🎧 زندگی خود را دوباره بيافرينيد
اثر دکتر جفری یانگ، طرحواره درمانگر
اثر خانم مارابل مورگان
اثر دکتر آلبرت الیس
🎧 زندانیان باور راهنمای کاربردی تغییر باورها
اثر متیو مک کی، پاتریک فانینگ
رمز عبور استخراج فایل فصل های کتاب از زیپ : www.dgknowledge.ir
اثر دکتر دیوید برنز
اثر دکتر کارن هورنای
اثر دکتر ویلیام گلاسر
اثر دکتر ماکسوِل مالتز جراح پلاستیک مشهور
اثر دکتر محمد علی جمال زاده
تکنیک رهایی ذهن روش رهایی از احساسات ناخوشایند
اثر گری کریگ
زندگی پس از زندگی ترجمه کتاب Life after Life
اثر دکتر ریموند مودی، روانپزشک آمریکایی
اثر دکتر اریک فروم
اثر دکتر اروین یالوم
اثر دکتر اروین یالوم
اثر کیم وو چونگ
دختری از ایران خاطرات خانم سَتّاره فرمانفرما
رمان تاریخی و جذاب توصیه شده برای شخصیت شناسی
اثر دونا مانکر
اثر فلورانس اسکاول شین
ریچارد باخ
دکتر جان گری
دکتر ویکتور فرانکل
محمد رسولی
محمد رسولی دانش پژوه دکترای مشاوره روان شناسی
کتابهای تخصصی به زبان انگلیسی:
Dr Geffrey young
Dr Duane P. Schultz
Dr Judith beck
چهل قاعده شمس تبریزی؛
راه خودشکوفایی
کتاب ملت عشق، یکی از معروفترین و لذتبخشترین کتابهایی است که تقریبا هر خوانندهای را مجذوب خود میکند. و این به خاطر عشقِ زیبا و عرفانی میان مولانا و شمس تبریزی و همچنین قلم روان الیف شافاک، نویسنده کتاب است. اما در کتاب ملت عشق، یکی از چیزهایی که بسیار به چشم میآید، چهل قاعده شمس تبریزی است.
چهل قاعده شمس تبریزی برگرفته از کتاب ملت عشق
قاعده ۱ از چهل قاعده شمس تبریزی
کلماتی که برای توصیف پروردگار به کار میبریم، همچون آینهای است که خود را در آن میبینیم. هنگامی که نام خدا را میشنوی ابتدا اگر موجودی ترسناک و شرمآور به ذهنت بیاید، به این معناست که تو نیز بیشتر مواقع در ترس و شرم به سر میبری. اگر هنگامی که نام خدا را میشنوی ابتدا عشق و لطف و مهربانی به یادت بیاید، به این معناست که این صفات در وجود تو نیز فراوان است.
قاعده ۲ از چهل قاعده شمس تبریزی
پیمودن راه حق کار دل است، نه کار عقل. راهنمایت همیشه دلت باشد، نه سری که بالای شانههایت است. از کسانی باش که به نفس خود آگاهند، نه از کسانی که نفس خود را نادیده میگیرند.
قاعده ۳ از چهل قاعده شمس تبریزی
قرآن را میتوان در چهار سطح خواند. سطح اول معنای ظاهری است. بعدی معنای باطنی است. سومی بطنِ بطن است. سطح چهارم چنان عمیق است که در وصف نمیگنجد.
قاعده ۴ از چهل قاعده شمس تبریزی
صفات خدا را میتوانی در هر ذره کائنات بیابی. چون او نه در مسجد و کلیسا و دیر و صومعه، بلکه هر آن همه جا هست. همانطور که کسی نیست که او را دیده و زنده مانده باشد، کسی هم نیست که او را دیده و مرده باشد. هر که او را بیابد تا ابد نزدش می ماند.
قاعده ۵ از چهل قاعده شمس تبریزی
کیمیای عقل با کیمیای عشق فرق دارد. عقل محتاط است. ترسان و لرزان گام بر میدارد. با خودش میگوید: «مراقب باش آسیبی نبینی.» اما مگر عشق اینطور است؟ تنها چیزی که عشق میگوید این است: «خودت را رها کن. بگذار برود!» عقل به آسانی خراب نمیشود. عشق اما خودش را ویران می کند. گنجها و خزانهها هم در دل ویرانهها یافت میشود، پس هرچه هست در دل خراب است.
قاعده ۶ از چهل قاعده شمس تبریزی
اکثر درگیریها، پیشداوریها و دشمنیهای این دنیا از زبان منشأ میگیرد. تو خودت باش و به کلمهها زیاد بها نده. در دیار عشق زبان حکم نمیراند. عاشق بیزبان است.
قاعده ۷ از چهل قاعده شمس تبریزی
در این زندگانی اگر تک و تنها در گوشهی انزوا بمانی و فقط پژواک صدای خود را بشنوی، نمی توانی حقیقت را کشف کنی، فقط در آینهی انسانی دیگر است که میتوانی خودت را کامل ببینی.
قاعده ۸ از چهل قاعده شمس تبریزی
هیچگاه نومید مشو. اگر همه درها هم به رویت بسته شوند، سرانجام او کوره راهی مخفی را که از چشم همه پنهان مانده، به رویت باز میکند. حتی اگر هماکنون قادر به دیدنش نباشی، بدان که در پس گذرگاههای دشوار باغهای بهشتی قرار دارد. شکر کن! پس از رسیدن به خواستهات شکر کردن آسان است. صوفی آن است که حتی وقتی خواستهاش محقق نشده، شکر گوید.
قاعده ۹ از چهل قاعده شمس تبریزی
صبر کردن به معنای ماندن و انتظار کشیدن نیست. به معنای آیندهنگر بودن است. صبر چیست؟ به تیغ نگریستن و گل را پیش چشم مجسم کردن است، به شب نگریستن و روز را در خیال دیدن است. عاشقانِ خدا صبر را همچون شهد شیرین به کام میکشند و هضم میکنند. میدانند زمان لازم است تا هلال ماه به بدر کامل بدل شود.
قاعده ۱۰ از چهل قاعده شمس تبریزی
به هر سو که میخواهی – شرق، غرب، شمال یا جنوب – برو، اما هر سفری که آغاز میکنی سیاحتی به درون خود بدان! آنکه به درون خود سفر میکند، سرانجام ارض را طی میکند.
قاعده ۱۱ از چهل قاعده شمس تبریزی
قابله میداند که زایمان بیدرد نمیشود. برای آنکه «تویی» نو و تازه از تو ظهور کند باید برای تحمل سختیها و دردها آماده باشی.
قاعده ۱۲ از چهل قاعده شمس تبریزی
عشق سفر است. مسافر این سفر چه بخواهد چه نخواهد، از سر تا پا عوض میشود. کسی نیست که رهرو این راه شود و تغییر نکند.
قاعده ۱۳ از چهل قاعده شمس تبریزی
در این دنیا بیش از ستارههای آسمان، مرشدنما و شیخنما هست. مرشد حقیقی آن است که تو را به دیدن درون خودت و کشف کردن زیباییهای باطنت رهنمون میشود. نه آن که به مریدپروری مشغول شود.
قاعده ۱۴ از چهل قاعده شمس تبریزی
به جای مقاومت در برابر تغییراتی که خدا برایت رقم زده است، تسلیم شو. بگذار زندگی با تو جریان یابد، نه بی تو. نگران این نباش که زندگیات زیر و رو شود. از کجا معلوم زیر زندگیات بهتر از رویش نباشد.
قاعده ۱۵ از چهل قاعده شمس تبریزی
خدا هر لحظه در حال کامل کردنِ ماست، چه از درون و چه از بیرون. هر کدام ما اثر هنریِ ناتمامی است. هر حادثهای که تجربه میکنیم، هر مخاطرهای که پشت سر میگذاریم، برای رفع نواقصمان طرحریزی شده است. پروردگار به کمبودهایمان جداگانه میپردازد، زیرا اثری که انسان نام دارد در پی کمال است.
قاعده ۱۶ از چهل قاعده شمس تبریزی
خدا بینقص و کامل است، او را دوست داشتن آسان است. دشوار آن است که انسان فانی را با خطا و صوابش دوست داشته باشی. فراموش نکن که انسان هر چیزی را فقط تا آن حد که دوستش دارد، میتواند بشناسد. پس تا دیگری را حقیقتا در آغوش نکشی، تا آفریده را به خاطر آفریدگار دوست نداشته باشی، نه به قدر کافی ممکن است بدانی، نه به قدر کافی ممکن است دوست داشته باشی.
قاعده ۱۷ از چهل قاعده شمس تبریزی
آلودگی اصلی نه در بیرون و در ظاهر، بلکه در درون و دل است. لکه ظاهری هر قدر هم بد به نظر بیاید، با شستن پاک میشود، با آب تمیز میشود. تنها کثافتی که با شستن پاک نمیشود حسد و خباثت باطنی است که قلب را مثل پیه در میان میگیرد.
قاعده ۱۸ از چهل قاعده شمس تبریزی
تمام کائنات با همه لایهها و با همه بغرنجیاش در درون انسان پنهان است. شیطان مخلوقی ترسناک نیست که بیرون از ما در پی فریب دادنمان باشد، بلکه صدایی است در درونِ خودمان. در خودت به دنبال شیطان بگرد، نه در بیرون و در دیگران. و فراموش نکن هر که نفسش را بشناسد، پروردگارش را شناخته است. انسانی که نه به دیگران، بلکه به خود بپردازد، سرانجام پاداشش شناخت آفریدگار است.
قاعده ۱۹ از چهل قاعده شمس تبریزی
اگر چشم انتظار احترام و توجه و محبت دیگرانی، ابتدا اینها را به خودت بدهکاری. کسی که خودش را دوست نداشته باشد ممکن نیست دیگران دوستش داشته باشند. خودت را که دوست داشته باشی، اگر دنیا پر از خار هم بشود، نومید نشو، چون به زودی خارها گل میشود.
قاعده ۲۰ از چهل قاعده سمش تبریزی
اندیشیدن به پایانِ راه کاری بیهوده است. وظیفه تو فقط اندیشیدن به نخستین گامی است که برمیداری. ادامهاش خودبهخود میآید.
قاعده ۲۱ از چهل قاعده شمس تبریزی
به هر کدام ما صفاتی جداگانه عطا شده است. اگر خدا میخواست همه عینا مثل هم باشند، بدون شک همه را مثل هم میآفرید. محترم نشمردن اختلافها و تحمیل عقاید صحیح خود به دیگران بیاحترامی است نسبت به نظام مقدس خدا.
قاعده ۲۲ از چهل قاعده شمس تبریزی
عاشق حقیقی خدا وارد میخانه که بشود، آنجا برایش نمازخانه میشود. اما آدم دائم الخمر وارد نمازخانه هم که بشود، آن جا برایش میخانه میشود. در این دنیا هر کاری که بکنیم، مهم نیتمان است، نه صورتمان.
قاعده ۲۳ از چهل قاعده شمس تبریزی
زندگی اسباب بازی پر زرق و برقی است که به امانت به ما سپردهاند. بعضیها اسباب بازی را آن قدر جدی میگیرند که به خاطرش میگریند و پریشان میشوند. بعضیها هم همین که اسباب بازی را به دست میگیرند کمی با آن بازی میکنند و بعد میشکنندش و میاندازندش دور. یا زیاده بهایش میدهیم یا بهایش را نمیدانیم. از زیاده روی بپرهیز. صوفی نه افراط میکند و نه تفریط. صوفی همیشه میانه را بر میگزیند.
قاعده ۲۴ از چهل قاعده شمس تبریزی
حال که انسان اشرف مخلوقات است، باید در هر گام به خاطر داشته باشد که خلیفهی خدا بر زمین است و طوری رفتار کند که شایستهی این مقام باشد. انسان اگر فقیر شود، به زندان افتد، آماج افترا شود، حتی به اسارت رود، باز هم باید مانند خلیفهای سرافراز، چشم و دل سیر و با قلبی مطمئن رفتار کند.
قاعده ۲۵ از چهل قاعده شمس تبریزی
فقط در آینده دنبال بهشت و جهنم نگرد. هرگاه بتوانیم یکی را بدون چشمداشت و حساب و کتاب و معامله دوست داشته باشیم، در اصل در بهشتیم. هرگاه با یکی منازعه کنیم و به نفرت و حسد و کین آلوده شویم، با سر به جهنم افتادهایم.
قاعده ۲۶ از چهل قاعده شمس تبریزی
کائنات وجودی واحد است. همهچیز و همهکس با نخی نامرئی به هم بستهاند. مبادا آه کسی را برآوری؛ مبادا دیگری را، به خصوص اگر از تو ضعیفتر باشد، بیازاری. فراموش نکن اندوه آدمی تنها در آن سوی دنیا ممکن است همه انسانها را اندوهگین کند. و شادمانی یک نفر ممکن است همه را شادمان کند.
قاعده ۲۷ از چهل قاعده شمس تبریزی
این دنیا به کوه میماند، هر فریادی که بزنی، پژواک همان را میشنوی. اگر سخنی خیر از دهانت برآید، سخنی خیر پژواک مییابد. اگر سخنی شر بر زبان برانی، همان شر به سراغت میآید. پس هر که دربارهات سخنی زشت بر زبان راند، تو چهل شبانه روز درباره آن انسان سخن نیکو بگو. در پایان چهلمین روز میبینی همه چیز عوض شده. اگر دلت دگرگون شود، دنیا دگرگون میشود.
قاعده ۲۸ از چهل قاعده شمس تبریزی
گذشته مهی است که روی ذهنمان را پوشانده. آینده نیز پس پرده خیال است. نه آیندهمان مشخص است، نه گذشتهمان را میتوانیم عوض کنیم. صوفی همیشه حقیقت زمان حال را در مییابد.
قاعده ۲۹ از چهل قاعده شمس تبریزی
تقدیر به آن معنا نیست که مسیر زندگیمان از پیش تعیین شده. به همین سبب این که انسان گردن خم کند و بگوید: «چه کنم، تقدیرم این بوده»، نشانهی جهالت است. تقدیر همهی راه نیست، فقط تا سر دو راهیهاست. گذرگاه مشخص است، اما انتخاب گردشها و راههای فرعی در دست مسافر است. پس نه بر زندگیات حاکمی و نه محکوم آن.
قاعده ۳۰ از چهل قاعده شمس تبریزی
صوفی حقیقی آن است که اگر دیگران سرزنشش کنند، عیبش بجویند، بدش بگویند، حتی به او افترا ببندند، دهانش را بسته نگه دارد و درباره کسی حتی یک کلمه حرف ناشایست نزند. صوفی عیب را نمیبیند، عیب را میپوشاند.
قاعده ۳۱ از چهل قاعده شمس تبریزی
برای نزدیک شدن به حق باید قلبی مثل مخمل داشت. هر انسانی به شکلی نرم شدن را فرا میگیرد. بعضیها حادثهای را پشت سر میگذراند، بعضیها مرضی کشنده را؛ بعضیها درد فراق میکشند، بعضیها درد از دست دادن مال… همگی بلاهای ناگهانی را پشت سر میگذاریم، بلاهایی که فرصتی فراهم میآورند برای نرم کردن سختیهای قلب. بعضیهایمان حکمت این بلایا را درک میکنیم و نرم میشویم، بعضیهایمان اما افسوس که سختتر از پیش میشویم.
