز برای خودتان داشته باشید. وقتی پیوسته در انتظار اتفاقات خوب باشید، به ندرت ناامید میشوید.
تفسیر پاسخ های عمومی تست رورشاخ
فرضيهی اصلی رورشاخ آن است كه محركهای محيطی به وسيلهی نيازها، انگيزه ها، تعارضها، و «آمايه های» مفهومی شخص سازمان داده می شوند. اين نياز به سازمان دادن هنگامی كه آزمودنيها با محركهای مبهم مانند لكه های جوهر روبرو می شوند،اغراق آميزتر، گسترده تر و بارزتر است. بنابرين، آنها لزوماً بايد تصورها، افكار، و روابط درونی خود را بيرون بكشند تا بتوانند پاسخی را به وجود آورند. اين فرايند مستلزم آن است كه افراد اين ادراكها را سازمان دهند و همچنين آنها را با تجربه ها و برداشتهای گذشتهی خود مرتبط سازند. نخستين نظری كه تفسير رورشاخ بر آن مبتنی است آن است كه نحوهی سازمان دادن افراد به پاسخهايشان به رورشاخ معرف چگونگی برخورد آنها با ساير موقعيتهای مهم است كه مستلزم سازمان دادن و قضاوت كردن است. پس از اينكه پاسخها ارائه و ثبت شدند، بر حسب سه مقولهی كلی نمره گذاری میشوند: «محل ادراك»، سطحی از لكه كه آزمودنی به آن توجه كرده است؛ « تعيين كنندها» يا خصايص معينی از لكه ها كه برای ساختن پاسخهای خود مورد استفاده قرار داده است(رنگ، شكل، وغيره)؛ و«محتوا» يا طبقهی كلی اشيايی كه پاسخ به آن تعلق دارد(انسان، ساختمان، اعضای داخلی بدن، و غيره).
پاسخهای p : تعداد پاسخهای رايج آزمودنيها، ميزان شباهت آنان با بيشتر مردم، ميزان همنوايی آنان با معيارهای اجتماعی، و سهولت نسبی نفوذ پذيری آنان در روابط ميان فردی را منعكس می كند. اشخاصی كه از شيوه های سنتی تفكر خودداری می كنند، در مقايسه با افراد همنوا و نسبتا سنتی پاسخهای رايج كمتری دارند. با نظام نمره گذاری اكسنر، متوسط تعداد پاسخهای رايج برای آزمودنيهای غير بيمار روان ی66/6 (66/1) = SDاست . متوسط تعداد پاسخهای رايج بيماران سرپايی و بيماران غير اسكيزوفرن نيز در هر پروتكل تقريبا برابر هفت است. در صورتی كه تعداد پاسخهای رايج بيماران اسكيزوفرنيك بستری شده چهار يا كمتر، اختلال منش شناختی تقريبا پنج و افراد افسرده اندكی بيش از پنج است(اكسنر 1961).
پاسخهای P زياد: تعداد زياد پاسخهای P نشانگر آن است كه آزمودنی به سبب ترس از اشتباه اضطراب را تجربه می كند و لذا به عنوان راهی برای دريافت تاييد به ادراكهای رايج متوسل می شود. اين افراد را می توان به عنوان افرادی سنتی، دارای گرايش افراطی به همرنگی با جماعت، محتاط، و اغلب افسرده توصيف كرد(اكسنر، 1974؛ لويت و تروما، 1972؛ واينر، 1961).
پاسخهای P كم: كمترين تعداد پاسخهای P در مورد افراد اسكيزوفرنيك بستری شده ديده می شود، كه با ارتباط ضعيف آنان با واقعيت هماهنگ است. آنها را می توان به عنوان افرادی كم سازگار، جدا شده، وبيگانه نسبت به محيط خود توصيف كرد كه نمی توانند جهان را آن گونه كه ديگران می بينند ادراك كنند. موليش ( 1967) پيشنهادكرده است كه اگر آزمودنيهای روان رنجور (نوروتيك) به ويژه بيماران وسواس فكری- عملی، دارای پاسخهای P كم باشند، در اين صورت بايد احتمال اسكيزوفرنيای نهفته مورد بررسی قرار گيرد. همچنين در مورد بيمارانیكه تشخيص اختلالهای منشی دريافت كرده اند تعداد پاسخهای P كم است كه امتناع آنان از سنتی بودن و فقدان همنوايی را منعكس می سازد.
چون پاسخهای رايج برای كارتهای 1، 3، 5، و8 عموميت بيشتری دارد، فقدان اينگونه پاسخها دركارتهای مذكور معنی دار است، زيرا اين وضعيت بيش از پايين بودن پاسخهای P در ساير كارتها روندی را كه مورد بحث قرار گرفت نشان می دهد. اما، اين فرض را كه پايين بودن پاسخهای P به تنهايی ناسازگاری را تاييد می كند بايد محتاطانه تلقی كرد. در مورد افرادی كه پاسخهايشان از كيفيت و شكل خوب برخوردار است (F+% و X+%) و فعاليت سازمانی آنان نيز خوب است، اين احتمال بيشتر وجود دارد كه افراد خلاقی هستند كه از ادراكهای عام و معمولی خودداری می كنند و می خواهند تخيل خود را گسترش دهند. در صورت ضعيف بودن سازمان وكيفيت شكل پاسخها، احتمال بيشتر آن است كه ابعاد آسيب شناسی غالب باشد.
پاسخهايی كه معمولا انتظار می رود به اين كارتها داده شود به اين ترتيب می توان نام برد:
Plate I
ازجوهر سياه تشكيل شده است. به شكل يك مثلث ناهموار است، كه نوك آن به طرف پايين است، وعريض به نظر می رسد، وبه صورت يك روباه با گوشهای برجسته به نظر می آيد. اشارات منفی: يك جفت پستان(به صورت بر جسته در بالای لكه)؛ شكل يك زن ايستاده، كه برجستگیهای اندام او نمايان ويك لباس لطيف برتن دارد(در وسط شكل).
اولين لكه آسان است. چگونگی سرعت جواب دادن شما نشان دهندهی اين است كه شما چگونه به خوبی با موقعيتهای جديد بر خورد خواهيد كرد. بهترين واكنش اين است كه بلا فاصله بيشترين پاسخهای عمومی را ارائه نماييد. پاسخهای مناسب چوب، پروانه،بيد درختی يا حشرات، و (در وسط لكه)شكل يك زن هستند. همچنين ماسك، برج فانوس دريايی، و صورت حيوان پاسخهای عمومی هستند، اما برخی از طرحها آنها را اشارات پارانويايی تفسير می كنند. هر چيز نامناسبی كه درباره شكل زن وسط گفته شود جزو پاسخهای بد محسوب می شود. و غالبا به عنوان فرافكنی تصور شما نسبت به خودتان در نظر گرفته می شود. اجتناب كنيداز توضيح در مورد شكلی كه دارای دو پستان اما بدون سراست. اگر شما نتوانيد جوابهای زيادی به كارت شماره يك بدهيد، بسياری از روانشناسان خواهند گفت كه شما ديدگاه بسته ای داريد.
از جوهر سياه وقرمز تشكيل شده است.دو لكه سياه – خاكستری كه به اشكالی در حال رقصيدن تجسم می شوند. لكه های قرمز در بالای هر شكل ويك لكه در وسط پايين آنها قرار دارد. اشارات منفی : آلت تناسلی مرد( در قسمت بالای وسط،لكهی سياه)؛ آلت تناسلی زن(منطقه قرمز بين دو شكل).