قاعده ۳۲ از چهل قاعده شمس تبریزی
همه پردههای میانتان را یکی یکی بردار تا بتوانی با عشقی خالص به خدا بپیوندی. قواعدی داشته باش، اما از قواعدت برای راندن دیگران یا داوری دربارهشان استفاده نکن. به ویژه از بتها بپرهیز، ای دوست. و مراقب باش از راستیهایت بت نسازی! ایمانت بزرگ باشد، اما با ایمانت در پی بزرگی مباش!
قاعده ۳۳ از چهل قاعده شمس تبریزی
در این دنیا که همه میکوشند چیزی شوند، تو “هیچ” شو. مقصدت فنا باشد. انسان باید مثل گلدان باشد. همان طور که در گلدان نه شکل ظاهر، بلکه خلا درون مهم است، در انسان نیز نه ظن منیت، بلکه معرفت هیچ بودن اهمیت دارد.
قاعده ۳۴ از چهل قاعده شمس تبریزی
تسلیم شدن در برابر حق نه ضعف است نه انفعال. برعکس، چنین تسلیم شدنی قوی شدن است به حد اعلی. انسان تسلیم شده سرگردانی در میان موجها و گردابها را رها میکند و در سرزمینی امن زندگی میکند.
قاعده ۳۵ از چهل قاعده شمس تبریزی
در این زندگی فقط با تضادهاست که میتوانیم پیش برویم. مومن با منکر درونش آشنا شود، ملحد با مومن درونش. شخص تا هنگامی که به مرتبه انسان کامل برسد پله پله پیش میرود. و فقط تا حدی که تضادها را پذیرفته، بالغ میشود.
قاعده ۳۶ از چهل قاعده شمس تبریزی
از حیله و دسیسه نترس. اگر کسانی دامی برایت بگسترانند تا صدمهای به تو بزنند، خدا هم برای آنان دام میگسترد. چاه کن اول خودش ته چاه است. این نظام بر جزا استوار است. نه یک ذره خیر بیجزا میماند، نه یک ذره شر. تا او نخواهد برگی از درخت نمیافتد. فقط به این ایمان بیاور.
قاعده ۳۷ از چهل قاعده شمس تبریزی
ساعتی دقیقتر از ساعت خدا نیست. آن قدر دقیق است که در سایهاش همهچیز سر موقعش اتفاق میافتد. نه یک ثانیه زودتر، نه یک ثانیه دیرتر. برای هر انسانی یک زمان عاشق شدن هست، یک زمان مردن.
قاعده ۳۸ از چهل قاعده شمس تبریزی
برای عوض کردن زندگیمان، برای تغییردادن خودمان هیچگاه دیر نیست. هر چند سال که داشته باشیم، هر گونه که زندگی کرده باشیم، هر اتفاقی که از سر گذرانده باشیم، باز هم نو شدن ممکن است. حتی اگر یک روزمان درست مثل روز قبلش باشد، باید افسوس بخوریم. باید در هر لحظه و در هر نفسی نو شد. برای رسیدن به زندگی نو باید پیش از مرگ مُرد.
قاعده ۳۹ از چهل قاعده شمس تبریزی
حتی اگر نقطهها مدام عوض شوند، کل همان است. به جای دزدی که از این دنیا میرود، دزدی دیگر به دنیا میآید. جای هر انسان درستکاری را انسانی درستکار میگیرد. کل هیچگاه دچار خلل نمیشود، همه چیز سرجایش میماند، در مرکزش… هیچ چیز هم از امروز تا فردا به یک شکل نمیماند، تغییر میکند. به جای هر صوفیای که میمیرد، صوفیای دیگر میزاید.
قاعده ۴۰ از چهل قاعده شمس تبریزی
عمری که بی عشق بگذرد، بیهوده گذشته است. نپرس که آیا باید در عشق الهی باشم یا عشق مجازی، عشق زمینی یا عشق آسمانی، یا عشق جسمانی؟ از تفاوتها تفاوت میزاید. حال آنکه به هیچ متمم و صفتی نیاز ندارد عشق. خود به تنهایی دنیایی است عشق. یا درست در میانش هستی، در آتشش، یا بیرونش هستی، در حسرتش.
جملات زیبا و انرژی بخش از فلورانس اسکاول شین
چه خوب است كه انسان بعضی وقتها به تماشای سحر برود تا با همه ی وجود، باور كند كه آفتاب بی گمان خواهد دمید.
قدرت شكست ناپذیر خدا هر مانعی را از سر راه بر می دارد.
خداوند بخشاینده است و انسان، دریافت كننده.
زندگی، بازگشت اندیشه ها، گفتارها و كردارهای ماست كه دیر یا زود به ما باز می گردد.
كسی كه با خدا همراه است، شكست ناپذیر می شود.
اگر به خودتان باور داشته باشید، دیگران نیز شما را باور خواهند داشت.
باور، نیرومندتر از خوش بینی است.
به راستی كه نفرت، بیش از شرابخواری، خانهها را ویران كرده است و بیش از جنگها، جان آدمیان را بر باد داده است.
خشم، نفرت، بدخواهی، حسد و کینه ،شادمانی انسان را می گیرد موجب بیماری و شكست و فقر می شود.
انسان با هر دست بدهد، با همان دست می گیرد و همیشه میان داد و ستد، موازنه ای كامل برقرار است.
آدمی باید آنچه را كه در ازای كار خودش به او بازمی گردد، در نهایت لطف بپذیرد؛
بدون چشم داشت دادهای، پس بدون چشم داشت بگیر!
همه ی امور مهم به دست كسانی انجام پذیرفته است كه از آرزوهای بزرگ خود دست نكشیده اند.
تنها كسی كه باید دگرگون شود، خودتان هستید؛ خودتان كه دگرگون شوید، همه ی اوضاع و شرایط پیرامون تان نیز دگرگون می شود.
دشمنان شما همه در درون خودتان هستند.
تنها راهزنی كه دار و ندار آدمی را به تاراج می برد، اندیشه های منفی خود او است.
چه بسیارند مردمانی كه از خود به ستوه آمده اند و آرزو دارند دیگری باشند؛ چنین مردمانی از باور و اتكا به نفس بی بهره اند.
راههای خدا خردمندانه و چاره های او حكیمانه است.
اگر از دشواری های خود بگریزیم، آنها ما را دنبال خواهند كرد.
مردم گمان می كنند كه با فرار از شرایطی ناخوشایند، می توانند از شر آن رهایی یابند؛ بی خبر از اینكه به هر كجا بروند با همان شرایط روبرو خواهند شد.
اگر خطای گذشته را نمی توان جبران كرد، دست كم می توان اثر آن را با مهربانی در حق كسی دیگر از بین برد.
برای شفای تن باید روح را شفا داد.
انسان، تنها می تواند آن باشد كه خود را چنان بیند؛ و تنها می تواند به جایی برسد كه خود را در آنجا ببیند.
نخستین گام برای رسیدن به كامیابی این است كه از آنچه هستید، شادمان باشید.
زندگی، یك جدول واژه های متقاطع است. واژه ی درست، پاسخ مورد نیاز را در دسترس تان قرار می دهد.
خدا به زمان نیاز ندارد و هرگز دیر نمی كند.
حسادت عاشقانه
حسادت های عاشقانه مشکلی رایج میان زوج های امروزی است و رتبه دوم را در میان مشکلات زناشویی دارد. وقتی صحبت از حسادت به میان می آید، اغلب آن را احساسی منفی می پندارند؛ در صورتی که این حس جزو آن دسته از احساساتی است که نه مطلقا مثبت و نه کاملا منفی است.
وجود این حس تجربه ای مهم در زندگی افراد به حساب می آید و بدون شک حاکی از نیازهای اساسی آنان است اما آن چیزی که اغلب افراد را در مورد این حس نگران می کند، اخلاق بیمارگونه، خشونت و عصبانیتی است که از این احساس نشأت می گیرد. حسادت نوعی نارضایتی و احساس ناامنی است که می تواند منجر به رفتارهای مخرب شود و پایه های یک رابطه را متزلزل کند و در مقابل، موجب برانگیختن تمام قوای شخص برای حل مشکلات شخصی یا زناشویی او شود.
برای بررسی این موضوع ابتدا باید به این سوال پاسخ دهیم که آیا عشق بدون حسادت ممکن است؟ بدان سبب که زوجین در ابتدای پیوند خود علاقه دارند بیشتر اوقاتشان را با یکدیگر بگذرانند، بیشتر تلاش می کنند تا نشان دهند با یکدیگر تفاهم دارند و از آنجایی که فقط در قالب این پیوند می توانند به برخی از نیازهای خود پاسخ گویند، به نظر می رسد که فرد مقابل را دوست دارند.
این علاقه منجر به ایجاد نوعی وابستگی به طرف مقابل می شود و در نتیجه ممکن است احساس حسادت در هر یک از طرفین به وجود آید؛ بنابراین عشق و حسادت دو احساس لاینفک به حساب می آیند. حسادت به خودی خود یک مشکل تلقی نمی شود و تنها شاخصی از وجود یک مشکل است.
شاید ما این جملات را میان افراد مختلف شنیده ایم:
- نسبت به اینکه همسرم در جمع خاصی با فرد دیگری غیر از من صحبت کند، حساسم.
- نمی توانم نگاه فرد دیگری را به همسرم تحمل کنم.
- تمام رفت و آمدهای همسرم را کنترل می کنم.
- نمی توانم تحمل کنم که همسرم بدون من به تفریحات خودش بپردازد.
- نمی توانم یک لحظه از او دور شوم و ...
این جملات می تواند وجود حسادت را در یک فرد ثابت کند.
ادامه مطلب
روان کاوی ، فواید و مشکلات آن
روان کاوی روشی برای درمان مشکلات روان شناختی گفته می شود. رفتار ما انسان ها دارای زیربناها و محرک هایی است که شاید ناخودآگاه باشد. روان کاو با شناسایی این محرک ها راهی برای درمان آن ها پیدا می کند.
چرا مردم به روانکاو مراجعه می کنند؟
مردم بنا به دلایلی به روان کاو مراجعه می کنند که شایع ترین آن ها عبارتند از:
استرس ، افسردگی ، اضطراب، مشکلات هویتی و جنسی.
برای روان کاوی شاید لازم باشد ماه ها و هفته ها پی در پی روانکاوی را ادامه داد و حتی ممکن است روانکاو پیشنهاد کند در هفته باید پنج روز با شما ملاقات داشته باشد تا به الگو هایی که بر عواطف ، احساسات و…شما اثر گذاشته اند دسترسی پیدا کنند
فرایند روان کاوی به چه صورت است؟
فرایند روان کاوی به این گونه است که بیمار در جلسات متفاوت هر آنچه در ذهن خود دارد بیرون می ریزد. و به همه افکار و احساسات اجازه بیرون ریزی می دهد. روان کاو باید محرم اسرار بیمار باشد و خوب به گفته های بیمار گوش کند.
بعد از اینکه گفته های بیمار به اتمام رسید روان کاو نقطه های ضعف و الگو هایی که بر روی او تاثیر منفی دارند را کشف می کند.
آیا روانکاوی موثر است؟
گفته های زیادی درباره موثر بودن روان کاوی وجود دارد. منتقدان روان کاوی معتقدند که این روش هنوز به طور علمی بررسی و تایید نشده و مشکل دیگری که بسیار بحث برانگیز بوده بازه ی زمانی طولانی مدت ان است.
در تحقیقات علمی سال ۲۰۱۲ امده است که روان کاوی به دلیل عدم وجود شواهد کافی برای بیماران روانی توصیه نمی شود.البته در همین سال مطالعات دیگری نیز صورت گرفت که نظر مثبتی را در بر داشت.
در تحقیقاتی دیگری که در سال ۲۰۱۵ صورت گرفت.پژوهشگران میزان اثر بخشی روان کاوی را بررسی کردند و برای اثبات موثر بودن آن، روش روان کاوی بر روی افرادی که افسردگی شدید داشتند امتحان شد این آزمایش که به مدت ۲ سال انجامید بعد از اتمام آن افسردگی افراد به طور چشم گیری کاهش یافته بود.
منتقدان روان کاوی از طولانی بودن این روش شاکی هستند. اما روان کاوی در همه افراد طولانی مدت نیست و در برخی از افراد می تواند حتی در یک جلسه مشکل بر طرف شود. به طور کلی دلایلی بر مضر بودن روان کاوی دیده نمی شود و افرادی که تحت درمان با این روش قرار گرفته اند نظری مثبت داشته اند.
عشق چیست؟
خرم آن روز کز این منزل ویران بروم
راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
گر چه دانم که به جایی نبرد راه، غریب
من به بوی سر آن زلف پریشان بروم
حافظ
عشق چیست و چه راههایی برای تشخیص واقعی بودن آن وجود دارد؟
شاید شما هم عشق و علاقه به شخص خاصی را تجربه کرده باشید. در این شرایط هربار که اسم او را میشنوید یا آن شخص صدایتان میزند، قلبتان بهتپش میافتد و زمانیکه نزدیک شماست، دستتان عرق میکند. شاید فکر کنید که در تمام دنیا فقط همین شخص وجود دارد، اما از کجا بفهمید که واقعا عاشق شده اید؟ از کجا بفهمید این یک حس واقعی است یا خیر؟ در این مطلب میخواهیم توضیح بدهیم عشق چیست و چه راههایی برای تشخیص عشق واقعی وجود دارد.
مراحل سهگانهی عشق
دنیس ندر (Dennis Neder)، نویسندهی کتاب «در دنیای زنان یک مرد باش» (Being a Man in a Woman’s World)، میگوید: «عشق سه مرحله دارد: مرحلهی شیفتگی، مرحلهی پیوند و مرحلهی آشنایی. با شناخت این سه مرحله میفهمید که آیا عشق شما واقعی است یا نه».
بهگفتهی دکتر ندر، مرحلهی شیدایی زمانی است که شما نمیتوانید برای بودن با او منتظر بمانید. این مرحلهی رمانتیک و خیالی عشق است. درواقع این همان مرحلهای است که مردم از آن بهعنوان عشق واقعی یاد میکنند، اما این مرحله بعد از مدتزمان کوتاهی از بین میرود.
مرحله دوم مرحلهی پیوند است. در طول این مرحله سعی میکنید که فرد مقابل را بشناسید و تمام برنامههای مختلف زندگیتان را براساس او تنظیم میکنید. اگر این مرحله را ادامه دهید بهتدریج وارد مرحلهی سوم میشوید که به آن مرحلهی آشنایی میگویند.
در مرحلهی آشنایی برنامههایی را ترتیب میدهید که فرد مقابل در آن حضور دارد و درنهایت باهم ازدواج میکنید. شما کمکم متوجه میشوید که فرد مقابلتان درمورد موضوعات مختلف چه احساسی دارد و از چه چیزهایی لذت میبرد. همچنین همزمان دوباره روی زندگی شخصی خودتان، مسیرها و اهدافتان تمرکز میکنید. براساس باور متخصصان «عشق واقعی» از اینجا شروع میشود.
تعریف «عشق واقعی» چیست؟

براساس جملهی معروف از فیلم داستان عشق (Love Story)، عشق یعنی هیچوقت مجبور به عذرخواهی نشوید، اما زمانیکه از کارشناسان دربارهی عشق واقعی سؤال میشود، کمی مکث میکنند و به فکر فرو میروند. شاید به این دلیل باشد که عشق واقعی برای افراد مختلف تعاریف متفاوتی دارد.
دکتر ندر میگوید: «عشق واقعی به این معنی است که بخواهید میزان سلامتی، رفاه و خوشبختی فرد مقابلتان بیشتر از سلامتی، رفاه و خوشبختی شما باشد. زمانی که مراقب کلمات، افکار و فعالیتهایتان هستید، بهویژه اگر سعی میکنید که این رفتار برای فرد مقابلتان خوشآیند باشد، درواقع شما عاشق شدهاید».
کریستین نرتروپ (Christiane Northrup)، نویسندهی کتاب «بدن زنان- حکمت زنان» (Women’s Bodies, Women’s Wisdom) و کتاب «حکمت یائسگی» (The Wisdom of Menopause) میگوید: «عشق واقعی زمانی اتفاق میافتد که شما بهاندازهی کافی به طرف مقابلتان اجازه میدهید که با داشتن امکانات و زمان لازم، به آن چیزی که میتواند باشد، تبدیل شود».
برعکس اگر فردی به شما میگوید که «اگر من را دوست داری، باید…»، این عشق واقعی نیست. براساس گفتهی دکتر نرتروپ این نوع عشق در محدودهی کنترل کردن فرد است و براساس باورهای متافیزیک در چاکرای دوم (چاکرای جنسی) قرار دارد. اما عشق واقعی از چاکرای چهارم سرچشمه میگیرد و بهراحتی با پشتیبانیهای بیقیدوشرط تشخیص داده میشود.
دکتر کاتلین هندریکس و دکتر گی هندریکس (نویسندگان کتاب عشق ابدی) میگویند: «عشق واقعی زمانی ایجاد میشود که فرد از یک تعهد ناخودآگاه بهسمت تعهد خودآگاه پیش میرود. زمانیکه مردم میگویند داشتن رابطه واقعا کار سختی است؛ این بیانی از تعهد ناخودآگاه است».
تعهد به این معنی است که شما خودِ واقعیتان را به شریکتان نشان میدهید و درهمهحال از او حمایت میکنید.
بهگفتهی دکتر لوری مور (Laurie Moore) همهی عشقها از یک قلب گشوده ایجاد میشوند. زمانی که شما باهم هستید، این گشودگی و امنیت همزمان وجود دارد. اما ممکن است کسی که به او علاقه دارید، لزوما شریک زندگی شما نباشد.
۹ روش برای تشخیص عشق واقعی

۱. احساس خوبی دارید
یک رابطهی خوب، یک احساس خوب را برایتان به ارمغان میآورد.
۲. دوست دارید که زمانتان را با شریکتان سپری کنید
نیازی ندارید که با دیگران باشید یا برای دوری از یکدیگر دنبال بهانه نمیگردید. شما از تمام لحظههایی که باهم هستید لذت میبرید. حتی اگر ساکت باشید.
۳. به شریکتان احترام میگذارید
از شنیدن دربارهی شریکتان به خود میبالید و چیزهایی شبیه به این میگویید: «همسر من در خوانندگی و ترانهسرایی بینظیر است». اگر متوجه شدید که مدام دارید دربارهی خودتان حرف میزنید، شما به همسر یا روابطتان توجه نکردهاید.
۴. افکار شریک زندگیتان برایتان جالب است
شما دربارهی موضوعاتی که برایتان مهم است نظر همسرتان را میپرسید. اگر با شما همنظر نبود هم اشکالی ندارد.
۵. ویژگیهای غیرعادی شریکتان را میپذیرید
همهی افراد ویژگیهای خاص خودشان را دارند. حتی شما! اگر شریکتان ویژگی دلپذیر یا تحملپذیری داشت، حال شما خوب است. اگر این ویژگی شما را آزار میدهد، باید در نوع رابطهتان دقیق شوید.
۶. احساس امنیت میکنید
شما نمیترسید که شریکتان را از دست بدهید.
۷. برای باهم بودن توضیحی ندارید
بسیاری از مردم بهدلیل اینکه زندگیشان را باهم هماهنگ کردهاند مجبورند که در کنار یکدیگر باشند. اما از خودتان بپرسید آیا واقعا دوست دارید که باهم باشید. اگر جواب مثبت بود، پس به این باهم بودن ادامه دهید. اما اگر جواب منفی است پس مشکلی وجود دارد. ممکن است شما آماده نباشید.
۹. شریکتان را با دیگران مقایسه نمیکنید
همیشه افرادی زیباتر، باهوشتر و خوشاندامتر از همسر شما وجود دارند. اما شما نگران نیستید، زیرا دوست دارید که با او باشید.
به روابطتان دقت کنید. آیا عشق شما واقعی است؟
شخصیت شناسی- ویلیام گلاسر، ماشین رفتار در تئوری انتخاب

شاید قبل از ورود به بحث رفتار و ماشین رفتار، مروری کوتاه به یکی از نوشتههای گرگ منکیو، اقتصاددان آمریکایی روس تبار، جذاب و کاربردی باشد. او در وبلاگ اقتصادی خود، مطلب جالبی مطرح میکند:
در هر حوزه علمی، برای اینکه شناخت بهتری از جغرافیای آن علم داشته باشیم و حد و حدود آن را بدانیم، خوب است فهرستی از کلمات کلیدی آن علم آماده کنیم. خود او در حوزه اقتصاد کلان، فهرستی دو کلمهای (عرضه – تقاضا) و همینطور فهرستی پنج کلمهای و ده کلمهای معرفی میکند.
اگر بخواهیم به سُنَّت منکیو، در حوزه روانشناسی چنین کاری انجام دهیم، شاید در مورد فهرست دو کلمهای اتفاق نظر وجود نداشته باشد، اما یک کلمه هست که به احتمال زیاد، عموم روانشناسان بر حضور آن در فهرست پنج کلمه کلیدی تاکید دارند: رفتار
اما مسئله به اینجا ختم نمیشود. اگر چه عمده روانشناسان، رفتار را یکی از کلیدیترین واژههای این حوزه میدانند، اما در مورد مفهوم این لغت، اتفاق نظر جدی وجود ندارد.
تعریف گلاسر از رفتار در حدی با تعریف عمومی متعارف از رفتار فاصله دارد که گلاسر ترجیح میدهد برای ایجاد تمایز با معنای متعارف، آن را «Total Behavior» یا رفتار کلی بنامد. او برای اینکه تصویری را که از «رفتار» در ذهن دارد، شفافتر کند از استعارهای به نام «ماشین رفتار» استفاده میکند.
ما در سلسله درسهای نظریه انتخاب، ترجیح میدهیم به جای «رفتار کلی» از همان واژهی رفتار استفاده کنیم و به جای چیزی که در زبان محاوره به آن رفتار گفته میشود، از لغت «عمل» استفاده خواهیم کرد.

گلاسر رفتار را شامل چهار بخش میداند که هر یک از آنها یکی از چهار چرخ ماشین رفتار را تشکیل میدهند:
– فکر (تحلیل کردن، استدلال کردن، خیالپردازی و …)
– عمل (راه رفتن، خندیدن، فریاد زدن، حرف زدن)
– فیزیولوژی (عرق ریختن، لرزش بدن، سردرد و …)
– احساس (غم، شادی، ناامیدی و …)
ما معمولاً رفتار را با عمل یکسان فرض میکنیم و آن را محدود به عمل میدانیم. به عنوان مثال میگوییم: «چون افسرده بودم، مدتی جواب تلفن دوستانم را ندادم». انگار که افسردگی خارج از انتخاب و اختیار من بوده و حالا که در این شرایط قرار داشتهام، رفتاری که از خودم نشان دادم، قطع موقت ارتباط با دوستان بوده است.
اما گلاسر «افسرده بودن» را هم مانند «قطع کردن ارتباط» بخشی از رفتار میداند. شاید اگر گلاسر میخواست گرامر و زبان خاص خودش را انتخاب کند، میگفت:
تصمیم گرفتم افسردگی کنم و ارتباطم را با دیگران قطع کنم!
کمی به تصویر بالا نگاه کنید. در ماشین رفتار هم مانند هر ماشین دیگری، چرخهای جلو عموماً همراستا هستند و نمیتوانند اختلاف زاویه زیادی با هم داشته باشند. چرخهای عقب هم موازی هم هستند و در انتخاب مسیر حرکت، تابع چرخهای جلو خواهند بود.
این برخلاف نگاه عادی ما به رفتار است. ما معمولاً فیزیولوژی و احساس را مستقل از رفتار میدانیم و حتی خیلی وقتها منشاء رفتار میدانیم.
فرض کنید من به تشخیص پزشک به بیماری افسردگی گرفتار هستم.
دارو مصرف میکنم و اعضای خانواده و دوستان نزدیکم هم از این ماجرا اطلاع دارند. همیشه حالم را میپرسند. در جمع دوستان بیشتر ملاحظهام را میکنند. دوست دارند هر وقت در جمع آنها هستم، شوخی و شادی و خنده وجود داشته باشد.
پس از مدتی، دوباره به پزشک مراجعه می کنم و او، میزان مصرف داروی من را به تدریج کاهش داده و پیشنهاد میکند که پس از شش هفته، میتوانم مصرف دارو را قطع کنم.
چند روز اول، خانواده و دوستان و اطرافیان، خوشحال میشوند. هر جا حرف میشود همه خدا را شکر میکنند که من به روند عادی زندگی بازگشتهام. اما یک اتفاق عجیب افتاده. من دیگر آن توجهی را که در گذشته دریافت میکردم، دریافت نمیکنم. دیگر در مرکز نگاه دیگران نیستم. شدهام یک نفر مثل بقیه.
اینجاست که افسردگی به سراغ من میآید. دوباره عوارض افسردگی را نشان میدهم. بیشتر میخوابم. چهرهام مانند گذشته سرحال نیست. دارو میخورم و میگویم که چقدر لازم داشتم و الان حالم بهتر است. موسیقیهای دیگری گوش میدهم. سبک نگارشم در شبکههای اجتماعی تغییر میکند و دوباره، روزهای خوش افسردگی باز میگردد!
افسردگی برای من، محبت و جلب توجه به ارمغان میآورده و الان که آنها را از دست دادهام، به این شیوه – آگاهانه یا ناخودآگاه – دوباره برای به دست آوردن آن محبت و جلب توجه دیگران تلاش میکنم.
پس از شناخت تعریف ویلیام گلاسر از رفتار و ماشین رفتار، شاید بهتر بتوانیم درک کنیم که چرا گلاسر میگفت:

نظریه انتخاب
ویلیام گلاسر و کارها و کتابهایش را میتوان جزیرهای در دنیای روان شناسان و روانپزشکان دانست.
او که خود درسخواندهی روانپزشکی است، از منتقدان جدی روانپزشکی و الگوهای رایج درمان با دارو توسط روانپزشکان است.
گلاسر همچنین معتقد است روانپزشکان با فاصله گرفتن از الگوهای درمان مبتنی بر مشاوره و تأکید بر درمان شیمیایی از درمان ریشهای بیماریها فرار کرده و صرفاً به مدیریت عوارض بیماریها میپردازند.
طبیعتاً میتوانید حدس بزنید وقتی فردی، بخش عمدهای از جامعهی حرفهای را که خود به آن تعلق دارد، نقد و نفی میکند، جامعهی حرفهای هم به او روی خوش نشان نمیدهد.
ویلیام گلاسر و تئوری انتخاب
گلاسر از سال ۱۹۶۲ با نوشتن مقالههای جدی، دیدگاههای خود را در زمینهی مشاوره، روانشناسی و روانپزشکی مطرح کرد و تا سال ۲۰۱۳ که در ۸۸ سالگی فوت کرد، به نوشتن و آموزش ادامه داد.
معروفترین کتاب او، نظریه انتخاب یا Choice Theory نام دارد که به شهرتی جهانی دست یافته است. سایر کتابها و مقالههایش هم که قبل از این کتاب یا پس از آن نوشته شدهاند، از نظر مفهوم و پیام، به بحث تئوری انتخاب بسیار نزدیک هستند.
این نزدیکی در حدی است که تقریباً هر یک از مقالهها و نوشتههای او را به انتهای کتاب تئوری انتخاب اضافه کنید، باز هم ناهماهنگی چندانی در کلیت کتاب به وجود نخواهد آمد و احساس میکنید که هنوز، پیوستگی کافی بین مطالب وجود دارد.

ویلیام گلاسر در فصل چهارم کتاب نظریه انتخاب با عنوان Total Behavior یا رفتار کلی بر این نکته تأکید دارد که:
تقریباً همهی رفتارهای مهم ما از جنس انتخاب هستند.
در اینجا واژهی رفتار، صرفاً در ساختن و مدیریت رابطهها، تصمیمهای روزمره و انتخابهایی که آشکارا و آگاهانه انجام میدهیم خلاصه نمیشود.
حتی افسردگی یا اندوه هم یک رفتار انتخابی هستند؛ رفتاری که هر چند ناآگاهانه، اما بر اساس تحلیل منافع و دستاوردها و هزینهها، اتخاذ و انتخاب میشود.
به همین علت، افسردگی کردن در مقایسه با اصطلاح افسرده بودن، دقیقتر است.
گلاسر در همهجای کتاب خود و نیز در آموزشها، مقالات و مصاحبهها، تأکید میکند که ما انسانها، معمولاً سهم انتخابهای خود را ناچیز میشماریم و حتی نادیده میگیریم.
حتی مروری کوتاه بر نوشتهها و حرفهای گلاسر نشان میدهد که مبنای کلی نظریه انتخاب بر بحث مرکز کنترل درونی استوار است.
خود گلاسر هم در یک مصاحبه توضیح میدهد که: «همهی نظریه انتخاب در مرکز کنترل درونی خلاصه نمیشود، اما بخش قابلتوجهی از نظریه انتخاب، به درونی شدن مرکز کنترل توجه دارد.»
گلاسر حتی در کتاب واقعیت درمانی (Reality Therapy) نظریهی خودش را نظریه کنترل نامید و بعدها بود که نام نظریهاش را به نظریه انتخاب تغییر داد.
رابطههای نزدیک و شادمانی
گلاسر در تئوری انتخاب، توجه ویژهای به بحث رابطه های نزدیک و نیز شادمانی انسانها دارد.
افزایش رضایت، بهبود کیفیت روابط و نیز افزایش شادمانی و مسئولیت پذیری انسانها از جمله کلیدواژههایی هستند که بهصورت گسترده در نوشتهها و تحلیل های او به چشم میخورند.
او انسان را بیش از هر چیز، موجودی اجتماعی میداند که به عشق و وابستگی نیاز دارد و پس از نیاز به زندهماندن و بقا به عنوان پایهایترین نیاز انسان، تعلقات و روابط شخصی، مهمترین عامل شادی و ناشادی ما محسوب میشوند.
گلاسر معتقد است که در بلندمدت، تنها مشکل جدی که میتواند در زندگی انسان وجود داشته باشد و باقی بماند، مشکل «رابطه» است: رابطه با دوستان، نزدیکان، شغل و محیط اطراف.
به همین علت، اگر انسانها میخواهند زندگی سالمتری داشته باشند، باید برای مدیریت و بهبود روابط خود وقت بگذارند.
سلامت روانی و بیماری روانی
یکی از بحثبرانگیزترین بخشهای الگوی فکری ویلیام گلاسر، نگاهش به بحث بیماریهای روانی است.
او سهم تعادل شیمیایی بدن و ژنتیک را در بیماریهای انسان، بسیار ناچیز میشمارد (جز در مواردی استثنایی مانند پارکینسون و آلزایمر). همچنین الگوهایی مثل DSM (راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی) را اصلاً جدی نمیگیرد.
گلاسر تأکید دارد که باید به جای درمان بیماری های روانی به بهبود و ارتقاء سلامت روانی توجه کنیم.
این حرفها البته در میان روانشناسان و روانپزشکان تازه نیست و روانشناسی مثبت گرا و کسانی مانند مارتین سلیگمن و کریستوفر پترسون بارها به این بحث پرداختهاند.