مهم است كه در اين لكه اشكال دو انسان معمولا به صورت زن يا دلقك ديده شود. اگر شما نتوانيد ، اينها را ببينيد بنابراين نشان دهندهی اين است كه شما در برقراری ارتباط با مردم دچار مشكل هستيد. امكان دارد كه شما پاسخهای خوب ديگری ارائه نماييد، مانند ورودی يك غار(در فضای سفيد سه گوش بين دو شكل) وپروانه (قرمزی «شبيه آلت تناسلی زن» ،در پايين تصوير). آيا شما بايد به آلت تناسلی زن ومرد اشاره كنيد؟ لزوماً نه. در هر يك از كارتهای رورشاخ حداقل يك تمثيل از اندام جنسی مشاهده می شود. شما انتظار نداشته باشيد كه همهی آنها را نام ببريد. در برخی از طرحهای تفسيری، اشاره به بيش از چهار تصوير جنسی در ده كارت تشخيص اسكيزوفرنيا داده می شود. رنجش آور است ، كه 101 نكته درروانشناسی گفته شده كه غالباً فرض كردهاند كه آنها بايد در حد امكان پاسخهای جنسی را شرح دهند، بنابراين بايستی فوق العاده ساختگی باشند. بيشتر كسانی كه با رورشاخ كار می كنند معتقدند تصاوير جنسی دربخشی از تفسيرپاسخها حتی هنگامی كه اشاره نشده باشند بايد نقش داشته باشند. شما ممكن است اشارهای به منطقه قرمز در پايين كه به آلت تناسلی زن شبيه استنداشته باشيد، اما روانشناسان فرض می كنند كه شما آنچه را خواهيد گفت نشان دهندهی چگونگی احساس شما دربارهی زن می باشد. به هيچ وجه نبايد به "خرچنگ" اشاره كرد؛ اشاره به" پروانه" خوب است.
از جوهر سياه وقرمز تشكيل شده است. دو شكل مشهود (لكه سياه)روبروی همديگر قرار گرفته اند. لكه قرمز وسط به شكل پروانه است: پشت هر كدام از تصويرها يك لكه قرمز كشيده قرار دارد. اشارات منفی : آلت تناسلی مرد و پستان( حالتهای مربوط به تشريح اندام هر يك از شكلها).
به طور فرضی اين لكه می تواند سليقهی جنسی را تعيين كند. بيشتر مردم شكل دو انسان را می بينند. هر كدام از شكلها دارای "پستان" برجسته و همچنين" آلت تناسلی مردانه" هستند. اگر شما داوطلبانه خودتان به جنسيت شكلها اشاره نكنيد، از شما خواهند خواست كه آن را تعيين نماييد. بنا به تفسير های سنتی، ديدن شكلها به صورت مرد جزو پاسخهای غير همجنس گرايی محسوب می شود(برای تست گرايش هر دو جنس). تشخيص شكلها به صورت زن يا تاييد اينكه به طور طبيعی دو جنسيتی است دراين لكه جزو پاسخهای همجنس گرايی فرض شده است.
آيا اينطور است؟ نه واقعا بسياری مستقيماً شكلها را به صورت زن توصيف می كنند، و نمی توان برا ی پاسخی كه داده اند همه آنها را همجنس باز دانست. سال1971 يك مطالعه در نيويورك نشان دادكه بطور واقعی جوابهای غيرهمجنس گرايی (شكل دو مرد) از لحاظ آماری در سطح پايينی قرار دارد. لكه های جوهر قرمز معمولاً به صورت مجزا ادراك می شوند. پاسخهای عمومی "دستمال گردن" يا "روبان" (نواحی قرمز داخل) ومعده و مری (نواحی قرمز بيرون) هستند.
از جوهر سياه تشكيل شده است. يك لكه تقريبا سه گوش، رو به بالا، دو ناحيهی پايين به چكمه يا حيوان شباهت دارند. اشارات منفی : دو آلت تناسلی مرد (در طرفين لكه، تقريبا در بالا به صورت اضافی) ؛ آلت تناسلی زن (خط وسط تقريبا بالای لكه).
كارت شمارهی چهار "كارت پدر" نام دارد. در اولين نگاه مشكل است كه در اين لكه يك تصوير تك را ببينيد. پوتين ها تقريبا آشكارا رويت می شوند؛ در بين آنها سری شبيه سگ يا اژدهای چينی آشكارا ديده می شود. بسياری از موضوعات در اين لكه بصورت پوست حيوان مشاهده می شوند. بعد از گذشت چند ثانيه، تفكر، بيشتر شكلها يی رااز نمای پايين بصورت ايستاده می توانيد مشاهده نماييد. پوتين ها در پا هستند، توضح بيشتر اينكه از زاويه غير معمول ديده می شوند . بازوها و سر، در بالا، بصورت كوچكتر ديده می شوند. مجموعه توصيفات ديگر شامل : خرس، گوريل، و يا مردی كه كت سنگين برتن دارد هستند. توصيفات بد شامل: هيولا يا خرس در حال حمله يا گوريل هستند. در نظريههای رورشاخ توصيفات شما نسبت به اين لكه تصور شما را نسبت به پدرتان يا مراجع قدرت فرا فكنی می كند.
Plate V
از جوهر سياه استفاده شده است. يك كارت ساده است ، وبه خفاش شباهت دارد.اشارات منفی : دو آلت تناسلی مرد (همان بالا كه به"گوش" يا "آنتن" شباهت دارد).
خود رورشاخ اعتقاد داشت كه اين آسانترين لكه برای تفسير كردن است. به پروانه يا هر چيز بال داری شباهت دارد. شما نمی توانيد به چيزی غير اين اشاره كنيد. در انتها ديدن تصويردو بال خفاش يا سر كوروكوديل دلالت بر خصومت پنهان دارد. ديدن پروانه شاخك دار يا ردهای پا يا انبردست دلالت برعقده اضطراب اختگی دارد. برخی از افراد اسكيزوفرنيك در اين لكه جمعيت در حال حركت را می بينند. بسياری از اسكيزوفرنها توجهی ويژهای به تعداد پاسخهای كه به اين كارت ارائه مي دهند دارند. اگر شما در كارتهای 4 و6 نيز به تصويرهای زيادی اشاره كنيد برای شما تشخيص اسكيزوفرنی داده می شود.
از جوهر سياه تشكيل شده است. يك شكل نامنظم كه تقريباً به تكهای از پوست حيوان شباهت دارد.اشارات منفی : آلت تناسلی مرد(خط وسط دربالای تصوير) ؛ آلت تناسلی زن (در پايين آلت تناسلی مرد).
كارت شماره 6 مشكل ترين لكه است . آلت تناسلی مرد در بالای اين لكه نسبت به همهي لكه ها نمايان تر است ، اما كمتر به اين موضوع اشاره می كنند. اين لكه نيز آسان است ونمی توان چيز زيادی در آن مشاهده كرد. برخی ارزش اين لكه را در اين میدانند كه تصاوير نا مفهوم است و احتمالا نگرش ناهشيار شما را نسبت به مسائل جنسی آشكار می نمايد. بطور اساسی ، راز اين لكه هميشه در حال تغيير است. يك پاسخ خوب اين است كه بگوييد شبيه پوست حيوان است(در واقع اين پاسخ هنگامی كه كارت درجهت اصلی است صحيح است) ، اگر كارت را بچرخانيد می توانيد كشتی يا زيردريايی كه بالاآمده را تجسم كنيد، و در جهت پايين به شكل انفجار بمب اتمی است، و يك جفت صورت ماسك دار ، ياكاريكاتور مردی با بينی دراز و ريش بزی را می توانيد نام ببريد.
از جوهر سياه تشكيل شده است. لكه بصورت يو شكل است ، هر سمت اين يو شبيه چهره زنی در لباس كمر باريك است .اشارات منفی : يك آلت تناسلی زن (نقطه مركز در ته يو) .
كريسينا كرافورد كه روانشناسی فرافكنی را بررسی می كند: معتقد است كه اين لكه احساس واقعی شما را نسبت به مادرتان آشكار می سازد. قطعا هر كسی در اين لكه دو تا دختر يا زن را می بيند. توصيف های بی ارزش اشكال شامل "جادوگر" ، "جرت و پرت"، "دختران درحال دعوا"،" دختر ترشيده" نشان دهندهي ارتباط ضعيف با مادر است. ديدن اين شكل بصورت ابر صاعقه دار به جای اشكال زنانه نشان دهندهي اضطراب است؛ به اعتقاد برخی از روانشناسان ديدن اين لكه بصورت هسته گردو ممكن است تثبيت در مرحله اورالی باشد. توصيفات كاملاً متفاوتی از اين لكه وجود دارد، اما قرار نيست كه شما همهي آنها را بدانيد. فضای سفيد بين تصوير دختر ها يا زنها می تواند بصورت لامپ روغنی يا چيز مشابهی توصيف شود. فرض بر اين است كه تنها افراد اسكيزو فرنی اين لكه را بصورت لامپ می بينند.
اين لكه از جوهر صورتی ، آبی، خاكستری ، ونارنجی تشكيل شده است. تقريبا يك آرايش ونظم از شكلهای كاملاً به هم پيوسته است— يك مثلث سبزدر بالای شكل قرار دارد، يك جفت مربع مستطيل آبی دروسط قرار گرفته است ، لكه های صورتی و قرمز در پايين ، و دو شكل"حيوان" صورتی رنگ در سمت چپ وراست اين دايره قرار گرفته اند. اشارات منفی : يك آلت تناسلی زن ( نواحی صورتی ونارنجی پايين )
اولین كارت رنگی آسان است . اهميت دارد كه شما حيوان های چهار پايی همانند شير، خوك، خرس، وغيره ،... را در طرفين اين لكه ببينيد. اينها يكی از بيشترين پاسخهای معمول دراين تست هستند، كه اگر به آنها اشارهای نكنيد شما دارای فكر وذهن معيوبی هستيد. ديگر پاسخهای خوب شامل درخت ( در قسمت بالا، مثلث سبز رنگ) ، پروانه ( نواحی صورتی و نارنجی در پايين ) ، قفسه سينه يا آناتومی بدن ( نمونه اسكلتی در وسط فضای مربع مستطيل آبی و مثلث سبز) . طرح كلی آن می تواند بصورت يك نماد يا يك درخت كريسمس با زيور آلات ديده شود. بچه ها اين لكه را دوست دارند و خيلی درباره آنها صحبت می كنند توصيف آن به صورت رنگهای روشن و اشكال حيوانی جالبتر از توصيف بصورت آلت تناسلی زن و مرد است مانند شماره های ( 2 و4 و6 ).
از جوهر سبز، نارنجی ، و صورتی تشكيل شده است ، مربع مستطيل شكل عمودی خيلی نامرتبی است . نارنجی در بالا، نواحی برآمده سبز رنگ در مركز ، و صورتی در پايين قرار گرفته است . اشارات منفی : يك آلت تناسلی زن ( در خط مركز پايين ) .
جوابهای خوب در اين كارت وجود ندارد . وقتی قصد داريد دستتان را بلند كنيد( بصورت مجازی؛ شكل بالا نشان دهنده يك اخطار است ) و از لحاظ ذهنی دچار وقفه می شويد ، در اين جا بايد بيشتر تامل كنيد. رنگهای اين كارت درهم هستند، احتمالا طرح اصلی رورشاخ است . جواب خوب می تواند يك آتش با دود باشد ، يا يك انفجار ( اما ادعا می شود افراد پارانويد بيشتر به يك قارچ سبز كم رنگ كه يك ابر در مركز خط بالا ی آن قرار گرفته است توجه می كنند) ، يك نقشه ، يا يك گل ، يا آناتومی . اگر كارت را نود درجه بچرخانيد، شما در نواحی صورتی رنگ در پايين سر يك انسان را می بينيد. ( اين مرد می تواند شبيه مارك توين ديده شود، يا سانتا كلوز، يا تيدی روزولت .) جوابهای بد دراين لكه در نواحی نارنجی می تواند بصورت يك هيولا يا مردان در حال جنگ باشد، كه نشان دهندهي رشد اجتماعی ضعيف است. مانند كارت شماره پنج ، روانشناسان ممكن است با توجه به موفقيت وپيشرفت شما در كارتهای قبلی تعداد جوابهای شما را در اين لكه بدست آورند. شما تمايل داريد كه جوابهای كمتری به اين كارت بدهيد.
Plate X
اين لكه از جوهر صورتی ، آبی ، خاكستری، سبز، زرد ، نارنجی تشكيل شده است . اين شكل از مجموعه رنگهای روشن بی نظم تشكيل شده است، بی نظم ترين كارت به حساب می آيد. اشارات منفی : آلت تناسلی وبيضه ها (در مركز بالا، جوهرخاكستری).
هدف نامشخص اين كارت سنجش توانايی سازماندهی شماست . كارت شماره ده مجموعهی رنگارنگ و با هويتی مشخص است --- آبی عنكبوت ، خاكستری خرچنگ، يك جفت دانه چوب افرا در محدودهي نارنجی ، سبز مانند پيله های ابريشم ، وسبز كم رنگ سر خرگوش ، زرد و نارنجی تخم مرغ نيمرو شده--- و از شما انتظار می رود كه آنها را نام ببريد. اما روانشناسان همچنين در جستجوی جوابهای جامع و كامل تری هستند، و بعضی اوقات شما می توانيد آنها را بصورت يكپارچه ببينيد . دو تا از جوابهای فراگير خوب : زندگی دريايی و منظرهای كه از طريق ميكروسكوپ ديده
میشود هستند.دوتا صورت قرمز رنگ در قسمت مركزی بالا ديده می شوند ، كه توسط دانه های چوب افرا مجزا شده اند. اگر شما آنها را بصورت فوران آتش يا دود پيپ توصيف كنيد ، ممكن نشان دهندهي تثبيت در مرحلهي دهانی باشد. ديدن محدودهي خاكستری "بيضه ها"و "آلت تناسلی مرد" بصورت دوتا حيوان كه در حال خوردن يك چوب يا درخت هستند نشان دهندهي اضطراب اختگی است.
......و اما عشق
هر زمان که عشق اشارتي به شما کرد، در پي او بشتابيد"هر چند راه او سخت و ناهموار باشد.
و هر زمان بالهاي عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپاريد"و هر چند که تيغهاي پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند.