اما از آنجا که پشتوانهی علمی گلاسر به اندازهی پشتوانهی علمی امثال پترسون و سلیگمن نیست؛ و نیز اینکه حرفهایش بیشتر بر تجربهی تعامل او با بیمارانش استوار است؛ و البته لحن تند و قطعیتی که در نوشتهها و حرفهایش بهکار میگیرد، مورد استقبال جامعهی روان شناسان و روانپزشکان قرار نگرفته است.
دکتر گلاسر، تمام فعالان حرفهی روانپزشکی را شارلاتانهایی معرفی میکند که توسط نسل قبل [معلمان و اساتیدشان] شستشوی مغزی داده شدهاند.
تحلیل رفتار متقابل

تحلیل رفتار متقابل چیست؟
تحلیل رفتار متقابل نظریهای است در مورد شخصیت و و روش منظمی است برای روان درمانی به منظور رشد و تغییرات شخصی. این تعریفی است که به وسیله انجمن بینالمللی تحلیل رفتار متقابل ارائه شده است. اریک برن این نظریه را در دهه پنجاه میلادی پایهگذاری کرده است. در میان دیدگاههای مختلف روانشناسی، تحلیل رفتار متقابل از نظر عمق تئوری و کاربرد وسیع و متنوع آن بسیار برجسته است. تحلیل رفتار متقابل به عنوان نظریه شخصیت تصویری از ساختار روان شناختی انسان ها به ما ارائه میدهد. به این منظور از یک الگوی سه بخشی به عنوان الگوی حالات نفسانی خود استفاده میکند. همین الگوی شخصیتی به ما کمک میکند تا دریابیم انسانها چگونه عمل و رفتار میکنند و اینکه چگونه شخصیت خود را در قالب رفتارهایشان آشکار میسازند.
تحلیل رفتار متقابل همچنین نظریهای برای ارتباطات ارائه میدهد که میتواند برای تجزیه و تحلیل سازمانها و مدیریت نیز به کار رود. تحلیل رفتار متقابل در مورد پیشنویسهای زندگی نیز صحبت میکند. مفهوم پیش نویس در زندگی بیانگر این است که چگونه الگوهای کنونی زندگی ما ریشه در دوران کودکی مان دارند. در چارچوب پیش نویس زندگی، تحلیل رفتار متقابل توضیحاتی را ارائه میدهد که چگونه شیوههای زندگی دوران بزرگسالی ما بازنوازی همان روشهای دوران کودکی ما است؛ حتی اگر این بازنوازی نتایجی را به بار آورد که موجب دشمنی با خود شود و یا بسیار دردناک باشد.
در حوزه کاربرد علمی تحلیل رفتار متقابل یک نظام روان درمانی را به ما معرفی میکند و در نتیجه در درمان انواع اختلالات روانی از مشکلات روزانه گرفته تا روان پریشیهای عمیق به کار می رود. این نظریه روشهای درمانی برای درمان فردی، گروهی، زوجی و خانوادگی ارائه میدهد.
خارج از حوزه درمانی تحلیل رفتار متقابل در مراکز آموزشی نیز کاربرد دارد و به آموزگاران و دانش آموزان کمک میکند در وضعیت ارتباطی روشنی قرار بگیرند و از برخوردهای بی فایده و مخرب پرهیزند. این نظریه برای مشاوره نیز بسیار مناسب است. این نظریه در مدیریت آموزش ارتباطات و تجزیه و تحلیل سازمانها وسیله بسیار نیرومندی است.
به طور کلی تحلیل رفتار متقابل در هر کجا که افراد حضور داشته باشند و در هر زمینهای که نیاز به درک افراد، روابط و ارتباطات باشد میتواند به کار رود.
نظریه های اساسی تحلیل رفتار متقابل
پایه و اساس نظریه تحلیل رفتار متقابل مبتنی بر چند نظریه کلیدی است که تحلیل رفتار متقابل را از سایر دیدگاههای روانشناسی متمایز می سازند.
الگوی حالات نفسانی والد، بالغ و کودک
اساسیترین نظریه تحلیل رفتار متقابل الگوی حالات نفسانی است. یک حالت نفسانی مجموعهای از رفتارها، افکار و احساسات مربوط به هم است که به وسیله آن، بخشی از شخصیت، خود را در یک زمان به خصوص نمایان میسازد.
این الگو سه حالت نفسانی متفاوت و مجزا را به تصویر میکشد.
اگر رفتار، افکار و احساس های من در واکنش به مسائل، این زمانی این مکانی باشد و از تمام منابع تواناییهایم به عنوان یک فرد بزرگسال بهره گیرم، در حالت نفسانی بالغ خود قرار دارم. زمانهایی ممکن است که رفتار، افکار و احساسهای من درست شبیه یکی از والدین یا کسانی که جایگزین آنان بودند باشد. در این صورت من در حالت نفسانی والد خود قرار دارم.
گاهی نیز ممکن است رفتار، افکار و احساسهایم درست مانند زمانی باشد که کودک بودم. در این صورت در حالت نفسانی کودک خود قرار دارم.

روابط متقابل؛ نوازش، سازماندهی زمان
اگر من با شما ارتباط برقرار کنم، میتوانم از هر یک از سه حالات نفسانی خود که انتخاب میکنم شما را مورد خطاب قرار دهم و شما نیز میتوانید با هر یک از حالات نفسانی خود پاسخ دهید. این تبادل ارتباطی یک رابطه متقابل نامیده میشود.
زمانی که من و شما در یک رابطه متقابل قرار میگیریم، من با علائم رفتاری خاص خودم حضور شما را درک میکنم و شما نیز با علائم رفتاری خود حضور من را درک میکنید. به زبان تحلیل رفتار متقابل هر نوع عملی که درک حضور دیگری در آن وجود داشته باشد، نوازش نامیده میشود. انسانها برای اینکه بتوانند حالت خوب روحی، روانی و جسمی خود را حفظ کنند، نیاز به نوازش دارند. وقتی که افراد به صورت گروهی یا دو نفری با یکدیگر در رابطه متقابل قرار میگیرند اوقات خود را به شکل های مختلف خاصی، که میتواند تقسیم بندی و تحلیل گردد، میگذرانند. این همان چیزی است که ما در تحلیل رفتار، تحلیل سازماندهی زمان مینامیم.
پیش نویس زندگی
هر یک از ما در دوران کودکی داستان زندگی خود را مینویسیم. این داستان آغاز، میانه و پایانی دارد. ما طرح اساسی این داستان را در دوران کودکی، قبل از آنکه بتوانیم بیش از چند کلمه ادا کنیم مینگاریم. وقتی کمی بزرگتر شدیم جزئیات بیشتری به این داستان اضافه میکنیم. عمده این داستان تا ۷ سالگی نوشته میشود. ما میتوانیم این داستان را بعدها در دوران بزرگسالی مورد تجدید نظر قرار دهیم. ما به عنوان فرد بزرگسال معمولا از داستان زندگی که برای خود نوشتهایم آگاهی نداریم؛ با این وجود احتمالاً تا به آخر به انجام آن وفادار خواهیم ماند. بدون آگاهی از داستان زندگی احتمال دارد که زندگی خود را بر اساس آن بنا نموده و به سوی صحنههای پایانی که در دوران کودکی نوشته شده است (تصمیمات دوران کودکی) پیش رویم. داستان زندگی که ما از آن آگاهی نداریم در نظریه تحلیل رفتار متقابل پیش نویس زندگی نامیده میشود.
در تحلیل پیش نویس زندگی، از مفهوم آن در مییابیم که چگونه افراد میتوانند ناآگاهانه برای خود مشکلتراشی کنند یا چگونه میتوانند به حل مشکلات خود بپردازند.
تخریب
ما به عنوان کودکان نوپا متوجه میشویم که در خانواده ما احساسات خاصی تشویق میشوند؛ در حالی که برخی احساسات دیگر منع میگردند. برای به دست آوردن نوازش ممکن است تصمیم بگیریم که فقط احساسات مجاز را حس کنیم؛ مثلا فقط غمگین شویم و احساسات دیگر مانند خشم را نیز به شکل غم ابراز کنیم. این تصمیم به طور ناآگاه گرفته میشود. زمانی که ما در دوران بزرگسالی پیش نویس زندگی خود را به اجرا در میآوریم، در واقع به طور مستمر احساسات واقعی خود را با احساساتی که در دوران کودکی برای ما مجاز بودهاند میپوشانیم. این احساسات جایگزین شده، احساسات تخریبی نامیده میشوند. اگر ما احساسات سرکوب شدهای را تجربه کنیم و به جای بیان آن، آنرا را ذخیره کنیم اصطلاحاً تمبر جمع کردهایم.
بازیهای روانی
بازی ها عبارتند از یک رشته رفتارهای متقابل تکراری که در آن طرفین رابطه به تجربه احساسهای تخریبی خود میرسند. این رفتارها معمولا برای به دست آوردن نوازش هستند اما در عوض احساسات منفی را تقویت میکنند و مانند ماسک جلوی بروز مستقیم احساسات و افکار را میگیرند. اریک برن معتقد است رفتارهای ناسالم نتیجه تصمیمات محدودکنندهای است که در کودکی به دلیل علاقه به زنده ماندن گرفته شدهاند و درواقع همان پیشنویس ما هستند. عوض کردن پیشنویس زندگی هدف روان درمانی مبتنی بر نظریه تحلیل رفتار متقابل است. برن معتقد بود که این بازیها در خانوادهها جاری و ساری هستند. به این معنا که هر خانوادهای الگوی بازیهای منحصر به فرد خود را دارد که نسل به نسل از طریق یادگیری منتقل میشود. او بازیها را از نظر شدت به سه درجه تقسیم کرد. به این معنا که هر فرد با الگویی که از خانواده خود میآموزد یک بازی واحد را ممکن است با شدت درجه یک، که در نهایت مقداری مشکلات میان فردی ایجاد کند، درجه دو، که منتج به مشکلات عدیده در زمینههای مختلف شود، درجه سه که مشکلات جدی از قبیل مشکلات قانونی نظیر زندانی شدن، قتل و ... ایجاد کند، اجرا نماید. این روند رابطه همیشه شامل تغییر نقش است و در آن لحظهای فرا میرسد که بازیگران اتفاقی غیر مترقبه، آزاردهنده و ناراحت کننده را تجربه میکنند. افراد از اینکه به بازیهای روانی میپردازند آگاهی ندارند. اریک برن برای این بازیها اسمهای آشنایی انتخاب کردهاست.

استقلال و خودپیروی
به عنوان افراد بزرگسال برای تشخیص تواناییهای کامل خود احتیاج داریم که تصمیمات جدیدی در مورد روشهایی که در دوران کودکی برای رویارویی با زندگی داشتهایم، بگیریم. زمانی که دریابیم این روشها دیگر برای ما کارآیی ندارند ناچاریم که آنها را با روش های جدیدی که کاربرد دارند، جایگزین کنیم. به زبان تحلیل رفتار متقابل ما باید از پیش نویس زندگی خود پا را فراتر نهاده و به آنچه که استقلال نامیده میشود دست یابیم.
تکنیکها و روشهای تحلیل رفتار متقابل، به نوع طراحی شدهاند که به افراد کمک میکنند تا به استقلال و خودپیروی دست یابند. این استقلال و خودپیروی از آگاهی، خود انگیختگی و توانایی برای ایجاد صمیمیت تشکیل شده است و با استفاده از منابع کامل شخصی به عنوان یک فرد بزرگسال تواناییهای او را برای حل مسئله به کار میگیرد.
فلسفه تحلیل رفتار متقابل
تحلیل رفتار متقابل بر اساس فرضیههای فلسفی خاصی استوار شده است. این پیشفرضها عباراتی درباره انسان، زندگی و هدفهای تغییراند.
فرضیه های فلسفی تحلیل رفتار متقابل عبارتند از:
�انسانها ذاتا خوب هستند.
�همه توانایی فکر کردن دارند.
�سرنوشت انسانها به دست خودشان تصمیمگیری شده است و این تصمیمات را میتوان تغییر داد.
برگرفته از کتاب تحلیل رفتار متقابل، نوشته ون جونز، یان استوارت
گردآوری: نغمه صیامی
چه کسی را عاشق بدانیم
و چه عشقی را واقعی 💙
عشق بیش از آنکه یک رویارویی خاص باشد یک منش است. اروین یالوم ، روان درمانگر بزرگ می گوید: محبت، شیوه ی بودن و حضور فرد در دنیاست، ارتباط انحصاری، دشوار و جادویی با یک فرد خاص نیست، محبت بالغانه از غنای فرد ناشی می شود نه از تهی دستی اش، از رشد ناشی می شود نه از نیاز، فرد عشق نمی ورزد چون نیاز به وجود دیگری دارد، نیاز به کامل بودن دارد و نیازمند فرار از تنهایی فراگیر است. فردی که بالغانه عشق می ورزد این نیازها را در جایی دیگر و به شیوه ای دیگر مثلاً با عشق مادرانه که در مراحل ابتدایی زندگی بر او جاری شده، برآورده کرده است، بنابراین عشق پیشین سرچشمهء قدرت است و عشق کنونی زاییدهء قدرت.
محبّت، فعّال است. عشق بالغانه، دوست داشتن است نه دوست داشته شدن: فرد، عاشقانه به دیگری می بخشد، تسلیم دیگری نمی شود.
مهم است که ما، عشق را نوعی منش- چیزی ویژه در رویکرد عاشق به دنیا- بدانیم تا آنکه به رابطه ی عاشق با اُبژِهء عشقی اش پی ببریم. خیلی پیش می آید که به اشتباه پیوند انحصاری با یک انسان را، دلیل شدّت و اصالت عشق فرض می کنیم، ولی چنین عشقی به اصطلاح فروم، "عشق نمادین" یا خودپرستی بیش از اندازه است. و در صورت فقدان توجه و علاقه دیگران، محکوم به فروپاشی در درون خویش است. در عوض عشق عاری از نیاز، شیوهء فرد برای ارتباط با دنیاست.
اریک فروم معتقد است بنیادی ترین گونه ی عشق، عشق برادرانه است، تجربه ی یگانگی با همهء انسانها که مشخصه اش فقدان انحصارگرایی است. اِنجیل تاکید می کند مقصود عشق باید افراد رنجور، مستمند، یتیم، بیوه و بیگانه باشد، عشق به این افراد، منفعت و هدفی در پی ندارد و دوست داشتنشان، همان "عشق عاری از نیاز" و برادرانه است.