و هر زمان که عشق با شما سخن گويد او را باور کنيد.
هر چند دعوت او روياهاي شما راچون باد مغرب در هم کوبد و باغ شما را
خزان کند.
زيرا عشق چنانکه شما را تاج بر سر مي نهد " به صليب نيز ميکشد.
و چنانکه شما را مي روياند شاخ و برگ شما را هرس مي کند.
و چنانکه تا بلنداي درخت وجودتان بالا ميرود و ظريف ترين شاخه هاي شما
را که در آفتاب مي رقصند نوازش مي کند .
همچنين تا عميق ترين ريشه هاي شما پايين مي رود و آنها را که به زمين
چسبيده اند تکان مي دهد.
عشق با شما چنين رفتارها مي کند تا به اسرار قلب خود معرفت يابيد. و
بدين معرفت با قلب زندگي پيوند کنيد و جزيي از آن شويد.
وقتي که عاشق مي شويد مگوييد:" خداوند در قلب من است.
" بلکه بگوييد "من در قلب خداوند جاي دارم."و گمان مکنيد که زمام
عشق در دست شماست" بلکه اين عشق است که اگر شما را
شايسته بيند حرکت شما را هدايت مي کند.
عشق را هيچ آرزو نيست مگر آنکه به ذات خويش در رسد.
اما اگر شما عاشقيد و آرزويي مي جوييد"
آرزو کنيد که ذوب شويد و همچون جويباري باشيد که با شتاب مي رود
و براي شب آواز مي خواند.
آرزو کنيد که رنج بيش از حد مهربان بودن را تجربه کنيد.
آرزو کنيد که زخم خوردۀ فهم خود از عشق باشيد و خون شما به
رغبت و شادي بر خاک ريزد.
آرزو کنيد سپيده دم بر خيزيد و بالهاي قلبتان را بگشاييد
و سپاس گوييد که يک روز ديگر از حيات عشق به شما عطا شده است.
آرزو کنيد که هنگام ظهر بياراميد و به وجد و هيجان عشق بي انديشيد.
آرزو کنيد که شب هنگام با دلي حق شناس و پُر سپاس به خانه باز آييد.
و به خواب رويد. با دعايي در دل براي معشوق و آوازي بر لب در ستايش او.
از کتاب ‹پيامبر› اثر ارزندۀ جبران خليل جبران
روان شناسی و مطالعۀ هنر همواره در کنار هم و کمک کار هم بوده اند، و هیچ یک دیگری را نقض نخواهد کرد. کار شاعر، تفسیر و روشن کردن محتوای هشیار بشری است، خلاقیت، مانند آزادی اراده، مملو از راز است، انسان خلاق مانند یک معما است که هرکس به شیوه ای به آن جواب می دهد، اما جوابها همواره بیهوده بوده است، مسئله ای که نتوانسته است روان شناسی مدرن را از توجه به هنر و هنرمند باز دارد. چیزی که در کار هنر ضرورت دارد این است که باید فراتر از قلمرو زندگی شخصی قرار بگیرد و از روح و قلب شاعر صحبت کند که نماد روح و قلب نوع بشر است.
هنر یک نوع سائق فطری است که انسان را شکار کرده و آن را به صورت یک ابزار در اختیار می گیرد. هنرمند کسی نیست که از نعمت ارادۀ آزاد بهره مند باشد که بدنبال هدف خود باشد، بلکه شخصی است که به هنر اجازه میدهد که از طریق او، اهداف خود را شناسائی کند. به عنوان یک انسان شاید دارای روحیه و اراده و هدفهای شخصی باشد، اما به عنوان یک هنرمند او یک " انسان جمعی" است، کسی که زندگی نا خودآگاه روانی نوع بشر را حمل کرده و بدان شکل میدهد. جهت انجام این وظیفۀ سنگین گاهی لازم است که خوشبختی را فدا کند و هرچیز دیگری که برای افراد عادی زندگی را معنادار می کند قربانی نماید.
با تمامی این حرفها، تعجبی ندارد که برای روان شناس، یک هنرمند موردی است جالب برای تحلیل. زندگی یک هنرمند غیر از اینکه مملو از تضادها و تناقضها باشد چیز دیگری نمی تواند باشد، چون دو نیرو در درون او در حال جنگ و جدال است-از یک طرف تعلـقات انسانی و عوامل خوشبختی و خوش بودن، رضایت، و امنیت در زندگی، از طرفی هم اشتیاق شدید و بی باکانه برای خلاقیت که ممکن است آنچنان قوی باشد که تمایلاتِ شخصی را زیر پا بیندازد. زندگی هنرمندان، به عنوان یک قانون، به شدت ناخشنود کننده است-نمی گویم که مصیبت بار است. می شود گفت شخص(هنرمند) باید بهای سنگینی را برای هدیۀ خداوند که عطش خلاقیت است بپردازد.اینها چیزی نیست به جزء نتایج تأسفبار این حقیقت که او یک هنرمند است-می شود چنین گفت که او از اوایل زندگی دعوت شده است که کارهای بزرگتر از کارهای افراد فانی انجام دهد. یک توانائی خاص به معنی مصرف مقدار زیادی انرژی در یک جهت خاص، و گرفتن آن از قسمت دیگـری از زندگی. کار خلاق از عمق ناهشیار نشــأت می گیــرد.
هر وقت که نیــروی خلاق سیطره پیدا می کند، زندگی را ناخود آگـــاه مدیــریت می کند و به آن شـکل می بخشد و در قالب قرار میدهد و در مقابل ارادۀ فعال قرار می گیرد، و اگوی(خود) هشیار در یک مسیر نهانی جریان پیدا می کند، و چیزی نیست مگر یک تماشاچی درمانده در مقابل حوادث. کار این فرایند تبدیل می شود به سرنوشت شاعر و رشد روانی او را تعیین می کند .آن گوته نیست که فاوست را خلق می کند بلکه این فاوست است که گوته را خلق می کند و فاوست چیزی نیست مگر یک نماد که در روح هر آلمانی زندگی می کند و گوته کمک کرده است تا آن تولد یابد. بدین طریق کارِ شاعر نیاز معنویِ اجتماعی را که او در آن زندگی میکند بر آورده می کند، و به این دلیل معنی کارِ او مهمتر است از سرنوشت شخصی اش، حالا خواه خودش این را بداند و خواه نداند. اساساً ابزار کارِ خویش بودن، یعنی تابع آن بودن، و دلیلی ندارد که ما از او انتظار داشته باشیم که آنرا برای ما تفسیر کند و یا توضیح دهد. کار بزرگ هنری مانند رویا است.
بعضی از مردم راه و روش غیر انطباقی تری برای مقابله با هیجانهای منفی در پیش می گیرند و هر نوع هیجان منفی را در خودشان انکـار می کنند و آنرا از حیطۀ آگاهی هشیار خود می رانند : این راه و روش به واپس رانی شهرت دارد. در پاسخ به تنش زاها در اینگونه مردم فعالیت دستگاه عصبی خود مختار ( از قبیل ضربان قلب) نسبت به دیگران بیشتر است. بیرون راندن هیجانها از حیطۀ آگاهی مستلزم تلاش واقعی جسمی است که به برانگیختگی مزمن و این نیز به بیماری جسمی می انجامد. در مقابل گفتگوهای شخص دربارۀ هیجانهای منفی و مسائل پر اهمیت زندگی اش تاثیر مطلوبی بر سلامت او دارد.محققی به نام پن بیکر(1990) طی رشته بررسیهای مفصلی دریافت که ترغیب مردم به آشکارسازی آسیبها و دردهای زندگی به صورت خاطره نویسی یا بیان آنها، به سلامت و بهبود آنان می انجامد . در یکی از بررسی ها 50 دانشجوی برخوردار از سلامت به صورتی تصادفی انتخاب شدند تا در خلال چهار روز متوالی و هر بار به مدت بیست دقیقه دربارۀ آسیبی ترین و پریشان کننده ترین رویدادهای زندگی خود و یا دربارۀ موضوعهای معمولی مطلب بنویسند . به منظور بررسی شاخصهای عملکرد دستگاه ایمنی دانشجویان، در سه نوبت از آنان نمونه خون گرفته شد. تعداد مراجعــــات آنان به مرکز بهـداشت طی شــش هفتۀ پــس از دورۀ خاطره نویسی نیز ثبت گردید و با تعداد مراجعات پیش از دورۀ مزبور مقایسه شد. عملکرد دستگاه ایمنی دانشجویانی که آسیبهای زندگی خود را بیان کردند نسبت به گروه گواه مثبت تر بود و آنان کمتر از گروه گواه به مراکز بهداشتی مراجعه داشتند.حمایت اجتماعی مثبت از راه باز داشتن شخص از نشخوار دربارۀ موضوع تنش زا منجر به سازگاری هیجانی بهتر وی با فشار روانی میشود.نشخوارگری عبارت است ازفکر و اندیشۀ افراطی درباره احوال بد خویش و نگرانی دائمی دربارۀ پیامدهای رویداد تنش زا یا احوال هیجانی خویش و خرابی اوضاع بدون هیچ کوششی برای تغییر آنها . کسانی که شیوۀ نشخوارگری پیشه میکنند کمتر در پی تدابیر فعال حل مسئله میروند.تدابیرحل مسئله شامل:تعریف مسئله ، یافتن راه حل های گوناگون ، سبک سنگین کردن راه حلها به لحاظ سود و زیان آنها ، انتخاب و به کار بستن راه حل انتخابی است.تدابیر حل مسئله ممکن است متوجۀ خود شخص هم بشود به این معنا که به عوض تغییر محیط ، شخص در خودش تغییری ایجاد کند : سطح آرزومندیش را تغییر دهد،هدف و محمل خشنودی دیگری در پیش گیرد،یا مهارتهای تازه ای بیاموزد.موفقیت این تدابیر به دامنۀ تجربیات و خویشتنداری شخص بستگی دارد.اما کسانی که به کمک فعالیتهای خوشایند تجدید قوا می کنند تا از احوال ناخوشایند خود کمی دور بمانند، برای حل و فصل تنشهای خود بیشتر به تدابیر فعال حل مسئله دست می زننــــد. عـــلاوه بر اینــــها مردمان اهل نشخوار فکری، وقتی هم دست به کار حل مسئله می شوند به صورت ضعیف تر هم عمل می کنند . از دو پژوهش آزمایشگاهی چنین بر می آید که هر گاه افراد افسرده پس از ده دقیقه اشتغال به نشخوار فکری دست به کار حل مسئله شوند ، بدتر از افراد افسرده ای عمل می کنند که پیش از رو کردن به حل مسئله به مدت ده دقیقه به نوعی سرگــرمی مشغول بوده اند. به این ترتیب اشتغال به نشخوار فکری می تواند سدی باشد بر سر راه حل واقعی مسئله.
در سال 1997 پن بیکر نشان داد واداشتن شخص به برشمردن رویدادهای تلخ و هیجانهای مربوطه خواه به صورت در میان گذاردن آنها با دیگران یا به صورت یادداشت روزانۀ آنها ، اشتغال فکر آدمی را به آن رویدادهای تلخ کمتر می کند و منجر به سلامت بیشتر می شود. بیان هیجانها می تواند از اشتغال ذهن به آنها جلوگیری کند و از چند راه به سلامت شخص بیانجامد. به زبان آوردن ترسها و هیجانها میتواند آنها را ملموس تر سازد و در نتیجه آسانتر می توان با آنها مقابله کرد.بیان آسیبها و هیجانها برای دیگران متضمن حمایت اجتماعی از جانب شنوندگان و صحه گذاری بر آن هیجانهاست . سر انجام اینکه گفتگو دربارۀ رویداد آسیبی ، شخص را یاری می دهد با آنها خو بگیرد و آن را برایش عادی سازد و در نتیجه از شدت هیجان منفی ناشی از درگیری فکری با آنها کاسته شود. در واقع مــردمانی که می کوشند افکار خود را واپس بزنند ، در عمل بیش از مردمانی که این قبیل افکار را برای دیگران بیـــان می کنند گرفــتار نشخوار افکار و هیجانهای ناخواسته میمانند.چندین پژوهش نشان داده اند کوشش برای واپس رانی افکار ،نسبت به رها کردن آنها، موجب اشتغال ذهنی بیشتری به آن افکار می شود .
فروید واپــس رانی را مهـــمترین مکانیـــسم دفاعی و مکانیسمی بنـــیادی به شـــــمار می آورد . در واپس رانی تکانه ها یا خــاطره هایی که تهدیدی سـخت یا رنج فراوان در بر دارند از میدان هشیاری بیـــــرون رانده می شوند. فروید بر آن بود که واپس رانی بعضی از تکانه های دوران کودکی امری همگانی است.در سالهای بعدی زندگی باز هم ممکن است آدمی دست به واپس راندن احساسات و خاطره هایی بزند که به علت ناهمسازی با خودپنداره اش اضطراب آورند. به همین ترتیب ممکن است احساسات خصمانۀ خود را نسبت به شخصی محبوب یا نسبت به شکستهای خویش از حیطۀ هشیاری برانیم. واپس رانی با فرو نشانی تفاوت دارد. فرونشانی عبارت است از خویشتنداری سنجیده در جهت اداره و کنترل تکانه ها و خواستها (و شاید داشتن آنها و انکار کردنشان نزد دیگران) یا کنار گذاردن موقت خاطره های رنج آور به منظور تمرکز یافتن بر امری معین. آدمی نسبت به افکار فرونشاندۀ خویش ، هشیار و نسبت به تکانه ها یا خاطره های واپس رانده به شدت ناهشیار است. فروید معتقد بود که واپس راندن به ندرت با توفیق کامل همراه است و تهدید تکانه های واپس رانده برای ورود به جرگۀ هشیاری همواره مطرح است. بنابراین شخص دچار اضطراب می شود.(هر چند که علتش را نمی داند). و مکانیزمهای دفاعی دیگری را به کار می اندازد تا اینکه تکانه های نیمه واپس رانده را از جرگۀ هشیاری دور نگه دارد.کسانی که از روی عادت افکار و هیجان های رنج آورشان را واپس می رانند یا فرو می نشانند ،به طور کلی در برابر بیمار شدن و بخصوص بیماری عروق قلب و گسترش سریع سرطان آسیب پذیرتر از دیگرانند. از رشته پژوهشهای دیگری چنین بر می آید که مردمانی که به هنگام واکنش در برابر رویدادهای آسیبی، در مورد هیجانهایشان با دیگران راز دل می گویند نسبت به کسانی که سفرۀ دل را نمی گشایند، از سلامت بهتری برخوردارند.