علت روانی عاشق شدن و درمان آن
اِروین یالوم روان درمانگر بزرگ، یکی از دلواپسی های غایی انسان را تنهایی می داند به معنی جدا افتادن، هم از مخلوقات ، هم از دنیا. برای گریز از این تنهایی، هر چقدر به یکدیگر نزدیک شویم، همیشه فاصله ای هست، شکافی قطعی و غیر قابل عبور. هر یک از ما تنها پا به هستی می گذاریم و باید به تنهایی ترکش کنیم. پس تعارض وجودی اصلی، تنشی است میان آگاهی از تنهایی مطلق و آرزویمان برای برقراری ارتباط، محافظت شدن و بخشی از یک کل بودن. تجربه عاشقی، آرزوی یکی شدن با معشوق و رد شدن از این فاصله ی غیر قابل عبور است. عاشق های به وصال نرسیده و طرد شده، خود را عاشق تر می دانند و معشوق را والاتر. در همه انسان ها به نسبت کم و زیاد عقده ی طرد شدگی هست یعنی حساسیت و نگرانی نسبت به رد و قبول شدن توسط دیگران و افراد مهم، فعالیت این عقده به تجربیات و خاطرات کودکی در ارتباط با طرد و بی اعتنایی والدین و اطرافیان ما بر می گردد و طبق قانون تفکر افراد نابالغ یعنی اندیشه در فرایند نخستین، هر طرد و بی اعتنایی جزئی در دنیای بزرگسالی می تواند همان احساس وحشتناک طرد شدن و تنها ماندن در کودکی را در انسان زنده کند. مگر اینکه از راه اندیشه در فرایند ثانوی یعنی تفکر زنده و منطقی ما بتوانیم وضعیت را تر و تازه ادراک کنیم نه ادامه ی وقایع طرد شدگی مان. که این نیاز به بینش هیجانی ما نسبت به کارکرد عقده های مربوط به طرد شدگی مان دارد. گاهی حتی کسی که برای ما اهمیت چندانی ندارد، همین که بگوید برو، یا به ما بی اعتنایی و سردی نشان دهد، همان احساس نخواسته شدن های دوره کودکی مان را زنده می کند.
انسان عاشق، تا به کسی که دوستش دارد نرسیده است هیجان و شوق رسیدن دارد و این شوق رسیدن را عشق تصور می کند، ولی وقتی رسید چه؟ می بیند آن چیزی هم که تصور می کرد نبوده، خیلی از دانشمندان، وصال یا رسیدن را مدفن عشق می دانند. ژاک لکان روان کاو فرانسوی می گوید ما دنیای وصل یا حالت هستی و یگانگی را ترک کرده ایم، آن هم از وقتی که از طریق زبان و یادگیری حرف زدن پا به عالم معنی؛ یعنی فرهنگ و نمادهای زبانی گذاشتیم. در آن زمان است که از وجود تنها و تمایز یافته ی خود از دیگران و اطرافمان آگاه می شویم. یعنی شروع آگاهی مان از تنهایی همزمان است با ترک عالم وصل، جایی که مرزی در اطراف خود حس نمی کردیم که بخواهیم از آن عبور کنیم. وقتی به کسی یا چیزی شوق داریم، در واقع درک همین مرز و جدایی است. در عالم هستی یا عالم وصل هر نیاز ما بدون اینکه بدانیم و بخواهیم برآورده می شد، در واقع وقتی از تنهایی مان و مرز بین خود و اطرافمان آگاه شدیم، در ما احساس نیاز و خواست و آرزو شکل گرفت، و زبان ابزار بیان خواست ها و نیازهایمان شد. در عالم یگانگی زندگی پیش از تولد و سپس نوزادی، ما مرزی بین خود و دنیای اطرافمان احساس نمی کردیم، و از وجود خودِ جدا افتاده یا تنهایمان ناآگاه بودیم. فروید حالت هستی را اینگونه تفسیر می کند؛ سیمای نوزادی خوابیده؛ سیراب از شیر مادر با گونه هایی برافروخته و لبخندی مسرورانه، این قشنگ ترین تعبیر از دنیای وصل و یگانگی و حالت کامل هستی است. ژاک لکان عقیده دارد این رد خاطرهء عالم وصل، در همه ما هست، و وقتی میل به چیزی می کنیم ناخودآگاه به دنبال تجربه عالم وصل هستیم. لکان می گوید میل همیشه میل به چیزی دیگر است یعنی میل شما تا زمانی است که به مطلوب نرسیده اید اما وقتی رسیدید تازه متوجه می شوید که به چیزی دیگری که در حال حاضر ندارید میل دارید. و این یعنی بی پایان بودن میل، طبق نظر روان کاوان دنیای واقعی ناکام کننده و اصل واقعیت بی رحم است، چرا که در دنیای واقعی شی ها (خواستنی ها)، نه تنها نیاز را ارضا نمی کنند که معمولا نیاز را پس می زنند. و انسان سالم کسی است که بتواند با ناکامی هایش بهتر کنار بیاید و تنش ها را بهتر مدیریت کند.
حافظ می گوید:
سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد
تا روی در این منزل ویرانه نهادیم
روان کاوان می گویند دنیای واقعی بی رحم است و ناکام کننده، و حافظ، به دنیای بی رحم می گوید؛ منزل ویرانه. تجربهء عشق تجربهء غربت ما در این دنیا و یادآور عالم وصل ماست ، یعنی جایی که از آن آمده ایم، در عالم وصل ما و مطلوب و معشوق یکی بودیم، ما از عالم وصل جدا افتادیم و وقتی عاشق می شویم این احساس جدایی به یادمان می آید و فکر می کنیم رسیدن به معشوق زمینی این احساس جدایی را از بین می برد ولی کاملا در اشتباهیم، طبق پژوهش ها، بالای ۹۵ درصد عاشق و معشوق ها بعد از رسیدن به هم پشیمان می شوند.
راه حل درمانی؛ طبق یک اصل فیزیکی، انرژی از بین نمی رود بلکه از شکلی به شکل دیگر در می آید. یونگ از این اصل فیزیکی به نام هم ارزی، در روان شناسی استفاده کرد یعنی آن انرژی روانی در پس احساس علاقه شما به کسی یا چیزی، زمانی که دیگر یا اکنون آن شی یا فرد، دست یافتنی نیست، می تواند در شخصیت شما توزیع مجدد شود، وقتی برای هدفی تلاش می کنید، این انرژی که پیش از این بر روی معشوق تان نیروگذاری روانی شده بود اکنون سوخت لازم برای رسیدن به هدف جدیدتان را فراهم می کند. هدفی انتخاب کنید تا انرژی نهفته در این عشق، صرف رسیدن به اهداف با ارزشتان شود. به افکارتان مجال تاخت و تاز ندهید سرتان را مشغول کنید .
این احساس عشق در شما یک چشمه زاینده و یک انرژی عظیم است (یا به قول حافظ گنج غم عشق)، که وقتی شما در راه اهداف زندگی تان تلاش می کنید می تواند در رسیدن به اهدافتان شما را کمک کند. خیلی وقت ها نرسیدن است که باعث می شود تا همیشه عاشق باشیم و این به نظر خیلی ها با معناتر و قشنگ تر است. یعنی به قول قدما، عشق نرسیدنش باعث قشنگی و جاودانگی اش می شود. به عاشق های تاریخ مثل لیلی و مجنون، شیرین و فرهاد، رومئو و ژولیت و ... نگاه کنید می فهمید که حکایت عشق حکایت نرسیدن است و این تجربه ی فراق و جدایی است که باعث خلق معنا در آثار هنری شاعران می شود نه وصال و رسیدن.
به قول حافظ
تا شدم حلقه به گوش در میخانهء عشق
هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم
و مهم همین است که شما این غم عشق را مبارک بدانید
نوشتن یکی از راه های شناخت و کشف دنیای درون است، شاید در روزهای اول حس خوبی ندهد ولی بعد از دو هفته، روزی بیست دقیقه نوشتن، انسان را به ذهن آگاهی می رساند و آثار جسمی و روحی مثبتی به همراه می آورد.
وقتی قلم را روی کاغذ بگذارید مهمترین چیزها خودشان اصرار دارند توسط قلم بیرون ریخته شوند.
آلبرت انیشتین میگوید: اگر می خواهید خوشبخت زندگی کنید زندگیتان را با یک هدف گره بزنید نه به افراد و اشیا. با داشتن هدف و حس هدف مندی، خاطرات و احساسات ناخوشایند را، راحت تر فراموش میکنید.
هنگامی می توانیم از زندگی لذت کامل ببریم که به طور همزمان، آماده و مشتاق دست کشیدن از آن باشیم. اروین یالوم، روان درمانگر
خود روان پالایی 350 صفحه و در برگیرنده دوازده فصل است ؛ ۱. ناکامی بهینه و رشد آدمی ۲. شکفتن ۳. آزمون کلمات و اندیشه ها ۴. رفتارهای دفاعی ۵. کشف معنا بزرگترین هدف زندگی ۶. اتصال ۷. علاقه اجتماعی ۸. انرژی های زندگی ۹. کمال گرایی و خود ایده آل ۱۰. تسلط بر حالت های هوشیاری ۱۱. درک اخلاقی و ۱۲. آدم بزرگ کیست؟ که در سال ۹۷ توسط انتشارات سخنوران تهران به چاپ رسیده است.
دل شکنی و انواع آن
سهراب سپهری درباره شکستن دل می گوید:
آنگاه که غرور کسی را له میکنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران میکنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی!
آنگاه که خدا را می بینی و بنده ی خدا را نادیده می گیری،
می خواهم بدانم، دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟!!
۱. دل شکنی عاطفی: وقتی رفتار شاد و پشیمان کننده در برابر دیگران داریم، و با نیش و کنایه و تکبر با دیگران رفتار می کنیم و آنها را نومید و دلسرد و افسرده می سازیم.
۲. دل شکنی اجتماعی: وقتی در جامعه سعی در فخر فروشی و خود والا نگری و بی قانونی داریم .
۳. دل شکنی اقتصادی: وقتی بی توجه به وضع اقتصادی مردم دست به احتکار و گرانفروشی و واسطه گری و سودا گری می زنیم.
۴. دل شکنی فرهنگی:
وقتی به ارزش های فرهنگی یک کشور، قوم یا نژاد مثل زبان، لباس و آداب و رسوم و موسیقی آنها بی احترامی می کنیم.
۵.دل شکنی خانوادگی:
وقتی خویشاوندان خود را با تصویر مغرورانه از خودمان جور نمی دانیم و آنها را چیزی جدا از خود در نظر می گیریم و به آنها به چشم وصله ناجور که به خود آرمانی ما نمی خورند رفتار می کنیم و یا اعضای خانواده مان را نه برای خودشان بلکه برای خودمان می خواهیم و به آنها حق انتخاب نمی دهیم.
ضرورت مراجعه به روان شناس
بیست و هفت میلیون ایرانی به مشاوره روان شناسی نیاز دارند رئیس سازمان نظام روان شناسی و مشاوره کشور درباره میزان شیوع اختلالات روانی اظهار کرد: به طور کلی چیزی حدود ۲۷ میلیون از بین مردم کشورمان نیاز به دریافت مشاوره روان شناسی دارند. توجه داشته باشید که این عدد مربوط به کسانی میشود که نیاز به خدمات روان شناسی دارند نه کسانی که به اختلالات روانی مبتلا شدند. دکتر محمد حاتمی با اشاره به شیوع بالای بیماریهایی مثل اضطراب، استرس و افسردگی در بین مردم کشورمان گفت: نشانههای افسردگی نسبت به سایر اختلالات روانی بیش از سایر اختلالات مشاهده میشود، اما مشکلات اضطرابی و نا ایمنی روانی هم شیوع بالایی در بین جوامع کشورمان دارد که از شرایط فعلی کشورمان نشات میگیرد.
راز شاد زیستن
بزرگی را گفتند راز همیشه شاد بودنت چیست؟
گفت:
دل بر آنچه نمی ماند نمی بندم؛
فردا یک راز است نگرانش نیستم؛
دیروز یک خاطره بود حسرتش را نمیخورم؛
و امروز یک هدیه است قدرش را میدانم؛
از فشار زندگی نمیترسم چون میدانم که فشار توده زغال سنگ را به الماس تبدیل میکند...
میدانم خدای دیروز و امروز خدای فردا هم هست...
ما اولین بار است که بندگی میکنیم ولی او قرنهاست که خدایی میکند...
پس به او اعتماد دارم...
برای داشتن اینچنین خدایی همیشه شادم...
سخنان افلاطون
آنان که می خواهند خوب زندگی کنند باید به حقیقت نزدیک بشوند زیرا پس از نیل به مقام حقیقت یابی است که دست از غم و اندوه دنیا، بر می دارند.
بی صبری انسان را از هیچ رنجی نمی رهاند، بلکه درد جدیدی برای از پا درآوردن شخص به وجود می آورد.
فضایل را نه به خاطر بیم و امید بلکه برای خاطر خود آنها باید کسب نمود زیرا زیبایی روح بسته به آن هاست. فضیلت، سرچشمه آسایش و رفاه روح است.
اگر روزگاری ، شأن و مقام تو پایین آمد ، ناامید مشو. آفتاب هر روز هنگام غروب پایین می رود تا بامداد روز دیگر بالا بیاید .
هر کس در طلب خیر و سعادت دیگران باشد، بالاخره سعادت خودش را هم به دست خواهد آورد.
تمام طلاهای روی زمین و زیر زمین به قدر یک فضیلت ارزش ندارند.
نزدیک مباش به همنشینی مردمان شرور و بداخلاق، زیرا که طبع تو از طبیعت او شر را میدزدد، در حالی که تو آگاه نباشی.
دشمنان من سه قسمند: گروهی قویتر، جماعتی هموزن و دستهای ضعیفتر. طرف شدن با گروه اول موجب نابودی است، با جماعت دوم تا جان در بدن دارم میجنگم اما گروه سوم را حتی با التماس رام خواهم ساخت، چون مقابله با خصم ضعیف از مقام انسان در جامعه میکاهد و شخص را ناچیز میسازد.
در دنیا دو نیرو هست: شمشیر و تدبیر، بیشتر اوقات شمشیر مغلوب تدبیر شده است.
انواع شخصیت ضد اجتماعی و زیانهای آن برای جامعه
مقاله از محمد رسولی
طریق کام بخشی چیست، ترک کام خود کردن
کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی حافظ
نمونه های شخصیت ضد اجتماعی در نگاه اریک فروم روانکاو برجسته
تیپ شخصیت محتکر
در تیپ محتکر فرد امنیت را از آنچه که بتواند احتکار یا پس انداز کند کسب می کند. این رفتار گدامنشانه نه تنها در مورد پول و اموال مادی بلکه در مورد هیجانها و افکار نیز مصداق دارد. این افراد دیوارهایی را دور خودشان می کشند و خود را با تمام چیزهایی که انباشته کرده اند احاطه می کنند و از آنها در برابر مهاجمان محافظت کرده و تا حد امکان چیزی را بیرون نمی دهند. ویژگی آنها نظم وسواسی درباره ی اموال، افکار و احساسات است. آنها با رفتارشان خود را لو می دهند.
ادامه مطلب
۱۲ اصل از دکتر وین دایر برای رسیدن به آرامش و تعالی
۱. انرژی تان را روی هدفتان و آنچه که می خواهید متمرکز کنید، سخت نگیرید، زندگی تان را از آشفتگی ها و دغدغه های روح و روان نجات بدهید، وقتی اطرافتان شلوغ باشد تمرکز لازم را نمی توانید پیدا کنید.
۲. فعالیت های غیر ضروری را خط بزنید، آنچه شما را از هدفتان باز می دارد. یاد بگیرید نه بگوئید.
۳. وقت آزادتان را صرف چیزهایی که دوست ندارید نکنید.
۴. روحتان را به آرامشی که نیاز دارد برسانید، برای خلوت الهی تان ارزش قائل شوید.
۵. توجه کردن به سادگی.
۶. بین خودتان و قضاوت کنندگان تان فاصله بیندازید، خودتان را از منتقدانتان دور کنید.
۷. زمانی را برای سلامتی اختصاص دهید، مدیتیشن و ورزش کنید.
۸. بازی کنید، کارهای احمقانه انجام بدهید.
۹. سرعتتان را کم کنید.
۱۰. هر کاری می توانید بکنید از زندگی تان دغدغه ها را بیرون کنید.
۱۱. ذهنتان را از ارزیابی کردن رها کنید.