اما واپس رانی یا فرونشانی چگونه در سلامت جسمانی نقش بازی میکند؟ افکار نامطلوب فرونشانده هنگام تضعیف شدن حالت دفاعی شخص، با نیروی مضاعف بازگشت می کنند. زنانی که همسرانشان بر اثر خودکشی جان باخته بود و این موضوع را با کسی در میان نگذاشته بودند در عمل بیش از بیوه هایی با وضع مشابه که موضوع را برای دیگران مطرح کرده بودند دربارۀ آن اشتغال فکر داشتند.به این ترتیب کسانی که عادت دارند افکار ناخواسته را از ذهن خود بیرون برانند بعدها گرفتار بازگشت نیرومندتر آنها و پریشانی بیشتری می شوند. همین پریشانی مضاعف و برانگیختگی فیزیولوژیایی حاصله اثرات نا مساعدی بر جسم آنان می گذارد. دوم اینکه واپس رانی یا فرونشانی افکار، به خودی خود جسم را می فرساید. بیرون راندن مداوم افکار از ذهن و سپس مراقب بازگشت یا بازنگشتن آنها بودن ، خود نیاز به انرژی جسمی دارد و منجر به برانگیختگی مزمنی می شود که به جسم آسیب می رساند.
این فقدان محبت پدر – مادری، چیزی را که بعدها اضطراب اساسی “نامید در او پرورش داد که این نمود نفوذ تجارب شخصی او بر نظریه شخصیتش میباشد.
کارن هورناي معتقد بود كه همۀ ما انسانهاي قدرتمندي هستيم و گرايشات رواننژندانه ما صرفا نقابي است كه به منظور مخفي كردن خود حقيقيمان به چهره مي زنيم ولي در اكثر موارد اين کار ضرورتي ندارد. با كنار گذاشتن رفتارهايي كه فكر ميكنيم در برابر آسيبهاي خيالي از ما حمايت ميكنند ميتوانيم شخصيت حقيقيمان را به دست بياوريم. اگرچه هورناي ريشه تضادهاي دروني را دركودكي ميدانست در عين حال مردم را وادار ميكرد تا ابعاد فعلي تمايلات يا عقدههاي رواننژندانه خود را بپذيرند زيرا نميخواست مردم براي رفتارهاي رواننژندانهشان اين بهانه را بياورند كه در كودكي اين اتفاق برايشان افتاده است و پس هيچ تقصيري ندارند. او از طريق مواجه كردن بسياري از خوانندگان خود با چنين حقايقي، آنها را با علت ريشهاي مشكلاتشان آشنا كرد.
اضطراب اساسی
مفهوم بنیادی نظریه هورنای "اضطراب اساسی" است که به صورت "احساس جدایی و درماندگی کودک در دنیایی که بالقوه خصومتگر است" تعریف میکنند. به عقیده وی هر چیزی که رابطه مطمئن بین کودک و والدین را مختل کند میتواند اضطراب ایجاد کند. بنابراین اضطراب اساسی مادرزادی نیست و تحت تأثیر عوامل محیطی و اجتماعی همچون نگرش سلطهگرانه، فقدان حمایت، فقدان محبت و رفتارهای متغیر میباشد.
کودک درمانده در دنیای تهدید کننده در جستجوی امنیت خاطر است و تنها نیروی محرک رفتار انسان نیاز به سلامت، امنیت و رهایی از ترس است. به نظر هورنای، شخصیت میتواند در سراسر عمر تغییر کند و هیچ چیز در رشد کودک کلیت ندارد. او بر شیوه رفتار والدین و پرستاران با کودک در حال رشد توجه میکند و بیان میدارد که هر گونه گرایش کودک نتیجه رفتارهای اطرافیان است و همه چیز به عوامل محیطی و اجتماعی وابسته است.
نیازهای روان رنجوری
اضطراب اساسی، از رابطه والدین – کودک به وجود میآید. هنگامی که این اضطراب تولید شده توسط اجتماع یا محیط ظاهر میگردد کودک تعدادی از راهبردهای رفتاری را برای مقابله با احساس ناامنی و درماندگی در خود پرورش میدهد. اگر هر یک از این راهبردهای رفتاری به صورت بخش تثبیت شده شخصیت او درآید یک نیاز روان رنجوری یا نوروتیک نامیده میشود که در واقع یک شیوه دفاع در برابر اضطراب است. او نیازهای روان رنجوری را در سه طبقه دستهبندی کرد:
1. شخصیت مطیع: نیاز به حرکت به سوی مردم، نیاز به تأیید و محبت و نیاز به مونس غالب از مشخصه این دسته است. حرکت به سوی مردم با قبول درماندگی و کوشش برای جلب محبت دیگران میسر میشود.
2. شخصیت جداشده: دوری جستن از مردم، استقلال و کمال از جمله نیازهای اوست. دوری جستن از مردم مستلزم دور ماندن از دیگران و اجتناب از هرگونه موقعیت وابستگی است.
3. شخصیت پرخاشگر: حرکت علیه مردم، ابراز نیاز برای رسیدن به قدرت، استثمار دیگران، کسب حیثیت، برخورداری از تحسین و پیشرفت از جمله نیازهای او به شمار میرود. لازمه حرکت بر علیه مردم خصومت، طغیان و پرخاشگری است.
خودپنداره آرمانی
خودپنداره آرمانی، تصویر غلطی از شخصیت آدمی را ارائه میدهد و مانند نقاب ناکامل و گمراه کنندهای است که مانع از آن میشود که افراد روانرنجور، خود واقعیاش را شناخته و آن را بپذیرند. روانرنجوران با زدن این نقاب بر چهره وجود تعارضات درونی خود را انکار کرده و خود را برتر از آن میبینند که واقعا هستند.
برای آنکه خشم مان را مدیریت کنیم باید چند نکته را رعایت کنیم :
۱- خشممان را تشخیص دهیم
اغلب زمانی که در موقعیت های تجربه هیجاناتی مثل خشم قرار می گیریم در این حالت ها غرق می شویم و متوجه احساس و هیجان درونی مان نیستیم. آگاهی نداشتن از این احساسات باعث زمینه سازی ایجاد رفتارهایی می شود که چون ناشی از هیجان زدگی هستند رفتارهای صحیحی نیستند. آگاهی ما از اینکه در یک موقعیت عصبانی هستیم خودآگاهی هیجانی نامیده می شود. به عبارت دقیق تر خودآگاهی هیجانی یعنی فرد به احساسات و هیجانات خود در موقعیت های مختلف آگاهی داشته باشد. این وضعیت به کنترل هیجانات و احساسات ما کمک می کند.
در خودآگاهی هیجانی چکار کنیم؟
در مرحله خودآگاهی هیجانی دو عمل مهم برای مدیریت خشم صورت می گیرد:
الف) با گفتگوی درونی، حالت هیجانی خود را تشخیص می دهیم. مثلا من در حال حاضر عصبانی هستم، احساس خشم می کنم با گفتن این جملات به خود مانع از آن می شویم که خشم کنترل ما را به دست گیرد.
ب) سعی کنیم به علت عصبانیت خودپی ببریم. علت عمده ایجاد عصبانیت در ما دیگران، برخوردهای آنان و به عبارت دیگر محرک های بیرونی نیست، بلکه افکار ناکارآمد و منفی ماست که باعث می شود خشم به عصبانیت تبدیل شود. افکار ناکارآمد به شکل های مختلفی به ذهن ما خطور می کنند، اما اغلب این افکار نتیجه باور ناکارآمد پایدار است مبنی بر اینکه همیشه همه افراد باید صحیح رفتار کنند اما در واقعیت چقدر این امکان وجود دارد؟ واقعیت این است که کمرنگ کردن این باور ناکارآمد بنیادین نقش مهمی در مدیریت خشم ایفا می کند.
۲- فکرمان را مدیریت کنیم
در اغلب موارد، محرک های بیرونی منجر به فعال شدن افکار ناکارآمد می شوند. عملکرد این افکار ناکارآمد به حدی سریع است که به آنها افکار اوتوماتیک (خودآیند) منفی هم گفته می شود، اینکه فرد بتواند این افکار را شناسایی و خنثی کند به آن معناست که تا حد زیادی مهارت مدیریت خشم را کسب کرده است. بنابراین در زمان های عصبانیت اول باید بدانیم چه احساس و هیجانی داریم و دوم آگاه باشیم افکار موجب تشدید احساسات و رفتار می شوند. در واقع محرک های بیرونی به شکل کاملا طبیعی زمینه عصبانیت و ناراحتی ما را فراهم می کنند اما این خود ما هستیم که به واسطه افکار ناکارآمد خود موجب عصبانیت غیرضروری و شدید می شویم.
۳- خشم مان را پیش بینی کنیم
راهکار دیگر برای مدیریت خشم پیش بینی موقعیت های خشم آور و برنامه ریزی برای نحوه رویارویی با آنهاست. مرور تجربه های عصبانیت، که در گذشته داشته ایم، می تواند به ما کمک کند پیش بینی کنیم بودن با برخی افراد یا حضور در برخی موقعیت ها در بیشتر موارد منجر به عصبانیت ما می شود. در برخی موارد، حضور در این موقعیت ها هیچ ضرورتی ندارد. بنابراین می توان از آنها اجتناب کرد اما در برخی موارد دیگر مجبوریم در این موقعیت ها حضور یابیم. در این مواقع آماده سازی ذهنی و برنامه ریزی برای یکسری راهکارها در آن شرایط خاص می تواند به ما کمک کند از عصبانیت در امان بمانیم.
۴- گاهی محیط را ترک کنیم
ممکن است در مواردی راهکارهای قبلی به کارمان نیایند و ما ناگزیر در موقعیت و در معرض شروع تجربه خشم قرار بگیریم. در این موارد گاهی بهترین راه این است که برای کاهش میزان هیجانمان موقعیت را ترک و گفتگو راجع به مسئله را به زمانی مناسب تر موکول کنیم که در آن آرام تر باشیم.
۵- نفس عمیق بکشیم
هیجان ها و خصوصا خشم صرفا یک پدیده روانی نیستند بلکه اجزای جسمانی و فیزیولوژیک نقش مهمی در بروز آن دارند. تنفس عمیق می تواند بر ضربان قلب و در نتیجه فشار خون اثر بگذارد و بدین ترتیب می توان با تنفس عمیق مانع از بالا رفتن فعالیت اجزای جسمانی خشم شد و به خنثی کردن آن کمک کرد.
۶- حواسمان را پرت کنیم
گاهی بهتر است برای مدیریت خشممان از شیوه های حواس پرتی استفاده کنیم. آنچه در حواس پرتی اتفاق می افتد این است که دقت و توجه ما از موضوع اصلی منحرف می شود و موضوعات فرعی مورد توجه قرار می گیرنند. تمرکز در حین یادگیری و در ارتباط اجتماعی امری لازم و مفید است اما با اینحال موقعیت هایی هم وجود دارد که تمرکز، کارکرد طبیعی و سازگارانه خود را از دست می دهد. غرق شدن در احساس ها و هیجانات ناخوشایند از قبیل خشم، غم و ... وقتی به وجود می آید که فرد تمرکز خود را بر این حالت ها قطع نکند. در اینگونه مواقع است که استفاده آگاهانه و ارادی از حواس پرتی باعث می شود فرد از باتلاق حالت های ناخواشیند هیجانی راحت تر خلاص شود.
منطق استفاده از روش های حواس پرتی در این است که ذهن ما دارای این ویژگی است که نمی توانددر آن واحد به دو مسئله فکر کند. وقتی در مواقع خشم، حواس خود را معطوف به موضوعات حاشیه ای کنیم، ذهن از حواس تاثیر می پذیردو بدین ترتیب از فکر کردن و بال و پر دادن بیشتر به خشم دور می شویم.
هر روشی که به لحاظ روانی شما را از موقعیت دور و حواستان را مشغول به موضوعی دیگر کند، یک روش حواس پرتی محسوب می شود. برای مثال شمردن معکوس اعداد (هفت تا هفت تا بیاییم عقب)؛ به یاد آوردن شعر؛ به یاد آوردن یک تصویر یا خاطره خوشایند؛ فیلم دیدن و ...یک شیوه مناسب دیگر برای مدیریت هیجانات منفی مثل خشم تخلیه هیجانات از طریق نوشتن، خط خطی کردن، حرف زدن در مورداحساساتمان با دیگران است.
۷- با گذشته تصفیه حساب کنیم
بسیاری اوقات، آن چیزی که منجر به عصبانیت شدید ما می شود فقط موقعیت حاضر نیست، بلکه رنجش هایی است که از گذشته در رابطه باقی مانده است. برای اینکه این رسوبات آزردگی های گذشته روابط ما را با مشکل و خشم های سرخورده روبرو نسازد، باید به راههایی اندیشید تا احساسات منفی گذشته را حل و فصل کرد.
یکی از راههای حل و فصل احساسات، داشتن یک دفتر احساسات و نوشتن رنجش های گذشته است. بخشیدن طرف مقابل و ثبت آن می تواند به ما کمک کند آزردگی های گذشته را وارد موقعیت ها و روابط جدید نکنیم و به جای اینکه در کنار موقعیت جدید ایجاد شده برای حل و فصل این آزردگی های قدیمی انرژی بگذاریم، انرژی خود را صرف مدیریت و کنترل خشم فعلی بکنیم.
| اختلالات شخصیتی که قبل از ازدواج باید تشخیص دهید |

در این جا این اختلالات شخصیتی را معرفی می نماییم :
اختلال شخصیت پارانویا:
فرد مبتلا به این بیماری که در اصطلاح عامه "شکاک" است. مدام به دیگران بیاعتماد بوده و سوءظن شدیدی دارد. فکر می کند همه در حال سوء استفاده از او هستند و برای نابودی اش نقشه می کشند.
بنابراین تمام عمر در حال مجادله و پس زدن این بدخواهی ها است و سعی می کند طوری رفتار کند که کسی نتواند به او رودست بزند یا از زندگی اش سوء استفاده کند. چنین فردی توانایی اعتماد کردن ندارد، کینه مردم را به دل دارد و سعی می کند طوری زندگی کند که کسی به او نزدیک نشود.
اختلال شخصیت اسکیزوئید:
فرد اسکیزویید در یک کلام در پیله خودش زندگی می کند. در دنیایی که خودش برای خودش ساخته و کسی را به آن راه نمی دهد. مهم ترین ویژگی این بیماری انزوا و کناره گیری، شرکت نکردن در فعالیت های روزمره، اهمیت ندادن به دیگران و تمایل نداشتن به ارتباطات اجتماعی است.