۱۲. همیشه آن اصل وجود خودتان را به یاد داشته باشید. ما همگی به کمال مطلق، زیبای مطلق و دانای مطلق وصل هستیم. دنیا مانند پژواک اعمال و خواسته های ماست.
اثر روش کم برآورده سازی یا ناکامی بهینه بر شخصیت کودک
مقاله از؛ محمد رسولی
روان کاوان عقیده دارند ما انسان ها در طول مسیر رشدمان در زندگی در صورتی می توانیم با ناکامی های پیش روی مان برخورد درستی داشته باشیم که در گذشته و در دوران کودکی و نوجوانی با میزانی از ناکامی های گوناگون مواجه شده باشیم و بدون کمک والدین و اطرافیان از پس آنها برآمده باشیم. طبیعی است که مواجه شدن با ناکامی ها در کودک تنش ایجاد می کند اما همین تنش و تحمل آن است که باعث می شود فرد در برابر دوز بالاتری از تنش ها در آینده مقاومت بیشتری پیدا کند و فرصت و قدرت مدیریت هیجان های خود را کسب کند.
روان کاوان عقیده دارند آن میزانی از ناکامی که برای رشد سالم ضروری است، ناکامی بهینه نام دارد و از همین طریق است که می توان دنیای واقعی را به بچه ها شناساند. و کودکانی پرورش داد که خویشتن دار و دارای خودگردانی هیجانی و عاطفی اند و از نظر روانی به لحاظ تحمل تنش، واکسینه شده اند. یک مادر در دسترس و بیش برآورده ساز، که همیشه در جدال بین واقعیت و خواست کودک واقعیت را قربانی می کند، کودکی کم طاقت، زودجوش، و تکانشی از نظر هیجانی دارد و این چیز عجیبی نیست چه در این خانواده ها حتی دادن مسئولیت به کودک هم نوعی فشار برای او محسوب می شود و سیاست بر این است که فرزند تحت هیچ گونه فشار و احساس تاخیر در برآورده شدن نیازهایش قرار نگیرد، راهبردی غلط که وی را از خودمختاری و رشد نیروی اراده و خلاقیت و سختکوشی باز می دارد. ناکامی بهینه اوضاع و شرایطی را برای کودک ایجاد می کند که خود رشد نیافته او تبدیل به خود سالم می شود.
یوگا مودرا، روشی آسان برای دستیابی به آرامش و تمرکز
یکی از نویسندگان معاصر دربارۀ یوگا مودرا می نویسد؛ همان طور که آب، ضدّ آتش است یوگا مودرا هم ضدّ ضعف حافظه و ضد پراکندگی و آشفتگی فکر است و اگر درست انجام شود در عرض نیم ساعت متوجه خواهید شد که فکر شما متمرکز شده و آرامش می یابد. این عمل در عین این که راز بزرگ است و در عین آن که اثرش فوری و شگفت انگیز است، در عین حال بسیار ساده و آسان است.
اوّل: ریه را با فشار زیاد پر از هوا کنید یعنی نفس را بالا بکشید.
دوّم: هر چه که می توانید نفس را حبس کنید و در ریه نگه دارید.
سوم: در همان حال شروع کنید از عدد چهل برعکس تا یک بشمارید.
اگر دو زانو بنشینید و کمر را راست کنید و چشم ها را ببندید بهتر است.
پس از ده ثانیه همین برنامه را تکرار کنید یعنی نفس را بالا بکشید و شماره ها را زمزمه کنید و برای مرتبه سوم هم با فاصلۀ ده ثانیه این کار را تکرار کنید. مدت زمان انجام یوگا مودرا تقریباً سه دقیقه طول می کشد.
سه روش کاهش محسوس اضطراب و استرس
1. آرمیدگی تدریجی؛ این روش یک یا دو بار در روز، حدّاقل به مدّت ده دقیقه انجام می شود. در این روش هر یک از گروه های عضلانی اصلی بدن تان را سفت و بعد از آن، شل می کنید، تا اینکه عضلات شما کاملاً سست شوند. آرمیدگی، نظام پاسخی را درگیـر می سـازد که با انگیختگی ناشی از اضطراب رقابـت می کند. آرمیدگی یکی از روش های مقابله با واکنش های جسمی فشار روانی است.
هنگام فشـار روانی در ماهیچه ها و عضلات تنش ایجـاد می شود و اگر یاد بگیریم که تنش یا کشیدگی ماهیچه ها را به کمک آرمیـدگی کاهش دهیم، خواهیم توانست استرس را به کنترل هشیار خود، در آوریم.
برای آرمیدگی، شیوه های مختلفی وجود دارد که یکی از شیوه ها، روش آرمیدگی جاکوبسن است و عبارت است از سفت و شل کردن شانزده گروه ماهیچۀ بدن که عبارتند از:
1- دست و ساعد راست 2- بازوی راست
3-دست و ساعد چپ 4- بازوی چپ
5- پیشانی 6- بینی و چشم ها
7- فک ها و لب ها 8- گردن
9- سینه و شانه ها 10- شکم
11- ران راست 12- ساق پای راست
13- پای راست 14- ران چپ
15- ساق پای چپ 16- پای چپ
برای آرمیدگی به ترتیب، اعمال زیر را انجام دهید؛
1. روی صندلی، مبل یا تختخواب لم دهید، خود را شل کنید و آرام و عمیق نفس بکشید.
2. روی اولین گروه ماهیچه ها متمرکز شوید.
3. ماهیچه ها را به مدت 5 ثانیه سفت کنید.
4. ماهیچه ها را به تدریج شل کنید، در حالی که به خود می گویید: آرام، آرام،...
5. روی تفاوت بین سفت شدن و شل شدن ماهیچه ها متمرکز شوید.
6. پیش از آنکه به سراغ گروه دیگری از ماهیچه ها بروید، تمرین بالا را تکرار کنید.
7. همین مراحل را برای هریک از گروه های 16 گانۀ ماهیچه ها انجام دهید.
2- روش مراقبۀ جاپا؛ آموزش یک مراقبۀ خوب را شروع می کنیم: اسم این مراقبه "جاپا" است و به طور کلی جاپا به معنی تکرار مداوم نام خداوند است. در مورد اسم این مراقبه، در بخش بعدی بیشتر صحبت خواهیم کرد. این جمله را به خاطر بسپارید:
"پروردگار ما که در آسمان ها هستی، نام تو مقدس باد"
در مکـانی ساکت، در هر حالتی که احسـاس راحتی می کنیـد، چشمان تان را ببندید و همه توجه خودتان را روی واژه "پروردگار" متمرکز کنید. مشاهده می کنید که این واژه بر صفحۀ داخلی ذهن تان نقش می بندد. این واژه را چندین بار با خودتان تکرار کنید. "پروردگار ، پروردگار ، پروردگار". همه انرژی خودتان را روی این واژه متمرکز کنید. اکنون کانون توجّه تان را بر واژۀ "ما" قرار دهید. مشاهده می کنید که این واژه بر صفحه داخلی ذهن تان نقش می بندد. فقط به این واژه بیندیشید و آن را بارها و بارها تکرار کنید.
و اکنون بخش بسیار عالی و وصف ناپذیر این تمرین از راه می رسد.
همۀ توجّه خودتان را به فضای خالی موجود در ذهـن خویش بین واژه های "پروردگار" و "ما" قرار بدهید. به مدت 10 یا 15 ثانیه در فضای بین این دو واژه بمانید و توجّه کنید که وقتی ذهن خودتان را در خلأ رها می کنید چه احساسی دارید. شکاف را مجسم کنید و با قرار گرفتن در آن ، ویژگی هایی همچون آرامش بخشی و نیرو بخشی را احساس کنید.
اکنون شما مراحل ورود به شکاف را آغاز کرده اید
ذهن ما عادت کرده به جای متمرکز شدن روی شکاف بین افکار، روی فکر متمرکز شود. پس بی گمان همیشه فکری برای متمرکز شدن خواهید داشت. اگر برای چند ثانیه از شکاف خارج شدید، فورا امّا به آرامی توجّه درونی خودتان را روی واژه نخستین "پروردگار" و سپس "ما" متمرکز کنید و دوباره به شکاف وارد شوید.
حالا توجّه خودتان را بر واژه بعدی؛ "که" قرار دهید و سپس در ذهن خود، به فضای بین این دو واژه ( ما و که) باز گردید. وقتی شکاف را احساس کردید به سمت واژه های بعدی پیشروی کنید. این تمرین را تا زمانی که به همۀ ده واژه بیندیشید تکرار کنید.
تجربۀ پر کردن شکاف ، به شما احساسی سرشار از آرامش و آسودگی می دهد. این احساس شادی بخش همان ارتباط آگاهانۀ ما با آرامش خداوندی است.
"همه مصیبت های بشر از آنجا شروع می شود که او نمی تواند در اتاقی تنها و در سکوت بنشیند" پاسکال
همان طور که در بخش پیش اشاره شد، جاپا به معنی تکرار مداوم نام خداوند است!
صدای "آ" که در نام خداوند شنیده می شود، همان صدایی است که در دنیای پیرامون ما وجود دارد. برای مثال ما می توانیم صدای «آ» را در نام های خداوند مانند الله،کریشنا، خدا، گاد، بیابیم. وقتی صدای آ در شکاف بین افکار تکرار می گردد ، سبب می شود تا مدّتی طولانی با سرچشمۀ وجودی خود ارتباطی آگاهانه داشته باشیم. نه تنها صدای موجود در نام خداوند تقریباً در تمامی زبان های دنیا وجود دارد، بلکه این صدا تنها صدایی است که بدون هیچ تلاشی می توانیم آنرا تولید کنیم. نام خداوند در حالی بر زبان جاری می شود که دندان ها، زبان، لب ها و فک بی حرکت و ثابت باقی می مانند و با یکدیگر برخورد نمی کنند. در آن هنگام تنها صدایی که می توانیم تولید کنیم صدای "آ" یا همان صدای خداوند است!
"نام خداوند همچون دژ مستحکمی است که انسان نیکوکار به آن پناه می برد و در آن ایمن خواهد بود"
حالا اجازه دهید به سراغ ابزار نیرومندتری برویم تا با آن بتوانیم در شکاف بمانیم.
کار خودمان را با تمرین بخش پیش شروع می کنیم. هنگامی که در سکوت مقدس در فضای بین واژه ها هستید، تکرار صدای "آ" را آغاز کنید. در ابتدا آرام به احساس یکی شدن با خداوند توجه کنید. سپس به صدای خداوند و به آرزوهای خود توجه کنید. اگر این کار بین افکار تکرار شود، به نوعی انرژی گیرنده تبدیل می گردد که انرژی معنوی خداوندی را در فضای زندگی شما آشکار می کند. نیروی خداوندی در جهان و در همه جا وجود دارد و هم اکنون نیز شما با آن ارتباط دارید.
هنگامی که در شکاف بین افکارتان هستید، ابتدا بر احساس پیوستگی به خداوند تمرکز کنید. سپس کانون توجه خودتان را بر مشاهدۀ سرازیر شدن وفور نعمت در زندگی تان قرار دهید و دلایل چگونگی انجام دادن این کار را به خدا بسپارید. فقط صدای خداوند یعنی صدای "آ" را تکرار کنید و بدانید که وفور نعمت به شکل متعالی ترین خوبی ها در همۀ اموری که به زندگی شما مربوط می شود متجلّی خواهد شد.
"قدرت روحی که با تمرین تمرکز به دست می آید، می تواند برای مهم ترین هدف یعنی پیوستن ما به خداوند استفاده شود. همان طور که قدرت جسمانی که با ورزش کردن به دست می آید، بعدها می تواند برای اهدافی مفید و سازنده باشد." پاتانجالی
سه توصیۀ کوتاه دربارۀ مراقبه:
1. تکنیک های تمرکز ذهن را باید هر روز و بدون وقفه مورد استفاده قرار دهید. صبح زود بهترین زمان برای انجام این کار است.
2. تکنیک های تمرکز ذهن را در حالت نشسته انجام دهید. اگر دراز بکشید خوابتان می گیرد.
3. اگر وقت کافی برای تمرین های تمرکز ذهن ندارید، حتماً آن وقت را پیدا کنید. این تکنیک ها چند برابر زمانی را که صرف آنها می کنید به شما باز می گردانند. انجام این تمرین ها تنظیم کردن خویشتن است. درست به همان گونه ای که موتور ماشین خود را تنظیم می کنید. بیست دقیقه از هر روز خود را برای بهبود کارآیی خود به این تمرین ها اختصاص دهید.
3. تصوّرات هدایت شده: می توان با مجسّم کردن صحنه های آرام، آرمیدگی را در هُشیاری به وجود آورد. تصّور کنید هم اکنون در کنار دریا یا در یک استخر آب گرم در زیر یک آفتاب مطبوع دراز کشیده اید. آنچه هدف این تکنیک است احساس آرمیدگی اسـت، با مجسّم کـردن مکانهایی که فرد در آنجا احساس امنیت و آرامش دارد. هر چه تجسّم به واقعیّت نزدیک تر باشد، این آرمیدگی بیشتر حاصل می شود. اگر فرد بتواند چند بار در روز، هر بار به مدّت 5 دقیقه این کار را انجام دهد، باعث کاهش اضطراب می شود و آرمیدگی او افزایش می یابد.
تأثیر انرژی های ما بر دیگران
دکتر دیوید هاوکینس در کتاب قدرت در برابر نیرو می نویسد؛ در این جهان در هم تنیده، هر پیشرفتی که در دنیای خود ما حاصل می شود، به طور فراگیری باعث پیشرفت تمام آدم های دیگر نیز می شود. همۀ ما سطح انرژی مشترکی از آگاهی نوع بشر را دارا هستیم، بنابراین هر بهبود و هر پیشرفتی که به بار بیاوریم ، به خودمان باز خواهد گشت . تلاشی که برای بهره بردن از زندگی می کنیم، باعث افزایش رونق و سر زندگی همه مان می شود . یک نکته علمی هست که می گوید؛ هر آنچه برای تو خوب و سودمند است، برای من نیز هست. گفته ها و نکته های دکتر هاوکینس حاصل 29 سال تحقیق مستمر و دشوار است، برخی از این نکته ها را که در ارتباط با تأثیر ما بر دیگران است، بررسی می کنیم.
اصولاً می توان هر فردی را جداگانه و درست همانند گروه های بزرگ اجتماعی برحسب سطح انرژی آن فرد درجه بندی کرد. به طور کلی افرادی که سطح انرژی شان پایین است، حقیقت و کذب را از هم تشخیص نمی دهند. اینها کسانی هستند که می شود به آنها گفت چگونه بیاندیشند، از چه کسی متنفر باشند، چه کسی را از بین ببرند؛ این گونه آدم ها را می توان طبق نگرش و ذهنیتی که دارند، در گروه فکری ای دسته بندی کرد که مبنای آن چیزهای سطحی و بسیار پیش پا افتاده است. هاوکینس به ما می گوید که نزدیک به 87% نژاد بشر در دستۀ مشترکی جای دارند که سطح انرژی شان آنها را تضعیف می کند. هر چقدر فرکانس های ارتعاشی گروهی بالاتر باشد، افراد کمتری قادرند در آن گروه جای گیرند. بالاترین سطوح از آن انسانهایی است که به واقع بزرگند، کسانی که الگوهایی الهی را پدید آوردند که در طول سالها تعداد کثیری از آن تبعیت کرده اند. اینها کسانی هستند که با الوهیت پیوند خورده اند و میدان های انرژی جاذبی را به کار می بندند که بر تمامی بشریت تأثیر می گذارد.