فرد مبتلا به این بیماری اغلب به فعالیت های انفرادی تمایل دارد، از فعالیت های کمی لذت می برد، دوستان زیادی ندارد و از نظر عاطفی و جنسی سرد است. او کسی را به خلوتش راه نمی دهد و دنیای ایده آلی در ذهنش دارد که تنها ساکنش خود اوست.
چنین فردی ممکن است وقت عاشقی بسیار پرشور و حرارت باشد و برای به دست آوردن همسرش هر کاری انجام دهد اما به محض تصاحب، همه چیز برایش به حالت قبل برمی گردد و این بار حتی معشوقش را هم به خلوت خود راه نمی دهد.
زندگی با چنین شخصی به معنی رکود و واپس زده شدن پی در پی است. به معنی داشتن یک زندگی سرد، تغییر ناپذیر و انفرادی است. حتی اگر ظاهر زندگی، مشترک باشد.
اختلال شخصیت اسکیزوتایپی:
شخص مبتلا به این نوع اختلال را در نگاه اول می توانید تشخیص دهید. او به شدت از نظر دیگران عجیب و غیرعادی است؛ تفکرات سحرآمیز و عقاید خرافی گوناگون دارد و کارهای عجیب و غریبی برای دفع شر و سحر و جادو انجام می دهد.
او دچار اشتباهات حسی و مسخ واقعیت است و اتفاقات عادی را به امور متافیزیکی و موجودات ماورایی نسبت می دهد، رفتار و گفتار عجیب و غریبی دارد و نسبت به دیگران بدگمانی ها و سوءظن های پارانوئیدی نشان می دهد.
اختلال شخصیت ضد اجتماعی:
شخصیت های ضداجتماعی هم جزو آن دسته از شخصیت هایی هستند که می توانید با کمی دقت آنها را بشناسید. این ها افراد جامعه ستیزی هستند که توانایی مطابقت دادن خود با موازین اجتماعی را ندارند، به حقوق دیگران تجاوز کرده و مرتکب رفتارهای مجرمانه می شوند.
این افراد به طور ناگهانی اقدامات شان را انجام می دهند و برای آینده فکر و برنامه ریزی ای ندارند. فریبکار، دروغگو، پرخاشگر و بی احتیاط هستند و عذاب وجدان ندارند. آنها خود را محق می دانند که به هر روشی به خواسته شان دست پیدا کنند حتی اگر به دیگران صدمه وارد کرده یا حقوق آنها را پایمال کنند.
زندگی با یک شخصیت ضداجتماعی به معنی دم به دم با خطر و غافلگیری و بی قانونی دست و پنجه نرم کردن است و این افراد حتی همسرشان را هم از اعمال مجرمانه، آسیب زدن و پایمال کردن حق شان مستثنی نمی کنند.
خودشیفته ها خودخواه و خودپسند هستند و خود را مرکز دنیا می بینند و به همین دلیل انتظار دارند همه آنها را ستایش کنند. خصوصیت اصلی این اختلال خودمحوری، کمبود احساس همدلی با دیگران و خود مهم پنداری است
اختلال شخصیت مرزی:
این ها همیشه لب مرز هستند. ویژگی اصلی این نوع اختلال ناپایداری و بی ثباتی در خلق و خو و روابط با دیگران است. فرد دچار اختلال شخصیت مرزی درک ثابتی از هویت خود ندارد، احساس پوچی مزمن می کند، دست به اقداماتی می زند که برای او آسیب هایی در بر دارد، اقدام به خودکشی و یا تهدید به آن می کند و حالت های عاطفی ناپایدار و متغیر دارد.
این افراد الگوی ثابتی در روابط شان ندارند، در کنترل خشم خود ناتوان هستند، مشکل هویتی و بی ثباتی هیجانی دارند و مرتب در تلاشند که کسی آنها را رها نکند. با این حال با رفتارشان ناخودآگاه دیگران را وادار به فاصله گرفتن می کنند. شخصیت های مرزی احساس بی هدفی، خالی و بی ارزش بودن شدیدی را تجربه می کنند.
اختلال شخصیت نمایشی:
شخص مبتلا به این بیماری تمایل شدیدی به جلب توجه دیگران دارد، در موقعیت هایی که در کانون توجه قرار ندارد ناراحت است، ظاهر متفاوتی دارد، گفتارش سرشار از اغراق در مورد هیجانات شخصی است، روابط را از آنچه هست صمیمانه تر تلقی می کند و به شدت تلقین پذیر است.
این ها را حتی از روی ظاهرشان می توان شناخت. لباس ها و مدل موی عجیب و غریب دارند، رفتارهایشان بسیار رو و زننده و چشمگیر است و در یک کلام، با غیرعادی بودنشان جلب توجه می کنند. زندگی با این افراد به معنی دست و پنجه نرم کردن با یک آدم پرهیاهو و آبروریزی های اجتماعی او است.
اختلال شخصیت خودشیفته:
آنها خودخواه و خودپسند هستند و خود را مرکز دنیا می بینند و به همین دلیل انتظار دارند همه آنها را ستایش کنند. خصوصیت اصلی این اختلال خودمحوری، کمبود احساس همدلی با دیگران و خود مهم پنداری است.
فرد خودشیفته از بالا به بقیه نگاه می کند، در مورد موفقیت ها، زیبایی، قدرت، زیرکی و سایر ویژگی های مثبت خود به گونه اغراق آمیزی خیالبافی می کند، استثمارگر و نیازمند تحسین افراطی است و معتقد است دیگران به حال او غبطه می خورند. این اختلال در زن ها بیش از مردها دیده می شود.
اختلال شخصیت اجتنابی:
افراد مبتلا به این بیماری نسبت به طرد شدن بسیار حساسند، علاقه شدیدی به برقراری ارتباط با دیگران دارند ولی از بیم پذیرفته نشدن از این روابط دوری می کنند. به دلیل ترس از انتقاد، مورد تمسخر قرار گرفتن و یا خرابکاری کمتر در روابط کاری و یا روابط صمیمانه درگیر می شوند کم رو هستند و خود را از بقیه پایین تر می دانند.
اختلال شخصیت وابسته:
این اختلال با نیاز به حمایت از سوی اطرافیان، وابستگی و پذیرش سلطه دیگران همراه است و فرد مبتلا به آن بدون راهنمایی دیگران قادر به تصمیم گیری و برنامه ریزی برای کارهای روزمره نیست، از رفتار نادرست دیگران انتقاد نمی کند تا مبادا حمایت آن ها را از دست بدهد و برای جلب محبت و حمایت دیگران دست به کارهایی می زند که برای وی ناخوشایند است.
اختلال شخصیت وسواسی-جبری: در این اختلال کمال طلبی همراه با انعطاف ناپذیری بر فرد تسلط دارد. بیمار مبتلا به این اختلال به حدی دارای کمال طلبی است که خود را در تکمیل تمام امور دخالت می دهد، در واگذاری امور به دیگران اکراه دارد، علاقه بیش از حد به کار داشته و تفریحات و روابط اجتماعی را قربانی کار می کند، بیش از حد منظم بوده و روی جزئیات امور حساسیت زیادی دارد، لجباز، انعطاف ناپذیر، خونسرد و خسیس است.
.: Weblog Themes By Pichak :.