درست در پایین سطح انرژی ای که روشنگری و آگاهی مطلق است، سطوح انرژی ای قرار دارد که از آن به عنوان تعالی، خود شکوفایی یا خدا شناسی نام برده می شود. اینها جایگاه آنهایی است که قدیس خوانده می شوند. درست در پایین این سطح، جایگاه لذّت و شادی مطلق است و مشخصۀ بارز این قلمرو، شفقت و دلسوزی است. آنها که به این سطح نائل می شوند ترجیح می دهند آگاهی و شعورشان را صرف بهره وری از خود زندگی کنند تا اینکه آن را به اشخاص خاصی اختصاص دهند.
در پایین این سطوح فوق العاده رفیع، که افراد کمی توفیق رسیدن به آنها را دارند، سطوح عشق بی قید و شرط، محبّت، پذیرش دیگران، تحسین زیبایی و در واقع با کمی حـد و حـدود، تمامی هفـت چهرۀ اراده قـرار می گیرد.
در زیر سطوح انرژی هایی که موجب تقویت ما می شوند، سطوح پایین انرژی، نظیر خشم، ترس، اندوه، بی تفاوتی، گناهکاری، قضاوت و شرم قرار دارد – که همۀ آنها موجب تضعیف ما می شوند و به گونه ای بر ما تأثیر می گذارند که در واقع سدّ راه پیوندمان با سطح انرژی جهانشمول میدان اراده می شوند. ادامۀ مطلب ادامه مطلب
ادامه مطلب
تأثیر رویارویی های تصادفی و رویداد های غیر منتظره بر زندگی و شخصیت افراد
* گاهی برای رسیدن به آنچه که می خواهیم و تبدیل شدن به آنچه که در توان ماست به دستی برای هُل دادن احتیاج داریم؛
آلبرت بندورا روان شناس مشهور، رویداد های غیرمنتظره را از عوامل تأثیر گذار و مهم در زندگی افراد در نظر می گیرد. رویارویی های تصادفی و رویداد های غیر منتظره دو عامل محیطی مهم هستند که بر زندگی افراد به صورت برنامه ریزی نشده و غیر منتظره تأثیر می گذارند.
با اینکه افراد می توانند زندگی خود را تا اندازه ای کنترل کنند امّا نمی توانند همه تغییرات محیطی احتمالی را پیش بینی نمایند، ملاقات های غیر منتظره با دیگران یا رویداد های برنامه ریزی نشده معمولاً مسیر زندگی افراد را برای همیشه تغییر می دهند.
ادامه مطلب
نظریه سالیوان:
اهمیت روابط میانفردی در رشد شخصیت سالم
نظریه شخصیت هری استک سالیوان با فاصله گرفتن از مفاهیم فرویدی و با تأکید بر اهمیت روابط میان فردی شکل گرفت. تحقیقات سالیوان در این حوزه منجر به شکلگیری رشتهای در روانشناسی به نام، روانکاوی میانفردی شد. به عقیده سالیوان روشی که افراد با یکدیگر تعامل میکنند، میتواند در ایجاد شخصیتی بهنجار مؤثر واقع شود؛ برعکس، اختلالهای روانی نیز ممکن است ریشه در تعاملهای بینفردی ناسالم داشته باشد.
سالیوان بسیار سعی داشت که از برچسب اختلال روانی زدن به بیماران خودداری کند و آن را “مشکلات زندگی” در نظر بگیرد. این واژه در میان افرادی که در جنبش ضد روانپزشکی بودند، برای اختلالات بکار برده میشد. در نظریه سالیوان یک “سیستم خود” (self system) نیز وجود دارد که شبیه مفاهیم هشیار، نیمههشیار و ناهشیار فروید است. این سیستم خود (self) شامل: خود فعال (active self)، خود هشیار (conscious self)، خود غیر عادی (accentric self) که مرکز هویت و شخصیت فرد است و در آخر خود خوابیده (dormant self) یا حالتی از خواب، میشود.
ادامه مطلب
گرایش های روان رنجور محافظ عزت نفس
به عقیده آلفرد آدلر همه نشانه های روان رنجوری برای محافظت از عزت نفس فرد بوجود می آیند. این نشانه ها وظیفه گرایش های محافظ را بر عهده دارند و از خود انگاره کاذب در برابر بی آبرویی و رسوایی محافظت می کنند و به سبک زندگی روان رنجور تداوم می بخشند.
اصطلاح گرایش های محافظ آدلر به مفهوم مکانیزم های دفاعی فروید شباهت دارد. آنچه در هر دو مشترک است این است که نشانه ها برای محافظت از خود شکل می گیرند. با این حال، این دو مفهوم چند تفاوت با یکدیگر دارند. اولاً مکانیزم های دفاعی فروید از خود در برابر اضطراب ناشی از منابع غریزی محافظت می کنند، در حالی که گرایش های محافظ آدلر از عزت نفس متزلزل فرد در برابر رسوایی و بی آبرویی محافظت می کنند. ثانیاً مکانیزم های دفاعی فروید نزد همه شایع است در حالی که آدلر فقط در ارتباط با شکل گیری نشانه های روان رنجور به گرایش های محافظ اشاره کرد. با این حال احتمالاً هر کسی، بهنجار یا نابهنجار، گاهی برای محافظت از احساس های ظریف عزت نفس، به گرایش های محافظ متوسل می شود. ثالثاً مکانیزم های دفاعی صرفاً در سطح ناهشیار عمل می کنند در حالی که گرایش های محافظ می توانند هشیار یا ناهشیار باشند.
بهانه تراشی، پرخاشگری و کناره گیری سه گرایش محافظ رایج هستند. آنها عموماً تدابیر ناهشیار، اما گاهی هشیاری هستند که از سبک زندگی روان رنجور محافظت می کنند و به احساس خودبزرگ بینی خیالی تداوم می بخشند.
بهانه تراشی
رایج ترین گرایش محافظ بهانه تراشی است که معمولاً در قالب «بله، اما...» یا «فقط اگر...» بیان می شود. افراد در حالت اول ابتدا آنچه را که مدعی اند دوست دارند انجام دهند، بیان می کنند(چیزی که از نظر دیگران خوشایند است) بعد بهانه تراشی می کنند.
اظهار «فقط اگر...» همان بهانه تراشی است ولی به صورت دیگری ادا می شود. این بهانه تراشی ها از احساس ارزشمندی ضعیف محافظت میکنند و افراد را فریب می دهند که باور کنند از آنچه هستند، برترند.
پرخاشگری
آدلر معتقد بود افراد روان رنجور برای حفاظت از عقده برتری اغراق آمیزشان یعنی حفاظت کردن از عزت نفس متزلزل شان به پرخاشگری روی می آورند. محافظت کردن از طریق پرخاشگری می تواند شکل تحقیر، اتهام یا متهم کردن خود بگیرد.
تحقیر، گرایش به دست کم گرفتن موفقیت های دیگران و مبالغه کردن درباره موفقیت های خود است. این گرایش محافظ در رفتارهای پرخاشگرانه ای مانند سادیسم، غیبت کردن، حسادت و ناشکیبایی مشاهده می شود. نیت نهفته در هر اقدام تحقیرآمیزی، کوچک کردن دیگری است به طوری که فرد روان رنجور در وضعیت مطلوبی قرار بگیرد.
اتهام، نوع دیگری از پرخاشگری روان رنجور، عبارت است از سرزنش کردن دیگران و انتقام جویی از آنها به خاطر شکست های خود فرد و از این راه، محافظت کردن از عزت نفس ضعیف خودش. آدلر معتقد بود که در همه روان رنجوری ها یک عنصر اتهام پرخاشگرانه وجود دارد. افراد روان رنجور همواره به افراد دور و برشان اتهام می زنند تا باعث شوند بیشتر از خود آنها رنج ببرند.
سومین نوع پرخاشگری روان رنجور، متهم کردن خود با زجر دادن به خود و احساس گناه مشخص می شود. زجر دادن به خود از جمله مازوخیسم، افسردگی و خودکشی تدبیر محافظت از خود افراد روان رنجور برای آزار دادن کسانی است که به آنها نزدیک هستند. احساس گناه، معمولاً رفتار پرخاشگرانه متهم کردن خود است.
متهم کردن خود برعکس تحقیر است، هرچند که هدف هردوی آنها، برتری شخصی است. افراد روان رنجور با حقیر کردن دیگران خودشان را خوب جلوه می دهند. آنها با متهم خود، خویشتن را خوار می شمارند تا از این راه دیگران را آزار دهند و در عین حال، از احساس عزت نفس اغراق آمیزشان محافظت کنند.
کناره گیری
گاهی رشد شخصیت به علت گرایش افراد روان رنجور به گریختن از مشکلات متوقف می شود. آدلر این گرایش را کناره گیری یا محافظت از خود از طریق فاصله گیری نامید. افراد روان رنجور با ایجاد فاصله بین خودششان و مشکلات زندگی به صورت ناهشیار از این مشکلات می گریزند.
آدلر چهار روش محافظت از خود از طریق کناره گیری را مشخص کرد: واپس روی، بی تحرکی، تردید و مانع تراشی.
واپس روی گرایش به مخافظت کردن از هدف خیالی برتری است که از طریق برگشت روانی به دوره امن تر زندگی صورت می گیرد. واپس روی آدلر شبیه مفهوم واپس روی فروید است زیرا هر دو مستلزم تلاش هایی برای برگشتن به دوره های زندگی فارغ از اضطراب هستند. در حالی که واپس روی فروید به طور ناهشیار صورت میگیرد و سرکوبی تجربیات عذاب آور را شامل می شود، واپس روی آدلر می تواند گاهی هشیارانه باشد و هدف آن محافظت از برتری کاذب است. گاهی افراد سعی می کنند با جلب کردن توجه دیگران مقداری کنترل بر آنها کسب کنند. واپس روی برای فراخواندن همدلی ترتیب می یابد، نگرش زیان باری که سخاوتمندانه به کودان نازپرورده معطوف می شود.
فاصله روانی میتواند با بی تحرکی نیز ایجاد شود. این گرایش کناره گیری به واپس روی شباهت دارد اما در مجموع به اندازه آن شدید نیست. افرادی که بی تحرک می مانند، صرفاً به هیچ جهتی حرکت نمی کنند، بنابراین آنها از تمام مسئولیت ها اجتناب می کنند تا مطمئن شوند با هیچ شکستی مواجه نخواهند شد. آنها از آرزوهای خیالی شان محافظت می کنند زیرا هرگز کاری انجام نمی دهند که ثابت کند نمی توانند به اهداف شان برسند.
تردید با بی تحرکی ارتباط نزدیکی دارد. برخی افراد وقتی با مسائل دشواری روبرو می شوند تردید به خود راه می دهند یا دودل می شوند. مسامحه آنها بی سرانجام بهانه به دستشان می دهد «حالا دیگر خیلی دیر است». آدلر معتقد بود اغلب وسواس ها، تلاش هایی برای اتلاف وقت هستند. شستن وسواسی، ردگیری کردن گام ها، نظم و ترتیب افراطی، نابود کردن اثری که قبلاً آغاز شده و ناتمام گذاشتن اثر نمونه هایی از تردید هستند. با اینکه تردید ممکن است خودشکن به نظر برسد اما به افراد روان رنجور خدمت می کند زیرا از عزت نفس کاذب آنها محافظت مینماید.
ملایم ترین گرایش کناره گیری، مانع تراشی است. برخی افراد خانه پوشالی می سازند تا نشان دهند می توانند آن ار ویران کنند. آنها با چیره شدن بر این مانع از عزت و نفس و اعتبار خود محافظت می کنند. اگر آنها نتوانند از این مانع بگذرند همیشه به بهانه تراشی متوسل می شوند.
به طور خلاصه می توان گفت گرایش های محافظ تقریبا در همه یافت می شود اما در صورتی که بیش از حد انعطاف ناپذیر شوند، به رفتارهای روان رنجور و خودشکن می انجامند. افرادی که بیش از اندازه حساس هستند، برای جلوگیری از بی آبرویی و رسوایی، برای برطرف کردن احساس های حقارت اغراق آمیزشان و کسب عزت نفس، گرایش های محافظ را به وجود می آورند. با این حال گرایش های محافظ، خودشکن هستند زیرا هدف خودخواهانه و برتری شخصی آنها، اجازه نمی دهند که افراد احساس اصیل عزت نفس را کسب کنند. آدلر معتقد بود که افراد روان رنجور به ندرت متوجه می شوند که اگر دست از خودخواهی بردارند و واقعاً به دیگران علاقمند شوند، عزت نفس آنها بهتر می تواند محافظت شود.
نرینه نمایی
آدلر برخلاف فروید معتقد بود که زندگی روانی زنان اساساً مانند زندگی روانی مردان است و فرهنگ مرد سالار طبیعی نیست بلکه ثمره مصنوعی تحول تاریخی است. به عیده آدلر رسوم فرهنگی نه آناتومی بر خیلی از مردان و زنان تاثیر می گذارد تا بر اهمین مرد بودن، بیش از حد تاکید کنند، وضعیتی که او آن را نرینه نمایی نامید. در تعداد از جوامع، مردان و زنان، زن بودن را پست می دانند و این وضعیت اسفبار و غیرطبیعی، علت بسیاری از اختلافات زناشویی، مشکلات برتری و عقده های حقارت است. به خیلی از پسر بچه ها آموخته می شود که مرد بودن به معنی جسور بودن، قوی بودن و مسلط بودن است. مظهر موفقیت برای پسرها برنده شدن، قدرتمند بودن و در راس بودن است. از سوی دیگر دخترها معمولاً یاد می گیرند منفعل باشند و وضعیت حقیری را در جامعه بپذیرند. برخی زنان علیه نقش های زنانه خود مبارزه می کنند، جهت گیری مردانه اختیار می کنند و جسور و رقابت جو می شوند؛ بعضی دیگر از اینکه نقش منفعلی را پذیرفته اند از خودشان بیزار شده اند و شدیداً درمانده و مطیع می شوند؛ بعضی نیز تسلیم این عقیده می شوند که آنها موجودات حقیری هستند و با انتقال مسئولیت ها به مردان، جایگاه ممتاز آنها را تایید می کنند. هر یک از این روش های سازگاری از تاثیرات فرهنگی، نه از تفاوت های روانی ذاتی بین زن و مرد ناشی می شود.
نیازهای روان شناختی اساسی
از دیدگاه اریک فروم Erich Fromm
Human Needs
• انسان ها ، به عنوان موجودات زنده، دارای تعدادی نیازهای فیزیولوژیکی هستند، که در انسان و حیوان خاستگاه و ماهیت یکسانی دارند. انسانها با حیوانات ردههای پایین تر، از دو جنبه تفاوت دارند.
o نخست از این جهت که انسان این نیازها را به شیوهای غریزی ،یعنی با پیروی از الگوهای رفتاری خشک و ثابت ارضاء نمیکند. رفتار آدمی بینهایت متغیر، متنوع و انعطافپذیر است.
o تفاوت دوم در این جاست که انسان به وسیله مجموعهای از نیازهای ثانوی برانگیخته میشود؛ نیازهایی که به جهات اجتماعی ایجاد شدهاند و از یک فرد به فرد دیگر تفاوتهای زیادی دارند.
• به عقیده فروم، دو سایق، (سایق یعنی محرک، سوق دهنده؛drive): امنیتجویی برای گریز از تنهایی و سایق متعارض با آن یعنی آزادی، فراگیر و جهانی هستند. انتخاب میان برگشت به امنیت از یک سو و پیش رفتن به سوی آزادی از سوی دیگر، غیرقابل گریز است. همه تلاشها و کوششهای آدمی به وسیله این دو قطب تعیین میشود. فروم این نیازهای روانشناختی را به شش مقوله زیر طبقهبندی کرده است:
1. نیاز به ارتباط : Relatedness
• این نیاز از این حقیقت سرچشمه میگیرد که آدمی، به لحاظ اینکه توانایی تصور و استدلال و تخیل دارد، رابطه غریزیاش را با طبیعت از دست داده است.
در نتیجه انسان باید روابط خاص خود را بیافریند. رضایتآمیزترین رابطه، رابطهای است مبتنی بر عشق ثمربخش با انسان دیگر که به غمخواری، مسئولیت، احترام و تفاهم متقابل منجر شود. ناکامی در ارضای این نیاز خودشیفتگی Narcissism به بار می آورد .
• افراد به ۳ طریق با دنیا ارتباط برقرار میکنند: o سلطه پذیری o قدرت o عشق
• فردی که تسلیم دیگری می شود، جدایی از خودش را با بخشی از یکنفر یا چیز بزرگتر از خودش یا خدا متعالی می سازد، و هویت خویش را در ارتباط با قدرتی که تسلیم آن شده است می یابد.
• قدرت طلبان از همسران سلطه پذیر حمایت می کنند، زمانی که یک فرد سلطه پذیر و یک سلطه جو یکدیگر را پیدا میکنند، اغلب رابطه همزیستی برقرار می نمایند، رابطه ای كه برای هر دو رضایت بخش است، اما مانع از پیشروی به سوی یکپارچگی و سلامت روانی می شود.
• در روابط همزیستی، اتحاد بین دو نفر احساسات ناهشیار خصومت است، این افراد همسران خود را به خاطر اینکه نمی توانند نیازهای آنها را به طور کامل ارضا کنند، سرزنش می کنند و در جستجوی قدرت بیشتر برمی آیند، بنابراین به طور فزآیندی به همسرشان وابسته و از فردیت دور می شوند.
• عشق تنها راهیست که فرد می تواند از طریق آن با دنیا متحد شود و در عین حال به فردیت و یکپارچگی برسد. وحدت باکسی یا چیزی بیرون از خویشتن، تحت حفظ شرایط جدایی و یکپارچگی خویشتن transcend our separateness without denying our uniqueness
• فروم در کتاب «هنر عشق ورزیدن»، ۴ عنصر مشترک در تمام عشق های واقعی را بیان می کند:
o اهمیت: مایل باشد از او مراقبت کند
o مسئولیت: به نیازهای جسمانی و روانی آنها پاسخ می دهد.
o احترام: برای آنها آن گونه که هستند احترام قایل می شود.
o شناخت: در نظر گرفتن آنها از نقطه نظر خودشان.
2. نیاز به ریشهدار بودن: Rootedness
• نیاز به ریشهدار بودن ناشی از این است که انسان احساس میکند که جزء جداییناپذیر از جهان است و به جایی تعلق دارد. feel at home in the universe . در دوران کودکی، این نیاز با چسبیدن به مادر ارضاء میشود. پس از دوران کودکی، شخص میکوشد این نیاز را با ایجاد احساس دوستی با دیگر زنان و مردان برآورده سازد. احساس خویشاوندی ، ارضاکننده ترین نوع ریشه داری است .
• فروم ملی گرایی را نوعی زنا با محارم می دانست زیرا احساس همبستگی ما را به گروهی خاص محدود می کند . از این رو ما را در جهان منزوی میکند.
• نیاز به ریشه دار بودن یا احساس بار دیگر در زادگاه خود بودن است.
• ریشه دار بودن را می توان با راهبردهای ثمربخش:
o از مدار قدرت مادر خارج شوند.
o موجود کامل شوند.
o به صورت فعال با دنیا ارتباط برقرار کنند.
پیوند تازه با دنیای طبیعی natural world ، امنیت می دهد و احساس تعلق پذیری و ریشه دار بودن را دوباره ایجاد می کند.
• راهبردهای بی ثمر:
o تثبیت: بی میلی سرسختانه به فراتر رفتن از ایمنی ای که مادر تأمین کرده است، آنها افراد بسیار وابسته ای هستند که وقتی حفاظت مادرانه از آنها دریغ می شود، می ترسند و احساس ناامنی می کنند. the umbilical cord has never been cut
به عقیده فروم «احساس زنای با محارم» در اشتیاق عمیق به باقی ماندن در رحم محصور یا برگشتن به آن، retreat into a womb-like existence یا به پستانهای تغذیه کنند، ریشه دارد.
برداشت فروم از عقده ادیب به عنوان میل به برگشتن به رحم یا پستان مادر یا به شخصی که وظیفه مادر داشته باشد، مربوط میشود.
3. نیاز به خلاقیت و تعالی: Transcendence-Creativity
• آدمی نیاز شدیدی دارد که از طبیعت حیوانیاش فراتر رود. او میخواهد خلاق و خیالپرداز باشد، نه اینکه در حد یک مخلوق صرف باقی بماند.
• اخلالگری و خلاقیت، هر دو گرایشاتی هستند که نیاز به تعالی را ارضا می کنند ، اما خلاقیت گرایش غالب است .
• انسانها بر خلاف حیوانات نیاز به تعالی دارند. نیاز به خلاقیت به صورت میل به فراتر رفتن از وجود منفغل و تصادفی و رسیدن به «قلمرو هدفمندی و آزادی» تعریف می شود.
تعالی را میتوان از طریق روشهای مثبت ومنفی جستجو نمود، افراد می توانند ماهیت منفعل خود را با آفریدن زندگی یا نابود کردن آن تعالی بخشند.
آفریدن یعنی، فعال بودن و مراقبت کردن از آنچه آفریده شده است. اما انسانها می توانند زندگی را با نابود کردن آن متعالی سازند و به این طریق از قربانیان به هلاکت رسیده، خودشان فراتر روند.
• فروم در کتاب «آناتومی ویرانگری انسان» اعلام کرد که: انسانها تنها گونه ای هستند که از پرخاشگری بیمارگون استفاده می کنند، یعنی کشتن به دلایلی غیر از بقا.
• فروم معتقد بود که اگر جلوی نیاز به خلاقیت به هر دلایلی گرفته شود، انسان ویرانگر می شود.
4. نیاز به هویت: Sense of Identity
• نیاز به کسب هویت، تلاشی است برای اینکه یک فرد منحصر به فرد شناخته شود :
o احساس کند که هویت خاصی دارد.
o احساس هویت از طریق فضایلی که انسان شخصاً کسب میکند
o هویت از راه پیوستن و همکاری با فرد یا گروه دیگر حاصل میشود .
o فروم معتقد بود که «پیروی»، روشی ناسالم برای ارضا کردن نیاز به هویت است
o زیرا از آن پس هویت فرد به جای اینکه با توجه به ویژگی های خود او توصیف شود
o فقط با ارجاع به ویژگی های گروه تعریف می شود .
• به علت چهار عامل:
o نیاز ،
o درک هویت،
o توانایی در آگاه بودن از خود به عنوان موجودی مجزا و متفاوت،
o دور شدن انسان از طبیعت،
انسان نیاز دارد برداشتی را در خود تشکیل دهد، تا بگوید : «من، منم» «یا من فاعل اعمالم هستم» افراد بدون درک هویت نمی توانند سلامت عقل خود را حفظ کنند واین تهدید، انگیزشی نیرومند در افراد تأمین میکند تا برای کسب هویت تقریباً دست به هر کاری بزنند.
• افراد روان نژند سعی میکنند خودشان را به افراد قدرتمند یا سازمانهای اجتماعی یا سیاسی وابسته کنند، اما افراد سالم، نیازی کمی به پیروی ازتوده مردم دارند و به دست کشیدن از خویشتن نیاز چندانی ندارند.
5. نیاز به معیار جهت یابی : Frame of orientation
• هر فرد به یک جهان بینی نیاز دارد. به عبارت دیگر، در هر فردی میل به داشتن یک طریق ثابت و مداوم در درک و فهم جهان هستی وجود دارد.
این نیاز ممکن است در اصل منطقی یا غیرمنطقی باشد. معیار منطقی ، برداشت واقع بینانه و عینی از واقعیت را فراهم می کند . معیار غیر منطقی ، دیدگاهی ذهنی است، که در نهایت ارتباط ما را با واقعیت قطع می کند .
• انسانها به خاطر جداشدن از طبیعت به: o یک نقشه راه،o معیار جهت یابی نیاز دارند تا راه خود را در این جهان پیدا کنند، انسانها بدون چنین نقشه ای: «سرگردان خواهند شد و نمی توانند به صورت هدفمند و با ثبات عمل کنند.»
6. نیاز به برانگیختگی و تحریک: Excitation and Stimulation
• نیاز به برانگیختگی و تحریک به نیاز مداوم ما برای یک محیط محرک اطلاق میشود. محیطی که در آن بتوانیم در سطوح بالایی از هوشیاری و فعالیت عمل کنیم. مغز چنین تحریک بیرونی مداومی را میطلبد تا سطوح متعالی عملکرد خود را حفظ کند. بدون چنین تهییج و تحریکی، حفظ ارتباط ما با جهان اطرافمان دشوار خواهد بود.
7. نیاز به وحدت و یگانگی Unity
o حس یکپارچگی بین درون یک فرد و دنیای طبیعی و انسانی خارج
8. نیاز به مؤثر بودن و اثربخشی Effectiveness
o احساس نیاز به انجام رساندن و پایان یک وظیفه.
نحوه ای که این نیازها برآورده میشوند، بستگی به شرایط و فرصتهایی دارد که به وسیله فرهنگ فراهم میشوند. بدینترتیب، طریقی که یک شخص با جامعه کنار میآید یا سازگار میشود . عبارت از نوع سازشی است که فرد بین این نیازها و شرایط اجتماعی که در آن زندگی میکند، ایجاد مینماید. در نتیجه این سازش ، شخصیت فرد به وجود می آید .
| مثبت | منفی | نیاز |
| عشق ثمربخش | سلطه پذیری یا سلطه جویی | ارتباط |
| آفرینندگی | ویرانگری | تعالی و خلاقیت |
| هدفهای منطقی | هدفهای غیرمنطقی | معیارِ جهت یابی |
| یکپارچگی | تثبیت | ریشه دار بودن |
| فردیت | سازگاری با گروه | درک هویت |
| ||||
تیپ های شخصیتی از دیدگاه اریک فروم:
اریک فروم چند تیپ شخصیتی را مطرح کرد که زیربنای رفتار انسان هستند.
شکل خالص این تیپ ها نادر است، اغلب شخصیت ها ترکیبی از چند تیپ هستند ولی معمولاً یکی غالب است.
فروم جهت گیری های بی ثمر را از ثمربخش متمایز کرد. جهت گیری های بی ثمر، روش های ناسالم ارتباط برقرار کردن با دنیا هستند که عبارتند از :
گیرنده Receptive
بهره کش Exploitative
محتکر Hoarding
بازاری Marketing
ثمربخش Productic
🙃 تیپ یا جهت گیری ثمربخش حالت ایده آل رشد انسان است.
🔸شخصیت گیرنده:
افراد دارای شخصیت گیرنده انتظار دارند که چیزی را که می خواهند - عشق، دانش، یا لذت- از منبع بیرونی که معمولاً فردی دیگر است بگیرند. افراد این تیپ در روابط خود با دیگران گیرنده هستند، به جای اینکه دوست بدارند نیاز دارند که دوستشان بدارند، به جای اینکه بیافرینند، می گیرند. این افراد شدیداً به دیگران وابسته هستند و در صورتی که به حال خود رها شوند فلج می شوند؛ آنها بدون کمک دیگران از انجام دادن جزئی ترین کارها بر نمی آیند. شخصیت گیرنده فروم به تیپ شخصیت جذب دهانی فروید و شخصیت مطیع کارن هورنای شباهت دارد.
🔸شخصیت بهره کش:
در تیپ شخصیت بهره کش نیز فرد برای چیزی که می خواهد به دیگران متوسل می شود. اما افراد این تیپ به جای اینکه انتظار داشته باشند از دیگران بگیرند، به زور یا با حیله گری می گیرند. اگر چیزی به آنها داده شود، آن را بی ارزش می دانند. آنها فقط چیزی را می خواهند که به دیگران تعلق داشته یا برای آنها با ارزش باشد، خواه این همسر باشد یا شیء یا ایده. برای افراد این تیپ، چیزی که دزدیده یا تصرف شده باشد از چیزی که آزادانه به آنها داده شده باشد ارزش بیشتری دارد. تیپ بهره کش شبیه تیپ پرخاشگر دهانی فروید است و با دهان گزنده که ویژگی بارز این افراد است مشخص می شود. اگر گفته شود که آنها اغلب در مورد دیگران اظهارات گزنده می کنند بازی با کلمات نیست. نمونه هایی از جهت گیری بهره کش، دسته های مهاجم و رهبران فاشیست هستند که آشکارا دوست دارند بر دیگران مسلط شوند.
🔸شخصیت محتکر:
در تیپ محتکر افراد امنیت را از آنچه بتوانند احتکار یا پس انداز کنند می گیرند. این رفتار گدامنشانه نه تنها در مورد پول و اموال مادی بلکه در مورد هیجانات و افکار نیز صدق می کند. این افراد دیوارهایی دورشان می شکند و خود را با تمام چیزهایی که انباشت کرده اند احاطه می کنند، از آنها در برابر مهاجمان محافظت کرده و تا حد امکان چیزی را بیرون نمی دهند. ویژگی آنها نظم وسواسی درباره اموال، افکار، و احساسات است. آنها نیز با رفتارشان خود را لو می دهند. این تیپ به شخصیت نگهدارنده مقعدی فروید و تیپ جدا/کناره گیر هورنای شباهت دارد.
🔸شخصیت بازاری:
در فرهنگ بازاری مبتنی بر کالا، موفقیت یا شکست بستگی دارد به اینکه خودمان را چقدر خوب بفروشیم. مجموعه ارزش ها برای شخصیت ها و کالاها یکی است. شخصیت فرد صرفا کالایی می شود که باید فروخته شود. بنابراین ویژگی های شخصی، مهارت ها، دانش یا انسجام ما اهمیتی ندارد.
بلکه مهم این است که چه بستهء خوبی باشیم. ویژگی های سطحی مثل لبخند زدن، دلپذیر بودن، و خندیدن به جوک های رئیس از خصوصیات و توانایی های درونی مهم تر می شوند. چنین جهت گیری ای نمی تواند امنیت بوجود آورد زیرا در این حالت با مردم ارتباطی واقعی نداریم. اگر این بازی برای مدتی طولانی ادامه یابد، دیگر با خودمان ارتباط نخواهیم داشت و حتی از خودمان هم آگاه نخواهیم بود. نقش بسته ای که مجبور به ایفای آن می شویم شخصیت واقعی ما را از خودمان و از دیگران مخفی می کند. در نتیجه ما بیگانه می شویم، بدون جوهر شخصی و بدون روابط معنادار.
🔸شخصیت ثمربخش:
تیپ شخصیت ثمربخش ایده آل و بیانگر هدف اصلی رشد انسان است. این مفهوم بیانگر توانایی ما در به کارگیری تمام قابلیت ها برای تحقق بخشیدن به استعدادهایمان و پرورش دادن خود است. ثمربخش بودن به خلاقیت هنری یا اکتساب چیزهای مادی محدود نمی شود بلکه این جهت گیری نگرشی است که هریک می توانیم به آن دست یابیم.
.: Weblog Themes By Pichak :.


